قسمت شصت و هشت

#قسمت شصت و هشت
رسیدیم خونه و اجازه نداد پیاده بشم خودش همه رو برد داخل
بعد از 15 مین رسیدیم به ساحل
شیشه ی ماشین پایین بود و صدای دریا رو میشنیدم..
از ماشین پیاده شدم و بی توجه به ستوده خیره شدم به دریای آروم
قدم اول و برداشتم
خاله شیرین _ آرشیدا خاله حواست باشه زیاد دور نریدا این مهتاب ورپریده انقدر میره جلو که ما دیگه نمیبینمش.
قدم دوم و برداشتم
عموصادق_ چیکارشون داری خانوم؟ بزار برن تو آب عقده هاشون خالی بشه
قدم سوم و برداشتم
بابا_ صادق راست میگه شیرین یهو میرن زیره پاشون خالی میشه
قدم چهارم
دو تا دختر تو ساحل دنبال هم میدویدن و صدای خندشون لبخند به لب همه میاورد..
قدم پنجم
یه خانواده ی 5 نفره دوره هم..
پاهام سست شد و افتادم روی شنای ساحل..
یه مادر و دو تا دختر این طرف و اون طرفش..
داخل ساحل قدم میزدن...
برا دوتاشون مادری میکرد اما فقط یکیشون از خون خودش بود..
قدم میزدن و درد و دل میکردن..
قدم میزدن و از صدای دریا لذت میبردن..
بغض بود که راه گلوم و بست..
بدون یه قطره اشک..
مگه میشه مادرانه هاش و از یادم بره؟
مگه میشه اون نگاه محبت آمیزش رو یادم بره..
پس چرا نمیشکنی لعنتی؟
دیدگاه ها (۱)

#شصت و نهچرا خفم میکنی و یه قطره اشک هم نمیاد.. هوا سرد بود ...

#قسمت هفتادچند مین بعد به یه رستوران رسیدیم بارون کم شده بو...

#قسمت شصت و هفت ستوده با یه سبد خرید اومد نزدیکم و گفت _ من...

⚡ ️ @Saraatorkتواین کانال همه ی رمان ها ب قلم لی ساو هستش و ...

ددی خشن من chapter 2

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟖متوجه لرزش دستام شد تک خنده‌ای کرد.. باد...

پارت16 تهیونگ=خب چیکار کنم؟ ا.ت ویو وقتی رسیدیم مدرسه همه ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط