هرچےحرف میزد

هرچےحرف میزد
جوابشو نمیدادم...
فقط نیگاش میکردمُ
تو ذهنم هزارتا فکرُ خیال میکردم...
از یکیش یهو بغضم گرفت؛
نیگام کردُ گفت:
باز از اون فکرا کردے؟
سرمو انداختم پایین؛
جوابے نداشتم که بهش بدم.
اومد از پشت بغلم کردُ
گفت تو چشمام نگاه کن؛
با توام!
سرمو آوردم بالا
و تو چشماش نگاه کردم؛
محکم تر بغلم کردُ گفت:
انقد فکرِ بیخود نکن
براےمن هیچکس
"تـــــو "
نمیشه...
دیدگاه ها (۱)

کارےنمے‌کنمتنها روزے هزاربارکنار پنجره مے‌رومو هربارتنهاارتف...

در زمان ما خنده ارزان نیست ...خنده از ته دل! تا بخواهے پوزخن...

دلتنگےآدم را به خیابان میکشددلتنگم!و مردم نمیفهمندقدم زدن گا...

بیا راه برویمدر مه...مثل رویایے شیرین،تو دست مرا بگیرو من آغ...

Part ¹⁴ همه چشماشون چهار تا شده بود و حرفی از دهنشون در نمیو...

I can be myself with himPart⁶⁰شب شده بود..حدودا ۲نصف شب!همه ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۱۴اروم روی تخت نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط