پارت ۶۷

پارت ۶۷


* داشتم تو باغ قدم میزدم که چشمم افتاد به یه درخت *

رزت : اینجا همون جایی که وقتی به دستبندم گیر میدادن قایم میشدم

* رفتم بالا درخت و نشستم وقتی ۱۰ سالم شد به بقیه راجب دستبندم گفتم ولی بابام چون پنهون کاری کردم تنبیهم کرد *

رزت : هنوز یادم نمیره ۱ هفته ی کامل پامو از قصر بیرون نذاشتم

کالیکس : چه علاقه ای داره که بری اون بالا

رزت : تنها سرگرمیم همینی

کالیکس : عه واقعا؟

رزت : حالا شاید هم نه ولی این بالا بودن رو خیلی دوست دارم

کالیکس : از کجا بالا رفتن از درخت و یاد گرفتی

* اگه بهش بگم که کیان یادم داده پاره میشم *

رزت : وقتی کوچیک بودم تازه که اومده بودم عمارت تنها کاری که میکردم بالا رفتن از درخت بود

کالیکس : خو از کجا یادش گرفتی؟

رزت : اممممم ولش کن

کالیکس: هوم؟

*ای خداااا*

رزت : گفتم که به مرور زمان یاد گرفتم

کالیکس : آها

* بعد از اینکه رفت از درخت اومدم پایین و رفتم کتابخونه *

رزت : حالا چی بخونم؟

* چه قدر کتاب انتخاب کردن سختهههههه*

رزت : هوف

* بعد از نیم ساعت بالاخره یه کتاب برداشتم و رفتم تو اتاقم خوندم *

* داشتم میخوندم که صدایی از پایین شنیدم *

رزت : عه

* رفتم پایین بقیه پایین پله بودن *

رزت : هی ابیل

ابیل : هوم؟

رزت : کی اومده

ابیل : دوک هنریت و پسرش

رزت : لوسیان!!!
دیدگاه ها (۴)

پارت ۶۶پرش زمانی ///* رسیده بودم عمارت و کیان رفته بود عمارت...

پارت ۶۵پرش زمانی//**از دید رزت *** داخل اتاقم نشسته بودیم و ...

پارت ۴۸* یهو رنگش تغیر کرد *رزت : عه! بهم گفته بود رنگش عوض ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط