⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p12
همون موقع، کیلومترها اونطرفتر...
نینا و یوری از دانشگاه بیرون اومده بودن.
یوری با خنده گفت:
«امروز بالاخره نمرهها رو اعلام کردن!»
نینا با استرس پرسید:
«افتادم؟»
«نه بابا! ولی نزدیک بود.»
نینا یه نفس راحت کشید و هر دو با خنده به راهشون ادامه دادن؛ بیخبر از اینکه...
در دنیایی که حتی از وجودش خبر نداشت...
کسی تصمیم گرفته بود قبل از همه، خودش پیداش کنه.
شب شده بود.
نینا بعد از شام، ظرفها رو با مادرش جمع کرد.
«مامان، من یه کم میرم بیرون قدم بزنم.»
مادرش از آشپزخونه گفت:
«دیر نکنی.»
«قول میدم.»
یه سوییشرت پوشید، گوشی و کلیدش رو برداشت و از خونه بیرون زد.
هوای شب خنک بود.
هدفونش رو گذاشت، اما بعد از چند قدم دوباره از گوشش درآورد.
امشب دلش سکوت میخواست.
آروم توی پارک نزدیک خونش قدم میزد.
چند نفر روی نیمکتها نشسته بودن.
بچهها هنوز مشغول بازی بودن.
همهچی مثل همیشه بود.
...
همون لحظه...
در نقطهای دورتر، پشت درختهای بلند پارک...
هوا برای چند ثانیه موج برداشت.
انگار پردهای نامرئی کنار رفت.
مردی با لباس مشکی از بین اون نور کمرنگ بیرون اومد.
چند ثانیه همونجا ایستاد.
نگاهش روی اطراف چرخید.
این اولین بار بعد از سالها بود که پا به دنیای انسانها میذاشت.
جیمین نفس عمیقی کشید.
همهچیز براش غریبه بود.
صدای خندهی بچهها...
نور چراغهای خیابون...
بوی بارون روی خاک...
آروم زیر لب گفت:
«هیچی عوض نشده...»
چند قدم جلو رفت.
نگاهش بین آدمهایی که از کنارش رد میشدن میچرخید.
هیچکس حتی متوجه حضورش نبود.
...
چند دقیقه بعد...
نینا روی یکی از نیمکتها نشست و بطری آبش رو باز کرد.
همون لحظه، یه توپ از سمت زمین بازی با سرعت سمتش اومد.
قبل از اینکه بهش بخوره...
یه دست توپ رو توی هوا گرفت.
نینا با تعجب سرش رو بالا آورد.
فقط یه مرد قدبلند با لباس مشکی رو دید که توپ رو به سمت بچهها پرت کرد.
یکی از بچهها با خنده گفت:
«مرسی آقا!»
مرد فقط سرش رو تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه، راهش رو کشید و رفت.
نینا چند ثانیه نگاهش کرد.
«عجب آدم عجیبی...»
صورتش رو درست ندید.
فقط یادش موند...
چشمهاش، برای یه لحظه، انگار از بقیه آدمها سردتر بودن.
جیمین هم بدون اینکه برگرده...
فقط از کنار نیمکت رد شد.
نه اسم نینا رو میدونست...
نه نینا اسم اون رو.
اما...
این اولین باری بود که مسیر زندگیشون، بیخبر از خودشون، از کنار هم گذشت.
داستان تازه داره شروع میشه😈
کامنت و لایک نزاری شب میام تو خوابت👻
p12
همون موقع، کیلومترها اونطرفتر...
نینا و یوری از دانشگاه بیرون اومده بودن.
یوری با خنده گفت:
«امروز بالاخره نمرهها رو اعلام کردن!»
نینا با استرس پرسید:
«افتادم؟»
«نه بابا! ولی نزدیک بود.»
نینا یه نفس راحت کشید و هر دو با خنده به راهشون ادامه دادن؛ بیخبر از اینکه...
در دنیایی که حتی از وجودش خبر نداشت...
کسی تصمیم گرفته بود قبل از همه، خودش پیداش کنه.
شب شده بود.
نینا بعد از شام، ظرفها رو با مادرش جمع کرد.
«مامان، من یه کم میرم بیرون قدم بزنم.»
مادرش از آشپزخونه گفت:
«دیر نکنی.»
«قول میدم.»
یه سوییشرت پوشید، گوشی و کلیدش رو برداشت و از خونه بیرون زد.
هوای شب خنک بود.
هدفونش رو گذاشت، اما بعد از چند قدم دوباره از گوشش درآورد.
امشب دلش سکوت میخواست.
آروم توی پارک نزدیک خونش قدم میزد.
چند نفر روی نیمکتها نشسته بودن.
بچهها هنوز مشغول بازی بودن.
همهچی مثل همیشه بود.
...
همون لحظه...
در نقطهای دورتر، پشت درختهای بلند پارک...
هوا برای چند ثانیه موج برداشت.
انگار پردهای نامرئی کنار رفت.
مردی با لباس مشکی از بین اون نور کمرنگ بیرون اومد.
چند ثانیه همونجا ایستاد.
نگاهش روی اطراف چرخید.
این اولین بار بعد از سالها بود که پا به دنیای انسانها میذاشت.
جیمین نفس عمیقی کشید.
همهچیز براش غریبه بود.
صدای خندهی بچهها...
نور چراغهای خیابون...
بوی بارون روی خاک...
آروم زیر لب گفت:
«هیچی عوض نشده...»
چند قدم جلو رفت.
نگاهش بین آدمهایی که از کنارش رد میشدن میچرخید.
هیچکس حتی متوجه حضورش نبود.
...
چند دقیقه بعد...
نینا روی یکی از نیمکتها نشست و بطری آبش رو باز کرد.
همون لحظه، یه توپ از سمت زمین بازی با سرعت سمتش اومد.
قبل از اینکه بهش بخوره...
یه دست توپ رو توی هوا گرفت.
نینا با تعجب سرش رو بالا آورد.
فقط یه مرد قدبلند با لباس مشکی رو دید که توپ رو به سمت بچهها پرت کرد.
یکی از بچهها با خنده گفت:
«مرسی آقا!»
مرد فقط سرش رو تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه، راهش رو کشید و رفت.
نینا چند ثانیه نگاهش کرد.
«عجب آدم عجیبی...»
صورتش رو درست ندید.
فقط یادش موند...
چشمهاش، برای یه لحظه، انگار از بقیه آدمها سردتر بودن.
جیمین هم بدون اینکه برگرده...
فقط از کنار نیمکت رد شد.
نه اسم نینا رو میدونست...
نه نینا اسم اون رو.
اما...
این اولین باری بود که مسیر زندگیشون، بیخبر از خودشون، از کنار هم گذشت.
داستان تازه داره شروع میشه😈
کامنت و لایک نزاری شب میام تو خوابت👻
- ۲۰۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط