ماه و شبح
ماه و شبح
پارت نهم | مهمان ناخوانده
صبح روز بعد...
عمارت کیم از همیشه شلوغتر بود.
خدمتکارها مشغول آماده کردن پذیرایی بودند.
سلین که تازه از تمرین صبحگاهی برگشته بود، با تعجب به اطراف نگاه کرد.
ـ اتفاقی افتاده؟
یکی از خدمتکارها با لبخند گفت:
ـ امروز مهمون ویژه داریم.
سلین شانهای بالا انداخت و به سمت اتاقش رفت.
---
نیم ساعت بعد...
همه در سالن پذیرایی جمع شده بودند.
خانم کیم رو به سلین گفت:
ـ عزیزم، بیا بشین.
سلین کنار او نشست.
چند لحظه بعد، مردی جوان با کتوشلوار سرمهای وارد سالن شد.
چهرهای آراسته، رفتار مؤدب و لبخندی آرام داشت.
پس از احوالپرسی، خانم کیم رو به سلین کرد.
ـ ایشون پسر یکی از دوستای قدیمی منه.
سلین با تعجب نگاهش کرد.
خانم کیم ادامه داد:
ـ گفتم شاید بد نباشه با هم آشنا بشین.
سلین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با احترام گفت:
ـ متأسفم...
فکر نمیکنم الان زمان مناسبی برای این چیزها باشه.
مرد جوان لبخندش را حفظ کرد.
ـ اشکالی نداره. حداقل خوشحال شدم باهاتون آشنا شدم.
سلین کمی سرش را خم کرد.
ـ ممنون از درکتون.
بعد آرام از جایش بلند شد.
ـ اگر اجازه بدید... باید برم.
و سالن را ترک کرد.
---
خانم کیم آهی کشید.
ـ این دختر...
همهی زندگیش رو وقف کارش کرده.
کانر که تا آن لحظه ساکت بود، لبخند محوی زد.
ـ حداقل جواب ردش محترمانه بود.
لوکاس زیر لب گفت:
ـ از اول هم معلوم بود قبول نمیکنه.
لین هم با نگاهش خروج سلین را دنبال کرد، اما چیزی نگفت.
---
سلین روی بالکن اتاقش ایستاده بود.
نسیم خنک صورتش را نوازش میکرد.
در ذهنش فقط یک چیز میگذشت...
«تا وقتی قاتل خانوادهام رو پیدا نکنم... جایی برای عشق توی زندگیم نیست.»
در همان لحظه...
چند خیابان آنطرفتر...
فلیکس داخل ماشین مشکیرنگش نشسته بود.
یکی از افرادش پوشهای را روی صندلی گذاشت.
ـ رئیس... امروز یه نفر برای آشنایی با افسر کیم رفته بود عمارت.
فلیکس برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام پوشه را بست.
لبخندش محو شده بود.
ـ و نتیجه؟
ـ ردش کرد.
فلیکس دوباره به شیشهی ماشین تکیه داد.
این بار لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
ـ قابل پیشبینی بود...
اما با خودش فکر کرد:
«با این حال... نمیدونم چرا از شنیدنش خوشحال شدم.»
پارت نهم | مهمان ناخوانده
صبح روز بعد...
عمارت کیم از همیشه شلوغتر بود.
خدمتکارها مشغول آماده کردن پذیرایی بودند.
سلین که تازه از تمرین صبحگاهی برگشته بود، با تعجب به اطراف نگاه کرد.
ـ اتفاقی افتاده؟
یکی از خدمتکارها با لبخند گفت:
ـ امروز مهمون ویژه داریم.
سلین شانهای بالا انداخت و به سمت اتاقش رفت.
---
نیم ساعت بعد...
همه در سالن پذیرایی جمع شده بودند.
خانم کیم رو به سلین گفت:
ـ عزیزم، بیا بشین.
سلین کنار او نشست.
چند لحظه بعد، مردی جوان با کتوشلوار سرمهای وارد سالن شد.
چهرهای آراسته، رفتار مؤدب و لبخندی آرام داشت.
پس از احوالپرسی، خانم کیم رو به سلین کرد.
ـ ایشون پسر یکی از دوستای قدیمی منه.
سلین با تعجب نگاهش کرد.
خانم کیم ادامه داد:
ـ گفتم شاید بد نباشه با هم آشنا بشین.
سلین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با احترام گفت:
ـ متأسفم...
فکر نمیکنم الان زمان مناسبی برای این چیزها باشه.
مرد جوان لبخندش را حفظ کرد.
ـ اشکالی نداره. حداقل خوشحال شدم باهاتون آشنا شدم.
سلین کمی سرش را خم کرد.
ـ ممنون از درکتون.
بعد آرام از جایش بلند شد.
ـ اگر اجازه بدید... باید برم.
و سالن را ترک کرد.
---
خانم کیم آهی کشید.
ـ این دختر...
همهی زندگیش رو وقف کارش کرده.
کانر که تا آن لحظه ساکت بود، لبخند محوی زد.
ـ حداقل جواب ردش محترمانه بود.
لوکاس زیر لب گفت:
ـ از اول هم معلوم بود قبول نمیکنه.
لین هم با نگاهش خروج سلین را دنبال کرد، اما چیزی نگفت.
---
سلین روی بالکن اتاقش ایستاده بود.
نسیم خنک صورتش را نوازش میکرد.
در ذهنش فقط یک چیز میگذشت...
«تا وقتی قاتل خانوادهام رو پیدا نکنم... جایی برای عشق توی زندگیم نیست.»
در همان لحظه...
چند خیابان آنطرفتر...
فلیکس داخل ماشین مشکیرنگش نشسته بود.
یکی از افرادش پوشهای را روی صندلی گذاشت.
ـ رئیس... امروز یه نفر برای آشنایی با افسر کیم رفته بود عمارت.
فلیکس برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام پوشه را بست.
لبخندش محو شده بود.
ـ و نتیجه؟
ـ ردش کرد.
فلیکس دوباره به شیشهی ماشین تکیه داد.
این بار لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
ـ قابل پیشبینی بود...
اما با خودش فکر کرد:
«با این حال... نمیدونم چرا از شنیدنش خوشحال شدم.»
- ۵۷
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط