ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۲۳🌌

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۲۳🌌
اما همون لحظه...
صدایی از پشت سرش آمد.
ـ «اوووووووه!»
ایمی آرام چشم‌هایش را بست.
نه گندش بزننن
این صدا را می‌شناسم
دنیل با قیافه‌ای پیروزمندانه کنارش سبز شد.

ـیاکوزا خانوم امروز مودش خوبه ار کی تا حالا انقدر اجتماعی شده
ـ برو گم شو
ـ حتی با مشتری‌ها هم مؤدب‌تر شدی
ـ ن همیشه مؤدبم
ـ نه. امروز درجه‌ات از یخچال صنعتی رسیده به "آدم معمولی"
ایمی آرام برگشت
ـ دنیل
ـ جانم
ـ می‌خوای با همین سینی بزنمت؟
ـ نه، مرسی.
و دقیقاً همون لحظه...
برای اولین بار از وقتی وارد کافه شده بود...
دنیل با دقت به صورتش نگاه کرد.
بعد ابرویش بالا رفت.
ـ «وایسا...»
ایمی اخم کرد.
ـ چی؟
ـ نههههه...
ـ چی نه؟
دنیل با چشمان گرد شده به او خیره شد.
ـ تو...  انقدر خب نبودی و از وقتی که رفتی مدرسه داری اینجور رفتار میکنی......ن نکنهه دوست پیدا کردی🤯🤯
سکوت.
ایمی:.چی هااا

دنیل:من این قیافه رو می‌شناسم.... یعنی واقعا کسی پیدا شده که با توی... اصلا بیخیال معلومه اونجا یو ای هستششش
ـ تو هیچ قیافه‌ای رو نمی‌شناسی.
ـ این قیافه‌ی آدمیه که بالاخره از غارش اومده بیرون و با انسان‌ها حرف زده
ـ  نخیر من بتمن تنها ی شبم برو سر کارت تا نزدمت
ـ اسمشون چیه؟
ـ هیچ‌کس
ـ پسرن یا دختر؟
ـ مر تیکیه دارم میگم🤬هیچ‌کس!
ـ چند تا؟ بیبن من ول کن نیستم
ـ دنیل...
ـ آیا بالاخره یاکوزا خانوم وارد جامعه شد؟!
تق.
دستمالی مستقیم خورد وسط صورتش
دنیل:آخ! خشونت خانوادگی!
ایمی: نوش جونت
ایمی برگشت سمت کانتر.
اما...گوشه‌ی لبش...خیلی کوچولو...بالا رفته بود. و خودش اصلاً نفهمید.
دنیل دستمال را از صورتش برداشت...
چند ثانیه نگاهش کرد...
دنیل هنوز همان‌طور به ایمی زل زده بود.
ایمی: ـ ...باز... چیه💥

دنیل: دارم رشد شخصیتت رو تماشا می‌کنم.

ـ من گیاه آپارتمانی نیستم احیانا😡

ـ نه ولی امروز شکوفا شدی

ـ قسم می‌خورم  این سری یه جا دیگتو هدف میگرم

ـ خشونت جواب احساسات رو نمی‌ده یاکوزا خانوم
ایمی آهی کشید
اشتباه کرده بود
باید همون اول با دستمال محکم‌تر می‌زد

البته دنیل ول کن نبود 🤣🤣 ( رفیق من به روایت تصویر)
دنیل دستش را روی قلبش گذاشت: اههه بچه‌م بزرگ شد اشک در چشمانم حلقهزدممم.. اه..هههه...ه.ه گلبببم
.تقققققق
این بار دستمال مستقیم خورد وسط شکمش
دنیل: اه😖
ایمی: اخششششش ...حقت بود
دنیل : ولی بازم...
ایمی: بببین ببند...بعدشم تو فکر اینم که باید شغلمو عوض کنم
دنیل : چراا.......دلت میاد اونم وقتی همکار به خوبی من داری.
ایمی یه دستمال دیگه برداشت
دنیل فوراً دو قدم عقب رفت
ـ باشه شوخی نمی‌کنم
ایمی دستمال را روی کانترگذاشت
ـ باهوش شدی
ـ غریزه‌ی بقا
دو تایی دوباره مشغول کار شدند
چند دقیقه در سکوت گذشت
ساعت روی دیوار تیک‌تیک می‌کرد
کافه کم‌کم خلوت شده بود
ایمی داشت لیوان‌ها را خشک می‌کرد
دنیل هم مشغول حساب‌وکتاب صندوق بود
برای چند دقیقه هیچ‌کدام چیزی نگفتند
عجیب بود...
معمولاً دنیل هر سی ثانیه یک حرفی می‌زد که البته
بالاخره خودش سکوت را شکست
ـ راستی فردا هم مدرسه داری

ـ آره احمق مدرسه که یه روز در میونن نمیرن
ـ اونوقت از صبح
ـ آره که چی
ـ بعدش هم شیفت
ایمی مکث کرد.
ـ  حرف حسابت چیه ........معلومه که ...آره
دنیل سرش را بلند کرد
ـ تو دیوونه‌ای
ـ نه
ایمی لیوان را سر جایش گذاشت
ایمی شانه‌ای بالا انداخت
برای او چیز عجیبی نبود
سال‌ها همین‌جوری زندگی کرده بود
مدرسه و کارو تمرین وسه چهار ساعت خواب
دوباره از اول و همش هم تنهای و همراه زخم ها ی زیاد
ناگهان صدای باران آمد
تق..تق...
تق...
هر دو به شیشه نگاه کردند.
باران شروع شده بود.
چند ثانیه بعد شدت گرفت.
وووش...
دنیل: ـ عالی شد. موتور آوردی؟
ایمی: ـ آره.
ـ بدبخت شدی
ـ ممنون بابت همدردی
ـ خواهش می‌کنم
چند نفر از آخرین مشتری‌ها هم به بیرون نگاه می‌کردند.
باران انگار قصد نداشت به این زودی بند بیاید
ایمی آرام به شیشه خیره شد.
به شکل عجیبی...آرامش‌بخش بود.
دنیل ناگهان گفت:هی
ـ هوم؟
ـ فکر کنم فردا روز سختی داشته باشی
ایمی چند لحظه به باران نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ احتمالاً
دنیل لبخند کوچکی زد.
ـ پس فعلاً از این پنج دقیقه آرامش استفادهکن
ایمی : اگه توی دلقک بزاری😑
و بعدشم فقط...
صدای باران رو گوش داد. 🌧🌌✨
دیدگاه ها (۱)

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت۲۴🌌بالاخره ساعت از یازده ش...

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۲۵🌌مغز من لطفاً همکاری کن...

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۲۲🌌که دید دکو هم جلو دره بر...

گودووووو🤗🤗🤗راستی طبق قولی که دادم فردا پارت میزارم اونم هفت ...

ستاره ای در میان تاریکی پارت۳۵🌌دنیل از پشت کانتر نگاهش کرد: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط