تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنم

تا که می آیی به ذهن من تبسم می کنم
با تو بودن را به آرامی تجسم می کنم

چشمهایت گفتنی ها دارد و طبعم غزل
با زبان عشق با چشمت تکلم می کنم

شعر می پاشم درون خاک حاصل خیز دل
واژه ها را سبز احساس تفاهم می کنم

گاه شعرم مثل چشمت حاوی آرامش ست
گاه با امواج گیسویت تلاطم می کنم

با نت و موسیقی لمس تو شاعر می شوم
خستگی را لابلای طعم تو گم می کنم

با تو وقتی از خیابان های دل رد می شوم
دانه ی اسفند دود از چشم مردم می کنم

مثل آدم باب میل تو هوایی می شوم

شوکت فردوس قربانی گندم می کنم?
دیدگاه ها (۱)

دستی به یاد خاطره هامان تکان بده!این آخری، صفای خودت را نشان...

دیدمت انگار چیزی بر دلم تأثیر کردبا نگاه ساده ات دنیای من تغ...

اینکه از دور تماشا کنمت سنگین استدر دلم باشی و حاشا کنمت سنگ...

آمدی در عاشقی رسوای دنیایم کنیبی خبر از این و آن شیدای شیدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط