بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،
اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود.
می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست.
از دستت که در برود می شود کلاف سردرگم.
گره می خورد،
می پیچد به هم،
گره گره می شود.
بعد باید صبوری کنی
گره را به وقتش با حوصله واکنی
زیاد که کلنجار بروی،گره بزرگتر می شود،
کورتر می شود،
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید
یک گره ی ظریف کوچک زد
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،
محو کرد
جوری که معلوم نشود
یادت باشد گره های توی کلاف، همان دلخوری های کوچک و بزرگند
همان کینه های چند ساله،
باید یک جایی تمامش کرد،
سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است...
بانوسیمین بهبهانی
دیدگاه ها (۷)

کم آوردمخدا میفهمی؟یا ادبیاتت ضعیفههییییییییس هیچی نگون من ک...

بریدن و تنهایی ینی200تا مخاطب داری و نتونی با هیچکدومشون درد...

داستان خلقت زن:از هنگامی ک خداوند مشغول خلق زن بود شیش روز م...

شهر خورشيدsun cityدر كشور latvia يكى از كشورهاى سابق شوروىدر...

🔅 #پندانه ✍ نگذاریم بند «حرمت» پاره شود🔹زندگى مثل يک كامواست...

#چند_روایت🔸چند روایت از فرمانده‌ای که بعد از شهادت هم؛ گمنام...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁶خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. ا...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۹چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.اتاق ک...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

متن آهنگ علی سورنا صاعقهتو ذهنم لحظه لحظه صائقه استیه دنیای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط