★ازدواج اجباری...p³
★ازدواج اجباری...p³
سرم گیج میرفت؛ نفسم بالا نمیومد!
اصلا نفهمیدم چیشد اما...
وقتی بیدار شدم تو بیمارستان بودم!
یونگی و تهیو بالا سر من بودن و میتونستم صدای گریههای سوا رو بشنوم!
یونگی گفت:"هانا؟ بیدار شدی؟؟"
تهیو خیلی عصبی به سوا نگاه میکرد...
نگاهش رو از سوا برداشت و به سمت من اومد و گفت:"هوففف دختر ترسوندی مارو!"
آروم گفتم:"توام اگه بخوای به کسی اعتراف کنی اما اون از ازدواج اجباری تو خبر داشته باشه و نتونی بهش اعتراف کنی بیهوش نمیشی؟؟"
تهیو که انگار داشت برای خودش حرف های منو تحلیل میکرد، با تعجب پرسید:"میخواستی به من اعتراف کنی؟؟"
ادامه دادم:"آره میخواستم به تو اعتراف کنم! بعدش فکر کن بخوای هوایی تازه کنی، که با شوهرت که دوسش نداری و از اجبار باهاش ازدواج کردی رو ببینی..."
یونگی رفت سمت سوا و گفت:"دیدی؟؟ هیچ کدوم ما همدیگه رو دوست نداریم! به اجبار با هم ازدواج کردیم سوا"
تهیو آروم در گوشم گفت:"سوا بهم نگفته بود دوست پسر داره... حالا دوست پسرش کیه؟؟؟ شوهر اجباری تو!!!"
باورم نمیشد...
سوا و یونگی با هم بودن!
سوا اشکاش رو پاک کرد و کلافه گفت:"متاسفم که اینو میگم اما..." تهیو وسط حرفش زمزمه کرد:"سوا... نه..."
سوا بعد مکثی ادامه داد:"من و تهیو به همراه خانوادمون داریم مهاجرت میکنیم!! من نمیتونم با تو باشم یونگی... چون دارم میرم کانادا... هانا تو هم نمیتونی با برادرم باشی! دست از سرمون بردارید... بزارید روز های آخری که داخل کره هستیم بهمون خوش بگذره!"
پالتوش رو برداشت و رفت بیرون!
تهیو گفت:"ببخشید هانا... باید زودتر بهت میگفتم!"
اونم مثل سوا، رفت...
من و یونگی شوکه شده بودیم!
اولش سعی کردم گریه نکنم...
اما نشد!
شروع کردم گریه کردن...
یونگی بلند شد و بغلم کرد!
زمزمه میکرد:"آروم باش..."
وقتی یکم گذشت...
کار های ترخیص رو انجام دادیم و از بیمارستان رفتیم بیرون!
در حالی که به سمت ماشین یونگی حرکت میکردیم، هیچ حرفی نزدیم!
متوجه شدم هوا ابریه...
لبخند کوچکی زدم اما خیلی زود از صورتم محو شد!
در راه خونه بودیم...
یونگی گفت:"خانواده ها شب میان"
زمزمه کردم:"میدونم"
_"باید بریم غذا درست کنیم هانا"
تازه یاد غذا افتادم!
با استرس گفتم:"واییی غذا چی درست کنمممم اههه"
زیر زیرکی بهم میخندید...
گفت:"بزرگش نکنننن با هم غذا رو درست میکنیم دیگه"
وقتی رسیدیم موهام رو جمع کردم و رفتم سمت آشپزخونه!
یونگی هم دنبالم اومد...
در حین غذا درست کردن بودیم که یونگی گفت:"من از لمس فیزیکی خوشم نمیاد ولی بغلت کردم... تشویقم کنننن!"
براش دست زدم و خندیدم...
یکم گذشت...
در قابلمه رو که گذاشتم، گفتم:"یونگی میخوام برم بیرون یکم قدم بزنم و یه هوایی بهم بخوره"
سرش رو تکون داد...
یه چیزی پوشیدم و رفتم بیرون...
در حالی که قدم میزدم، آهنگی رو زیر لب زمزمه میکردم!
کم کم بارون میومد...
اهمیت ندادم اما از یه جایی به بعد خیلی شدید شد!
دختر جایی بودم که وایسم و خیس نشم که یک نفر...
از پشت چتر رو برام نگه داشت!
برگشتم و دیدم...
یونگیه!
_"یونگی منو دنبال کردی؟؟"
گفت:"آره... که اگه دوباره گریه کردی از پشت بغلت کنم!"
با حرفی که زد...
اشک شوق تو چشام جمع شد...
پریدم بغلش!
ما دوست شده بودیم؟؟
یا داشتیم همو جایگزین سوا و تهیو میکردیم؟؟
تا الان نظرتون راجب این فیک چیه؟؟
_ آگاتا★
سرم گیج میرفت؛ نفسم بالا نمیومد!
اصلا نفهمیدم چیشد اما...
وقتی بیدار شدم تو بیمارستان بودم!
یونگی و تهیو بالا سر من بودن و میتونستم صدای گریههای سوا رو بشنوم!
یونگی گفت:"هانا؟ بیدار شدی؟؟"
تهیو خیلی عصبی به سوا نگاه میکرد...
نگاهش رو از سوا برداشت و به سمت من اومد و گفت:"هوففف دختر ترسوندی مارو!"
آروم گفتم:"توام اگه بخوای به کسی اعتراف کنی اما اون از ازدواج اجباری تو خبر داشته باشه و نتونی بهش اعتراف کنی بیهوش نمیشی؟؟"
تهیو که انگار داشت برای خودش حرف های منو تحلیل میکرد، با تعجب پرسید:"میخواستی به من اعتراف کنی؟؟"
ادامه دادم:"آره میخواستم به تو اعتراف کنم! بعدش فکر کن بخوای هوایی تازه کنی، که با شوهرت که دوسش نداری و از اجبار باهاش ازدواج کردی رو ببینی..."
یونگی رفت سمت سوا و گفت:"دیدی؟؟ هیچ کدوم ما همدیگه رو دوست نداریم! به اجبار با هم ازدواج کردیم سوا"
تهیو آروم در گوشم گفت:"سوا بهم نگفته بود دوست پسر داره... حالا دوست پسرش کیه؟؟؟ شوهر اجباری تو!!!"
باورم نمیشد...
سوا و یونگی با هم بودن!
سوا اشکاش رو پاک کرد و کلافه گفت:"متاسفم که اینو میگم اما..." تهیو وسط حرفش زمزمه کرد:"سوا... نه..."
سوا بعد مکثی ادامه داد:"من و تهیو به همراه خانوادمون داریم مهاجرت میکنیم!! من نمیتونم با تو باشم یونگی... چون دارم میرم کانادا... هانا تو هم نمیتونی با برادرم باشی! دست از سرمون بردارید... بزارید روز های آخری که داخل کره هستیم بهمون خوش بگذره!"
پالتوش رو برداشت و رفت بیرون!
تهیو گفت:"ببخشید هانا... باید زودتر بهت میگفتم!"
اونم مثل سوا، رفت...
من و یونگی شوکه شده بودیم!
اولش سعی کردم گریه نکنم...
اما نشد!
شروع کردم گریه کردن...
یونگی بلند شد و بغلم کرد!
زمزمه میکرد:"آروم باش..."
وقتی یکم گذشت...
کار های ترخیص رو انجام دادیم و از بیمارستان رفتیم بیرون!
در حالی که به سمت ماشین یونگی حرکت میکردیم، هیچ حرفی نزدیم!
متوجه شدم هوا ابریه...
لبخند کوچکی زدم اما خیلی زود از صورتم محو شد!
در راه خونه بودیم...
یونگی گفت:"خانواده ها شب میان"
زمزمه کردم:"میدونم"
_"باید بریم غذا درست کنیم هانا"
تازه یاد غذا افتادم!
با استرس گفتم:"واییی غذا چی درست کنمممم اههه"
زیر زیرکی بهم میخندید...
گفت:"بزرگش نکنننن با هم غذا رو درست میکنیم دیگه"
وقتی رسیدیم موهام رو جمع کردم و رفتم سمت آشپزخونه!
یونگی هم دنبالم اومد...
در حین غذا درست کردن بودیم که یونگی گفت:"من از لمس فیزیکی خوشم نمیاد ولی بغلت کردم... تشویقم کنننن!"
براش دست زدم و خندیدم...
یکم گذشت...
در قابلمه رو که گذاشتم، گفتم:"یونگی میخوام برم بیرون یکم قدم بزنم و یه هوایی بهم بخوره"
سرش رو تکون داد...
یه چیزی پوشیدم و رفتم بیرون...
در حالی که قدم میزدم، آهنگی رو زیر لب زمزمه میکردم!
کم کم بارون میومد...
اهمیت ندادم اما از یه جایی به بعد خیلی شدید شد!
دختر جایی بودم که وایسم و خیس نشم که یک نفر...
از پشت چتر رو برام نگه داشت!
برگشتم و دیدم...
یونگیه!
_"یونگی منو دنبال کردی؟؟"
گفت:"آره... که اگه دوباره گریه کردی از پشت بغلت کنم!"
با حرفی که زد...
اشک شوق تو چشام جمع شد...
پریدم بغلش!
ما دوست شده بودیم؟؟
یا داشتیم همو جایگزین سوا و تهیو میکردیم؟؟
تا الان نظرتون راجب این فیک چیه؟؟
_ آگاتا★
- ۵۲۸
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط