عشق🖤🍒سیاه♡꙳ 𝓼𝓲𝔂𝓪𝓱🖤🍒𝓪ş𝓴♡꙳

عشق🖤🍒سیاه♡꙳ 𝓼𝓲𝔂𝓪𝓱🖤🍒𝓪ş𝓴♡꙳

پارت هفتم

دو روز گذشت

توانا تو حیاط دانشگاه نشسته بود داشت به گوشی نگا می کرد

چاعان رفت پیشش

چاعان: سلام تونیش با یاعیز آشتی کردی

توانا: اووو سلام چاعان خان یه یادی از ما کردی خوب درحال آشتی هستیم خببب تو بیخود به من نمیگی تونیش چیشده

چاعان:ببین من از لیا خوشم میاد می خوام بهش ابراز علاقه کنم نمی‌دونم چیکار کنم

توانا:خب راستش به نظرم یه پارتی بگیر روی میکروفون بهش ابراز علاقه کن یا چندتا بادکنک قلب بخری بعدشم سوپرایزش کنی نمی‌دونم

چاعان:باشه ممنون تونیش

چاعان توانا رو بغل کرد رفت

توانا: عجب آدمیه خب لیا خوشبخت بشه کافیه

ادامه دارد 🤍🖤
دیدگاه ها (۰)

part 7

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒جیمین روبه‌روی لیا نشست.چند ثانیه هیچ‌ک...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط