آمد .

آمد .
دستش به دستبند بود
از پشت میله ها ،
عریانی دستان من ندید
امّا
یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست
چیزی نگفت
رفت .
اکنون اشباح از میانه ی هر راه می خزند
خورشید
در پشت پلک های من اعدام می شود ...

خسرو_گلسرخی*
دیدگاه ها (۳)

بهار ناخوانده ایمیان برف.گوزن گرسنهتمام دشت رابه یادت دویده ...

دلم برای تو تنگ شده استاما نمی دانم چه کار کنمآرام می گریمحا...

دانشمندان کم کاری می کنند !وگرنه تا به حال می بایست راهی اخت...

باران را به خانه دعوت کردمآمد ، ماند ،‌ و رفتشاخه گلی برایم ...

برای همیشه..

فن فیک از شیپ اما و دراکن

آنه ! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ، ؟!وقتی روشنی چشمهای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط