My professor
My professor
Part:80
به محض نشستنم اون هر دو پره ی بخاری ماشینو داد سمتم .
باید اجازه بدم معنا بخش من سردش باشه؟! ... هر دو رو چرخوندم سمت خودش...کوتاه نیومد ... بلافاصله هر دو رو چرخوند سمت من
جونگکوک:كافيه.
کاملا جدی دوباره پره ها رو دادم سمتش و از پنجره ی شاگرد بیرونو نگاه کردم ...
نفسشو با خنده بیرون داد و دوباره بخاریو رو من تنظیم کرد
جونگکوک :من گرماییم دختر خوب....جای نگرانی نیست...
اخم کردم
هیزل:گرمایی هستی خرس قطبی که نیستی یک ساعته جلو بارونی سینه پهلو میکنی آخرش با این دیوونه بازیات ...
هر دو ساعد شو روی هم رو فرمون حلقه کرد ... سرشو رو ساعدش گذاشت و نگاهم کرد ...
سرشونه های ورزیده ش به خاطر حالت نشستنش انگار میخواستن آستینای کتشو پاره بکنن ....
این پسر چرا انقد درشته ! ... آب شدم دستمو وسط راه رسیدن به بخاری نگه داشتم و بزاقمو قورت دادم....
چند بار نگاهمو ازش پنهان کردم و دوباره نیم نگاهم سمتش چرخید نمیتونستم مستقیم به چشماش نگاه کنم و بفهمم چه حسی توشونه .....
دو نفر تو این دنیا هست که برام سخته مستقیم تو چشماشون نگاه کنم.
یکی عکس بابام ... و اون یکی همین مرد سراپا قدرتی که جلوم نشسته ....
هیچوقت اینطور راحت بهم زل نزده بود ...
ريتم نفسام تند شد ... از اینکه انقد هول شده بودم کلافه شدم ... مشتمو رو پالتوم کوبیدم
و سکوتو با صدای نسبتا بلندم شکستم
هیزل:عای !!! چرا اینطوری نگام میکنی .....
حتى یه ذره هم حالت آروم چشماش عوض نشد ... مردمکای سیاهش رو اجزاء صورتم چرخید
جونگکوک:به طرز نفس گیری ... زیبایی .....
چی شد؟!... زیبا ؟! .... گونه هام آتیش گرفت و از شدت خجالت چهرمو چرخوندم سمت پنجره .....
چرا تک تک کلماتش انقد مردونه و سنگین بود ... مثل یه قطعه موزیک قدیمی با یه قرن قدمت ،
که بعد از سالها دوباره رو زبونا میفته و همه گوش میدنش کلمه های اصیل و خالصش به محض اینکه از زبون اون ادا میشدن اونقدر کلاسیک و خوش آهنگ بودن که با خودم میگفتم چرا قبلا به معنی این كلمات فکر نکرده بودم .....
جونگکوک:دارم میبینم
نگاهمو تو همون حالت پایین انداختم
هیزل :چيو ...
جونگکوک:که با لپات چیکار کردم ...
ظاهرا تا منو از حالت جامد به مایع تبدیل نکنه ول کن نیست ... محکم پلک زدم خدایا مکثی کرد و آروم گفت:
جونگکوک :باید بهم مدال تقوا تعلق بگیره چطور دارم تحملش میکنم
با انگشتام بازی کردم
هیزل:چيو ... تحمل میکنی
مکث طولانی تری کرد و لحنش آروم تر شد
جونگکوک:یه دختربچه ی پاک و معصوم جلومه
که دیوونه ی لپای قرمزش منم ... ولی لعنت به این زندگی ... که نمیتونم ببوسمش
چشماشو نگاه کردم که رو گونه هام قفل شده بود هیزل:کاری که دلت میگه رو بکن ... قول میدم
بعدش دنیا به آخر نرسه ...
جونگکوک: شاید اگه این بندو پاره کردم ... در ادامه ی تو ... به آخر هم برسونم دنیا رو ....
چند بار دیگه نگاهش کردم و نگاهمو دزدیدم -
هیزل :میشه پوزیشنت رو تغییر بدی جونگ کوک؟! دارم تو زمین فرو میرم ...
آروم پلک زد
جونگکوک :میشنوم
یادم افتاد چند دقیقه قبل بهم گفته بود میخواد داستان منو هم بشنوه
و بدونه چه اتفاقی برای پدر و مادرم افتاد ... ولی نه زیر بارون ...
توی ماشین در حالی که گرم میشدم... صورتمو سمت پنجره چرخوندم و قطرات بارونی که
مثل نیم خط از آسمون روونه ی زمین میشدنو نگاه کردم ... حال و هوای نوامبر تمام صحنه های هشت سالگیم رو از جلو چشمام رد کرد ... لبامو رو هم فشار دادم و نگاهمو از منظره ی بیرون گرفتم
هیزل :خب ... پدر و مادر من ... توی تصادف از بین رفتن ...
عمیق و با تمرکز به چشمام خیره شده بود ... سرمو پایین انداختم
هیزل:من تو یه روز بارونی ...از دست دادمشون ... ۹ سال پیش .... تو یه بعد از ظهر بارونی ... آخر هفته بود و داشتیم از یه مراسم خانوادگی برمیگشتیم ... اون موقعا برادرم دبیرستانی بود و اون روز ...
توی خونه مونده بود که درساشو بخونه ...
همراهمون نبود
فقط من و مامان و بابا بودیم .....
جاده لغزنده و مه آلود بود ... بابام همیشه تو رانندگی محتاط عمل میکرد ولی نمیدونم...
واقعا نمیدونم اون روز چرا این اتفاق افتاد...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍄🟫
#رمان #فیک #فیکشن
Part:80
به محض نشستنم اون هر دو پره ی بخاری ماشینو داد سمتم .
باید اجازه بدم معنا بخش من سردش باشه؟! ... هر دو رو چرخوندم سمت خودش...کوتاه نیومد ... بلافاصله هر دو رو چرخوند سمت من
جونگکوک:كافيه.
کاملا جدی دوباره پره ها رو دادم سمتش و از پنجره ی شاگرد بیرونو نگاه کردم ...
نفسشو با خنده بیرون داد و دوباره بخاریو رو من تنظیم کرد
جونگکوک :من گرماییم دختر خوب....جای نگرانی نیست...
اخم کردم
هیزل:گرمایی هستی خرس قطبی که نیستی یک ساعته جلو بارونی سینه پهلو میکنی آخرش با این دیوونه بازیات ...
هر دو ساعد شو روی هم رو فرمون حلقه کرد ... سرشو رو ساعدش گذاشت و نگاهم کرد ...
سرشونه های ورزیده ش به خاطر حالت نشستنش انگار میخواستن آستینای کتشو پاره بکنن ....
این پسر چرا انقد درشته ! ... آب شدم دستمو وسط راه رسیدن به بخاری نگه داشتم و بزاقمو قورت دادم....
چند بار نگاهمو ازش پنهان کردم و دوباره نیم نگاهم سمتش چرخید نمیتونستم مستقیم به چشماش نگاه کنم و بفهمم چه حسی توشونه .....
دو نفر تو این دنیا هست که برام سخته مستقیم تو چشماشون نگاه کنم.
یکی عکس بابام ... و اون یکی همین مرد سراپا قدرتی که جلوم نشسته ....
هیچوقت اینطور راحت بهم زل نزده بود ...
ريتم نفسام تند شد ... از اینکه انقد هول شده بودم کلافه شدم ... مشتمو رو پالتوم کوبیدم
و سکوتو با صدای نسبتا بلندم شکستم
هیزل:عای !!! چرا اینطوری نگام میکنی .....
حتى یه ذره هم حالت آروم چشماش عوض نشد ... مردمکای سیاهش رو اجزاء صورتم چرخید
جونگکوک:به طرز نفس گیری ... زیبایی .....
چی شد؟!... زیبا ؟! .... گونه هام آتیش گرفت و از شدت خجالت چهرمو چرخوندم سمت پنجره .....
چرا تک تک کلماتش انقد مردونه و سنگین بود ... مثل یه قطعه موزیک قدیمی با یه قرن قدمت ،
که بعد از سالها دوباره رو زبونا میفته و همه گوش میدنش کلمه های اصیل و خالصش به محض اینکه از زبون اون ادا میشدن اونقدر کلاسیک و خوش آهنگ بودن که با خودم میگفتم چرا قبلا به معنی این كلمات فکر نکرده بودم .....
جونگکوک:دارم میبینم
نگاهمو تو همون حالت پایین انداختم
هیزل :چيو ...
جونگکوک:که با لپات چیکار کردم ...
ظاهرا تا منو از حالت جامد به مایع تبدیل نکنه ول کن نیست ... محکم پلک زدم خدایا مکثی کرد و آروم گفت:
جونگکوک :باید بهم مدال تقوا تعلق بگیره چطور دارم تحملش میکنم
با انگشتام بازی کردم
هیزل:چيو ... تحمل میکنی
مکث طولانی تری کرد و لحنش آروم تر شد
جونگکوک:یه دختربچه ی پاک و معصوم جلومه
که دیوونه ی لپای قرمزش منم ... ولی لعنت به این زندگی ... که نمیتونم ببوسمش
چشماشو نگاه کردم که رو گونه هام قفل شده بود هیزل:کاری که دلت میگه رو بکن ... قول میدم
بعدش دنیا به آخر نرسه ...
جونگکوک: شاید اگه این بندو پاره کردم ... در ادامه ی تو ... به آخر هم برسونم دنیا رو ....
چند بار دیگه نگاهش کردم و نگاهمو دزدیدم -
هیزل :میشه پوزیشنت رو تغییر بدی جونگ کوک؟! دارم تو زمین فرو میرم ...
آروم پلک زد
جونگکوک :میشنوم
یادم افتاد چند دقیقه قبل بهم گفته بود میخواد داستان منو هم بشنوه
و بدونه چه اتفاقی برای پدر و مادرم افتاد ... ولی نه زیر بارون ...
توی ماشین در حالی که گرم میشدم... صورتمو سمت پنجره چرخوندم و قطرات بارونی که
مثل نیم خط از آسمون روونه ی زمین میشدنو نگاه کردم ... حال و هوای نوامبر تمام صحنه های هشت سالگیم رو از جلو چشمام رد کرد ... لبامو رو هم فشار دادم و نگاهمو از منظره ی بیرون گرفتم
هیزل :خب ... پدر و مادر من ... توی تصادف از بین رفتن ...
عمیق و با تمرکز به چشمام خیره شده بود ... سرمو پایین انداختم
هیزل:من تو یه روز بارونی ...از دست دادمشون ... ۹ سال پیش .... تو یه بعد از ظهر بارونی ... آخر هفته بود و داشتیم از یه مراسم خانوادگی برمیگشتیم ... اون موقعا برادرم دبیرستانی بود و اون روز ...
توی خونه مونده بود که درساشو بخونه ...
همراهمون نبود
فقط من و مامان و بابا بودیم .....
جاده لغزنده و مه آلود بود ... بابام همیشه تو رانندگی محتاط عمل میکرد ولی نمیدونم...
واقعا نمیدونم اون روز چرا این اتفاق افتاد...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍄🟫
#رمان #فیک #فیکشن
- ۳.۰k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط