.

.
دعوتم امشب به جشنی بی فروغ
میکنم خوشحال دل را با دروغ
میزبان، میخانه ای متروک و دور
مثل هر شب در مسیری بی عبور
در زدم با سر صدا وارد شدم
جای خالی دیدم و ساکت شدم
صندلی و میز چوبی، نور کم
یک سکوت مهلک و جولان غم
روی میز، یک شمع و، جامی پر شراب
رقص نور شمع و، حالی بس خراب
صبر کردم بی دلیل و بی ثمر
باز هم تنها نشستم تا سحر
بی تو فرقی نیست بین روز و شب
یار و همراهم شده، هذیان و تب
میشود این جشن، هر شب برگزار
آفرین غم، چشم از من بر ندار!
دیدگاه ها (۳)

صبح یعنی...صدای چلچله ای...از ته مانده ی...عشق بازیهای شب......

.بغلم کن ....نه سوالی ... نه جوابی .. بغلم کن که تو..آن کهنه...

.شازده کوچولو: "آخرشم اونایی واسم میمونن که اصن روشون حساب ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط