روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این رو

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها معشوق به دلایلی کور میشود.عاشق پرستاری معشوق راپذیرفت وکارهایش راانجام میداد که دراین وادی معشوق بینای خودرابدست آورد ومیبیند. ودید که عاشق هم کورشده است وبه اوگفت توکوری من نمیتوانم بایک کور باشم بهتراست که بروی عاشق گفت من میروم فقط مواظب چشمانم باش
دیدگاه ها (۳)

مُی گٌنُ اگٌهُ مُشُرٌُوُبٌ بٌخٌوُرٌُی مُیرٌُی جٌهُنُمُ.پٌٌسٌ...

خٌوُـכمُ شُاهُمُ رٌُفٌیقٌامُ تٌاجٌ رٌُوُ سٌرٌُمُ...بٌـכخٌوُا...

ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺯﻭﺭ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﺑﺎ ” ﺧﻮﺩﺕ ” ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻦ… ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ! ﺗﺸﺮﯾﻒ ...

زٌمُانُــهُ ی بٌــכی شُــכهُ اسٌتٌ ایـنُ رٌُوُزٌهُـا ـכیگٌــ...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی روزگاری عاشق ومعشوق درکنارهمدیگر بودند یکی از این روزها...

روزی عاشق و معشوق در کنار همدیگر بودند . یکی از این روز ها م...

تو هیچوقت به این سن برنمی گردی پس همیشه کاری رو انجام بده که...

✨ظهرتون گلباران✨آرزو میڪنم در این ظهر قشنگ✨پروانہ دلتون شـاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط