« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت ۳: شبی که همهچی ترک برداشت
جه-این هنوز کنار در ایستاده بود و دستش روی دستگیرهی قفلشده مانده بود.
دلش یه جوری میکوبید که انگار هر لحظه ممکن بود نفسش بند بیاد.
**برادر...**
این کلمه از وقتی از دهن یونگی بیرون اومده بود، مثل خوره افتاده بود به جونش.
نمیتونست از سرش بندازتش بیرون.
یعنی واقعاً یه برادر داشت؟
یعنی تمام این سالها تهیونگ بهش دروغ گفته بود؟
یعنی اون بیرون، جایی توی همین شهر، یکی وجود داشت که خونش با اون یکی بود؟
جه-این یه قدم عقب رفت. دستش رو روی شقیقهش گذاشت.
تصویرهای نصفهنیمهای توی ذهنش روشن و خاموش میشدن...
یه پسر جوونتر که دستش رو محکم گرفته بود...
نور چراغهای ماشین...
صدای ترمز...
بوی دود...
و بعد، تاریکی.
نفسش برید.
در همون لحظه صدای قدمهای آشنا توی راهرو پیچید.
قدمهایی آروم، محکم، و بیش از حد کنترلشده.
جه-این قبل از اینکه حتی خودش رو جمعوجور کنه، قفل در باز شد.
تهیونگ وارد اتاق شد.
با همون لباس تیره، همون نگاه سنگین، همون هیبتی که همیشه وقتی وارد یه فضا میشد، انگار هوا رو مال خودش میکرد.
اما امشب یه چیز فرق داشت.
نگاهش سردتر بود.
خیلی سردتر.
در رو پشت سرش بست و چند ثانیه بدون حرف فقط به جه-این خیره موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«پس بیدار بودی.»
جه-این گلوی خشکشدهش رو قورت داد، ولی سعی کرد خودش رو نبازه.
«آره. بیدار بودم.»
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
«و ظاهراً فقط بیدار نبودی. داشتی گوش میکردی.»
جه-این با دلخوری گفت:
«شاید چون از اینکه همیشه آخرین نفری باشم که دربارهی زندگی خودش چیزی میفهمه خسته شدم.»
فک تهیونگ سفت شد.
«جه-این...»
«نه، این بار تو ساکت باش.»
صداش میلرزید، ولی محکم بود.
«اون پایین دربارهی من حرف میزدین. دربارهی برادرم. بگو حقیقت چیه.»
سکوت.
جه-این با ناباوری خیره نگاهش کرد.
«پس راست بوده... من یه برادر دارم؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. انگار داشت خودش رو مجبور میکرد آروم بمونه.
«بعضی چیزها رو هرچی کمتر بدونی، امنتری.»
جه-این تلخ خندید.
«امن؟ این اسمیه که تو روی زندانی کردن من گذاشتی؟»
این بار تهیونگ سریعتر از قبل نزدیک شد.
اونقدر نزدیک که جه-این مجبور شد عقب بره. پشت پاش به تخت خورد.
تهیونگ پایین و شمرده گفت:
«من زندانبانت نیستم.»
جه-این با چشمهای خیس زل زد تو چشمهاش.
«نه؟ پس چرا بدون اجازهت نمیتونم جایی برم؟ چرا همهچی رو ازم پنهون کردی؟ چرا حتی نذاشتی بدونم من واقعاً کیام؟»
تهیونگ برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
اون نگاه عجیبش، مخلوطی از خشم، وسواس و یه ترس خیلی عمیق بود.
«چون اگه میفهمیدی...»
صداش آروم شد.
«...ازم دور میشدی.»
جه-این برای لحظهای جا خورد.
ولی سریع خودش رو جمع کرد.
«شاید حقم بوده.»
این جمله مثل سیلی خورد توی صورت تهیونگ.
چشمهاش تاریک شد. دستش رو برد بالا و آروم گونهی جه-این رو گرفت، اما این لمس، برعکس همیشه، حس آرامش نداشت. سنگین بود. مالکانه بود.
«حق؟»
لبخند خیلی کمرنگ و تلخی زد.
«بعد از همهی این سالها، هنوز نمیفهمی؟ من هر کاری کردم برای زنده موندنت بوده.»
«یا برای اینکه مال خودت نگهم داری؟»
همین.
همین یک جمله کافی بود تا اون آرامش باریک تهیونگ ترک برداره.
دستش از روی صورت جه-این افتاد.
یک قدم عقب رفت.
لبخندش کامل محو شد.
«حواست باشه چی میگی.»
جه-این حالا دیگه نمیتونست متوقف بشه.
«پس بگو اشتباه میکنم. بگو اون حرفها دروغ بوده. بگو من هیچ برادری ندارم. بگو همهی این سالها بهم دروغ نگفتی.»
تهیونگ چیزی نگفت.
و همین بیجوابی، همهچی رو خراب کرد.
اشک از چشم جه-این پایین افتاد.
«ازت متنفرم...»
تهیونگ همونجا خشک شد.
برای چند ثانیه حتی نفس هم نکشید.
بعد خیلی آروم، خیلی سرد گفت:
«نه. ازم متنفر نیستی. فقط گیج شدی.»
جه-این با عصبانیت گفت:
«فکر نکن چون من چیزی از گذشتم یادم نیست، میتونی هرچی خواستی برام بسازی.»
تهیونگ خواست چیزی بگه که صدای شلیک از پایین عمارت پیچید.
بعد یکی با عجله از توی راهرو داد زد:
«رئیس! از بخش غربی وارد شدن!»
تهیونگ لعنتی زیر لب گفت و رفت سمت در.
اما قبل از بیرون رفتن برگشت و مستقیم توی چشمهای جه-این نگاه کرد.
«از این اتاق بیرون نمیای. هر صدایی هم شنیدی، تکون نمیخوری. فهمیدی؟»
جه-این با خشم گفت:
ادامش پست بعدی
پارت ۳: شبی که همهچی ترک برداشت
جه-این هنوز کنار در ایستاده بود و دستش روی دستگیرهی قفلشده مانده بود.
دلش یه جوری میکوبید که انگار هر لحظه ممکن بود نفسش بند بیاد.
**برادر...**
این کلمه از وقتی از دهن یونگی بیرون اومده بود، مثل خوره افتاده بود به جونش.
نمیتونست از سرش بندازتش بیرون.
یعنی واقعاً یه برادر داشت؟
یعنی تمام این سالها تهیونگ بهش دروغ گفته بود؟
یعنی اون بیرون، جایی توی همین شهر، یکی وجود داشت که خونش با اون یکی بود؟
جه-این یه قدم عقب رفت. دستش رو روی شقیقهش گذاشت.
تصویرهای نصفهنیمهای توی ذهنش روشن و خاموش میشدن...
یه پسر جوونتر که دستش رو محکم گرفته بود...
نور چراغهای ماشین...
صدای ترمز...
بوی دود...
و بعد، تاریکی.
نفسش برید.
در همون لحظه صدای قدمهای آشنا توی راهرو پیچید.
قدمهایی آروم، محکم، و بیش از حد کنترلشده.
جه-این قبل از اینکه حتی خودش رو جمعوجور کنه، قفل در باز شد.
تهیونگ وارد اتاق شد.
با همون لباس تیره، همون نگاه سنگین، همون هیبتی که همیشه وقتی وارد یه فضا میشد، انگار هوا رو مال خودش میکرد.
اما امشب یه چیز فرق داشت.
نگاهش سردتر بود.
خیلی سردتر.
در رو پشت سرش بست و چند ثانیه بدون حرف فقط به جه-این خیره موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«پس بیدار بودی.»
جه-این گلوی خشکشدهش رو قورت داد، ولی سعی کرد خودش رو نبازه.
«آره. بیدار بودم.»
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
«و ظاهراً فقط بیدار نبودی. داشتی گوش میکردی.»
جه-این با دلخوری گفت:
«شاید چون از اینکه همیشه آخرین نفری باشم که دربارهی زندگی خودش چیزی میفهمه خسته شدم.»
فک تهیونگ سفت شد.
«جه-این...»
«نه، این بار تو ساکت باش.»
صداش میلرزید، ولی محکم بود.
«اون پایین دربارهی من حرف میزدین. دربارهی برادرم. بگو حقیقت چیه.»
سکوت.
جه-این با ناباوری خیره نگاهش کرد.
«پس راست بوده... من یه برادر دارم؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. انگار داشت خودش رو مجبور میکرد آروم بمونه.
«بعضی چیزها رو هرچی کمتر بدونی، امنتری.»
جه-این تلخ خندید.
«امن؟ این اسمیه که تو روی زندانی کردن من گذاشتی؟»
این بار تهیونگ سریعتر از قبل نزدیک شد.
اونقدر نزدیک که جه-این مجبور شد عقب بره. پشت پاش به تخت خورد.
تهیونگ پایین و شمرده گفت:
«من زندانبانت نیستم.»
جه-این با چشمهای خیس زل زد تو چشمهاش.
«نه؟ پس چرا بدون اجازهت نمیتونم جایی برم؟ چرا همهچی رو ازم پنهون کردی؟ چرا حتی نذاشتی بدونم من واقعاً کیام؟»
تهیونگ برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
اون نگاه عجیبش، مخلوطی از خشم، وسواس و یه ترس خیلی عمیق بود.
«چون اگه میفهمیدی...»
صداش آروم شد.
«...ازم دور میشدی.»
جه-این برای لحظهای جا خورد.
ولی سریع خودش رو جمع کرد.
«شاید حقم بوده.»
این جمله مثل سیلی خورد توی صورت تهیونگ.
چشمهاش تاریک شد. دستش رو برد بالا و آروم گونهی جه-این رو گرفت، اما این لمس، برعکس همیشه، حس آرامش نداشت. سنگین بود. مالکانه بود.
«حق؟»
لبخند خیلی کمرنگ و تلخی زد.
«بعد از همهی این سالها، هنوز نمیفهمی؟ من هر کاری کردم برای زنده موندنت بوده.»
«یا برای اینکه مال خودت نگهم داری؟»
همین.
همین یک جمله کافی بود تا اون آرامش باریک تهیونگ ترک برداره.
دستش از روی صورت جه-این افتاد.
یک قدم عقب رفت.
لبخندش کامل محو شد.
«حواست باشه چی میگی.»
جه-این حالا دیگه نمیتونست متوقف بشه.
«پس بگو اشتباه میکنم. بگو اون حرفها دروغ بوده. بگو من هیچ برادری ندارم. بگو همهی این سالها بهم دروغ نگفتی.»
تهیونگ چیزی نگفت.
و همین بیجوابی، همهچی رو خراب کرد.
اشک از چشم جه-این پایین افتاد.
«ازت متنفرم...»
تهیونگ همونجا خشک شد.
برای چند ثانیه حتی نفس هم نکشید.
بعد خیلی آروم، خیلی سرد گفت:
«نه. ازم متنفر نیستی. فقط گیج شدی.»
جه-این با عصبانیت گفت:
«فکر نکن چون من چیزی از گذشتم یادم نیست، میتونی هرچی خواستی برام بسازی.»
تهیونگ خواست چیزی بگه که صدای شلیک از پایین عمارت پیچید.
بعد یکی با عجله از توی راهرو داد زد:
«رئیس! از بخش غربی وارد شدن!»
تهیونگ لعنتی زیر لب گفت و رفت سمت در.
اما قبل از بیرون رفتن برگشت و مستقیم توی چشمهای جه-این نگاه کرد.
«از این اتاق بیرون نمیای. هر صدایی هم شنیدی، تکون نمیخوری. فهمیدی؟»
جه-این با خشم گفت:
ادامش پست بعدی
- ۵۱۰
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط