🦢 پارت چهارم | عروسی

🦢 پارت چهارم | عروسی

بالاخره روز عروسی رسید.

خانه پر از گل و مهمان بود و صدای موسیقی از سالن بزرگ به گوش می‌رسید.

لیانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفس عمیقی کشید.

لباس ساقدوشی‌اش ساده اما زیبا بود و موهایش را مرتب کرده بود.

مادرش لبخند زد.

— آماده‌ای؟

— آره.

در همان لحظه جنگکوک از انتهای راهرو ظاهر شد.

کت‌وشلوار رسمی پوشیده بود و مثل همیشه چهره‌ای جدی داشت.

چند لحظه به لیانا نگاه کرد.

لیانا پرسید:

— چیه؟

— هیچی.

— پس چرا نگاه می‌کنی؟

جنگکوک نگاهش را کنار کشید.

— دیرمون شده.

---

مراسم شروع شد.

لیانا و جنگکوک کنار هم وارد سالن شدند.

تقریباً همان لحظه چند نفر از مهمان‌ها متوجه لیانا شدند.

یکی از پسرهای جوان مهمانی جلو آمد.

— ببخشید... می‌تونم باهاتون آشنا بشم؟

لیانا کمی معذب شد.

— ام...

قبل از اینکه جواب بدهد، پسر دیگری نزدیک شد.

— اگر مشکلی نیست، می‌خواستم شماره‌تون رو داشته باشم.

لیانا با تعجب به اطراف نگاه کرد.

جنگکوک که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، همه‌چیز را دید.

فکش کمی منقبض شد.

دوست‌دخترش که کنار او بود، متوجه تغییر حالتش شد.

— چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟

— این‌طوری چطوری؟

— انگار از چیزی ناراحتی.

جنگکوک جواب نداد.

چند دقیقه بعد، همان پسر دوباره سراغ لیانا آمد.

— پس جوابتون چی شد؟

لیانا مؤدبانه گفت:

— متأسفم، علاقه‌ای ندارم.

پسر لبخند زد.

— فقط یه آشنایی ساده‌ست.

جنگکوک دیگر طاقت نیاورد.

جلو رفت و کنار لیانا ایستاد.

— گفت علاقه‌ای نداره.

پسر با تعجب نگاهش کرد.

— شما؟

جنگکوک سرد جواب داد:

— کسی که حرفش رو فهمیده.

لیانا با تعجب به او نگاه کرد.

— جنگکوک...

— بیا.

— کجا؟

— یه جای خلوت‌تر.

لیانا مجبور شد دنبالش برود.

وقتی از جمع فاصله گرفتند، لیانا دستش را از دست جنگکوک بیرون کشید.

— خودم می‌تونستم جوابش رو بدم.

جنگکوک نگاهش کرد.

— می‌دونم.

— پس چرا دخالت کردی؟

چند ثانیه سکوت کرد.

— چون زیادی اصرار می‌کرد.

لیانا با شک نگاهش کرد.

— فقط همین؟

جنگکوک جواب نداد.

اما خودش بهتر از هر کسی می‌دانست دلیل واقعی چیز دیگری بود.

برای اولین بار، دیدن مردهای دیگری که به لیانا نزدیک می‌شدند، واقعاً عصبانیش کرده بود.

و این حس...

اصلاً برایش قابل‌قبول نبود. 🦢

پآیآن پآرت چهارم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۷)

🦢 پارت پنجم | چیزی که نباید حس می‌کردمهمانی هنوز ادامه داشت....

🦢 پارت ششم | اولین جرقهصبح روز بعد، خانه برخلاف شب عروسی ساک...

🦢 پارت سوم | ساقدوش‌هاسه روز تا عروسی مانده بود.خانه پر از ر...

🦢 پارت دوم | یک هفته تا عروسیصبح روز بعد، خانه از همیشه شلوغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط