هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_14
در ماشینو براش باز کردم خواست سوار شه که قدش نمیرسید کلافه تلاش میکرد تا بره بالا که با ی حرکت بلندش کردم گذاشتمش رو صندلی و درو بستم
پشت صندلی نشستم ماشینو به حرکت در آوردم..
+چیزه..
سوالی نگاهش کردم
+قراره ازدواج کنیم ؟
سری تکون دادم
+آخه شما پیری
خنده ای کردم و دستی به ته ریشم کشیدم
_ناراحتم کردی کوچولو!
لبخندی زد تا رسیدن به عمارت هردومون سکوت کردیم..
به عمارت که رسیدیم بوقی زدم که احمد درو باز کرد ..
بعد از اینکه ماشینو پارک کردم از ماشین پیاده شدیم به سمت عمارت رفتیم
پناه با دیدن حیاط پر از گل ذوق کرده نگاهم کرد
+اینجا خیلی قشنگهه!
سری تکون دادم دستشو گرفتم
درو با کلید باز کردم وارد شدیم پناه خواست کفششو دربیاره که جلوشو گرفتم
_نیازی نیست
سری تکون داد با دیدن زرق برق عمارت دهنش وا موند.
+از این خونه ها که امیر دوست داره!!
چقدر خوشگلهه!
با شنیدن اسم اون حرومزاده مغزم ارور داد
حرصی فشاری به کمرش وارد کردم زیر گوشش غریدم:
_مرضِ امیر! زهرِمار امیر!
ترسیده خواست فاصله بگیره که چسبیدمش
_بار بعدی اسمشو بشنوم کشتمت!
ترسیده تند تند سرشو تکون داد
هولش دادم نزدیک بود با سر بخوره زمین ولی خودشو کنترل کرد..
بی حوصله خودمو روی مبل انداختم
میکشتمش اگر به کسی جز من فکر میکرد!
دیدگاه ها (۰)

اختلاف قدی پناه و اهورا:🥵🌶️🦍🎀

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_13وارد آشپزخانه شدم..میخواست...

عشق واقعی..>>🌚🌷

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت9_ از این به بعد اگر چیزی بگم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط