معامله نهایی

معامله نهایی




پارت ۳۵




به طرز عجیبی استقبال همه اعضای خانواده هوانگ به شدت گرم بود . پدر و مادرش که بغلم کردن ، حتی نامادریش دستاش رو دور شونم گذاشت و باهام صمیمی رفتار کرد . پسر عمو هاش و دخترعموش ادمای جالبی به نطر میومدن که به طرز ناراحت کننده ای به ذهن کیکو نرسید که اوناروهم استاک کنه و چیزی ازشون نمیدونم . برادرای بزرگترش همه با صمیمیت باهام خوش و بش کردن . اما موند عمو و زنعموش ، عموش که خیلی بازیگر خوبی نبود موفق نشد که تنفرش رو پنهان کنه ، اما زن عموش . خدایا ، اگه هشدار های هوانگ و حس ششمم نبود با فرشته اشتباه میگرفتمش . اون بازیگر فوق العاده ای بود و جوری سفت بغلم کرد که انگار دختر خودشو بغل میکزد . از حس ششمم تشکر کردم که انرژی های منفی اطرافش رو به خوبی نشونم میدن . این زن خطرناکه ، نباید باهاش در بیوفتم
کنار هوانگ روی کاناپه نشستیم . خیلی خب من الان احساس معذب بودن میکنم . باید نقش یه کاپل عاشق رو بازی کنیم ولی هیچکدوممون قبلا یه رابطه رمانتیک رو بازیگری نکردیم . چمدونم که تو ماشینه رو بهونه کنم که یکم برم بیرون ؟ همه نشستن و بحث هایی میکنن که من و هوانگ تو هیچکدومشون نقشی نداریم . گوشه استینش رو گرفتم و دو بار سرفه کردم . این علامت " میخوام بپیچونم " بود . لبخند زد و یه چشمک زد . وای خدایا . این علامت " الان نه " عه ! من استاد لجبازیم ولی متاسفانه اینجا نمیتونم خودم رو نشون بدم چون تو این موقعیت هوانگ بیشتر از من حالیشه . انگار بلاخره هوانگ بزرگ متوجه وجود من و هوانگ هیونجین هم شد « هیونجینا ، ساعت تقریبا هشته . ما همه خیلی گشنه ایم . تو و نامزدت میتونین مسئولیت گریل کردن گوشت رو بگیرین ؟ ماهم تقسیم کار میکنیم » عیسی مسیح ، تو فوق العاده ای !! ممنون که کائنات رو دنبالم فرستادی .
در حالی که میرفتیم سمت حیاط اروم پرسیدم « بلدی چطوری گوشت گریل کنی ؟»
با اعتماد به نفس گفت « من اشپز خوبیم »
دقیقا نقطه مقابل من . تنها چیزایی که میتونم درست کنم نودل و نیمرو ‍ان . البته تضمینی نیست خوشمزه دربیان ، فقط درست کردنش بدون اتیش زدم اشپزخونه دست منه . ولی خب که چی ؟ جلوی هوانگ کم بیارم ؟ عمرا . منم با اعتماد به نفس گفتم « اشپزی منم خیلی خوبه »
وقتی بلاخره به باربیکیو و میز کنارش که بسته های گوشت روشون بودن رسیدیم ایستاد . روی یه پا به سمتم چرخید ، پوزخندش اجازه نمیداد فکر کنم باورم کرده . « جدی ؟ خب ، تعدادمون خیلی زیاده ، پس شاید بهتره کار گروهی بکنیم ، نه ؟ پس چطوره تو گوشت ٫گوسفند رو گریل کن منم گوشت گاو رو » و یه بسته کوچیک از هشت بسته گوشت گوسفند رو تو دستم گذاشت و با لبخند سمت باربیکیو چرخید و من رو با قیافه بهت زدم تنها گذاشت




فکر کنم با سناریو هام مشکل دارین که همشون رو گزارش میکنین . سعی میکنم دیگه تمرکزم رو روی سناریو نزارم




#فیکشن #سناریو #هیونجین
دیدگاه ها (۱۷)

معامله نهاییپارت ۳۶کارمای دروغی که گفتم زودتر از چیزی که انت...

یه سوال فنی قبل اینکه پارت بعدو بنویسم ، ترجیح میدین تا سی پ...

معامله نهایی پارت ۳۴صدایی از پشت نزدیک میشد ، به اه جین نگاه...

معامله نهاییپارت ۳۳گرفتن بازوی هوانگ با اینکه دفعه اولم نبود...

خب الان میخوام سناریوم رو شروع کنمخب Let's go___________سنار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط