بلند شدم وایسادم ک دیدم احسان داره میاد سمتم چشامو محکم ب
بلند شدم وایسادم ک دیدم احسان داره میاد سمتم چشامو محکم بستم ک دیدم صدای قدم هاشو دیگه نمیشنوم...
سرمو بالا کردم دیدم احسان دستشو روی قلبش گذاشته و چشاشو از درد بسته ک یهو پاهاش سست شد و با زانو خورد زمین و بیهوش شد کلللل آدمای عمارت سمت احسان اومدن بهرام سر رسید داد زد سریع دکترشو خبر کنین برین بیارینش....اون لا به لا کسی توجهی به من نمیکرد همه دور احسان جمع بودن بشتریاشون تو چشاشون اشک بود بهرام بغض عجیبی داشت ک دیدم یهو اومد سمتم با لگد زد تو صورتم لبم خونی شد پرت شدم اونور تر اومد پاشو گذاشت رو گلوم گفت بیچارت میکنم فرزانه بیچارههههه دستور داد منو ببرن تو همون اتاق سرد و خونی ...بهرامم یه تیک وحشیانه ای داره مثل احسان ک یهو کنترلشونو سر عصبانيت از دست میدن . جفتشون عصبی و حساس بودن . از پنجره اتاق بیرونو نگاه میکردم دلم میخواست برم بیرون دلم میخواست مثل قبل دستمو بکشم رو سر احسان باهم حرف بزنیم ولی احسان خیلی عوض شده بود خیلی بی رحم و بی عدالت بود تغییر کرده بود دقیقا ۲۴ ساعت گذشت دیدم در حیاط عمارت خودکار باز شد و یه لامبرگینی مشکی اومد تو بهرام و احسان از ماشین پیاده شدن احسان سویچ ماشینشو با کت و پالتویی ک در آورده بود رو داد دست خدمتکارش اومدن طرف عمارت نشسته بودم ک بیان بالا .... چند دقیقه بعد در اتاقم با کلید بهرام باز شد احسان و بهرام اومدن تو ....احسان رو به بهرام کرد گفت من اگر اونجا درگیر باشم اینو چیکار کنم یه فکری براش بردار. بهرام گفت بهتره بره بنظرم ن من باهاش کاری دارم ن تو . احسان یکی در میون حرف میزد قلبش درد میکرد . رو کرد به بهرام گفت ...ببرش خونش
بهرام برام لباس خریده بود تنم کردم و منو رسوند خونم موقع پیاده شدن از ماشین بهرام یه نگاهی کردم بهش گفتم ......فکرشم نمیکردم انقدر عوضی بشی مثل احسان میخواستم پیاده بشم دستمو محکم گرفت یه فشاری داد و آروم گفت نمیخواستم کسی غیر من کیر کنه توت میفهمی؟ چشام تحمل دیدن تورو کنار یکی دیگرو نداره الانم چیزی نشده اونی ک دوسش داشتی بهت دست زده یکمم گرسنگی کشیدی همین
از اینکه انقدر بیخیال و ساده همه درد هامو لاپوشانی کرد و گفت حالم ازش بهم خورد ولی اون عشق هم تو چشای من بود هم بهرام دستشو ول کرد گرفت به فرمون ماشین گفت پیاده شو کار زیاد دارم . پیاده شدم و بهرام رفت . در زدم دیدم بابام درو باز کرد
اونروز انقدر کتک خوردم از بابام ک جونی نداشتم بلند شم احسان ارتباطشو با همه کمرنگ کرد و رفت یکجایی ک هیچکی ازش نمیفهمید حتی بهرام . الانم از احسان خبری نیست . هم احسان هم بهرام فقط دوروز پیش به محمد پسر عموش سپرده ک پیج قبلی شو با گزارش کردن بپرونن
عکسای پیجش با قیافه الانش همخانی نداره . الان ته ریش میزاره هیکل شده بی رحم شده فقط میخواد بدون هیچ مشکلی بچه خودشو و آلیسا بدنیا بیاد چون ولیعهد میخواد پسر میخواد شاید حتی بعد از جوجه کشی از آلیسا. اونو بکشه چون احسان از ازدواج خوشش نمیومد میگفت مهم فقط وارث منه . ن زنم
سرمو بالا کردم دیدم احسان دستشو روی قلبش گذاشته و چشاشو از درد بسته ک یهو پاهاش سست شد و با زانو خورد زمین و بیهوش شد کلللل آدمای عمارت سمت احسان اومدن بهرام سر رسید داد زد سریع دکترشو خبر کنین برین بیارینش....اون لا به لا کسی توجهی به من نمیکرد همه دور احسان جمع بودن بشتریاشون تو چشاشون اشک بود بهرام بغض عجیبی داشت ک دیدم یهو اومد سمتم با لگد زد تو صورتم لبم خونی شد پرت شدم اونور تر اومد پاشو گذاشت رو گلوم گفت بیچارت میکنم فرزانه بیچارههههه دستور داد منو ببرن تو همون اتاق سرد و خونی ...بهرامم یه تیک وحشیانه ای داره مثل احسان ک یهو کنترلشونو سر عصبانيت از دست میدن . جفتشون عصبی و حساس بودن . از پنجره اتاق بیرونو نگاه میکردم دلم میخواست برم بیرون دلم میخواست مثل قبل دستمو بکشم رو سر احسان باهم حرف بزنیم ولی احسان خیلی عوض شده بود خیلی بی رحم و بی عدالت بود تغییر کرده بود دقیقا ۲۴ ساعت گذشت دیدم در حیاط عمارت خودکار باز شد و یه لامبرگینی مشکی اومد تو بهرام و احسان از ماشین پیاده شدن احسان سویچ ماشینشو با کت و پالتویی ک در آورده بود رو داد دست خدمتکارش اومدن طرف عمارت نشسته بودم ک بیان بالا .... چند دقیقه بعد در اتاقم با کلید بهرام باز شد احسان و بهرام اومدن تو ....احسان رو به بهرام کرد گفت من اگر اونجا درگیر باشم اینو چیکار کنم یه فکری براش بردار. بهرام گفت بهتره بره بنظرم ن من باهاش کاری دارم ن تو . احسان یکی در میون حرف میزد قلبش درد میکرد . رو کرد به بهرام گفت ...ببرش خونش
بهرام برام لباس خریده بود تنم کردم و منو رسوند خونم موقع پیاده شدن از ماشین بهرام یه نگاهی کردم بهش گفتم ......فکرشم نمیکردم انقدر عوضی بشی مثل احسان میخواستم پیاده بشم دستمو محکم گرفت یه فشاری داد و آروم گفت نمیخواستم کسی غیر من کیر کنه توت میفهمی؟ چشام تحمل دیدن تورو کنار یکی دیگرو نداره الانم چیزی نشده اونی ک دوسش داشتی بهت دست زده یکمم گرسنگی کشیدی همین
از اینکه انقدر بیخیال و ساده همه درد هامو لاپوشانی کرد و گفت حالم ازش بهم خورد ولی اون عشق هم تو چشای من بود هم بهرام دستشو ول کرد گرفت به فرمون ماشین گفت پیاده شو کار زیاد دارم . پیاده شدم و بهرام رفت . در زدم دیدم بابام درو باز کرد
اونروز انقدر کتک خوردم از بابام ک جونی نداشتم بلند شم احسان ارتباطشو با همه کمرنگ کرد و رفت یکجایی ک هیچکی ازش نمیفهمید حتی بهرام . الانم از احسان خبری نیست . هم احسان هم بهرام فقط دوروز پیش به محمد پسر عموش سپرده ک پیج قبلی شو با گزارش کردن بپرونن
عکسای پیجش با قیافه الانش همخانی نداره . الان ته ریش میزاره هیکل شده بی رحم شده فقط میخواد بدون هیچ مشکلی بچه خودشو و آلیسا بدنیا بیاد چون ولیعهد میخواد پسر میخواد شاید حتی بعد از جوجه کشی از آلیسا. اونو بکشه چون احسان از ازدواج خوشش نمیومد میگفت مهم فقط وارث منه . ن زنم
- ۷۰۸
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط