P²¹

P²¹
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)

هیونجین داد زد و گفت:
مثلا چیکار کرده که باید اینا بهش ت_
قاضی جلوی حرفشو گرفت و گفت:
بیرون!
هیونجین آروم شد و گفت:
ببخشید، حرفی نمیزنم!
قاضی گفت:
تکرار نشه...
حالا هردوتون بیاین اینجا رو امضا و اثر انگشت بزنین...
وقتی رفتیم بالا...
اولین نفر که شروع به امضا زدن کرد من بودم که با اثر انگشت تمام می‌شد همه چی...
همه چی!
همه چی تمام اون سال هایی بود که عمرم به باد رفت...
زمانی که انگشت اشاره ام رو زدم تو مهره و بردمش نزدیک صفحه... اتفاقی افتاد!
چیزی منفجر شد و بعدش هیچی نفهمیدم جز درد شدید...
سفید!
تنها چیزی که حس کردم آرامش بود و نوره سفیدی که منو داشت با خودش می‌برد!
شاید مردم...
شاید همه چی تمام شده برام!
شاید سرنوشته من این بوده...
شاید خدا میخواسته منو از این طریق راحت کنه...
تمام این شاید ها هنوز برام علنی نبود!
که یه دفعه ای چشمام باز شد...
درد شدیدی به اندازه ی زدن چاقو!
هیچی نفهمیدم...
هیچی حس نمیکردم فقط چشمام باز بود و داشتم به سقف جایی نگاه میکردم که نمیدونستم کجاست...
بعد از چند دقیقه خون به رگ هام باز گشت!
گوشام صدا هارو تجزیه و تحلیل کرد...
انقدر سریع بلند شدم که انگار شکی بهم وارد کردن...
اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد لباسام بود...
لباس سفید به تن داشتم، لباس بیمارستان؟!
دستم رو دیدم و سرم بهش وصل بود و دستم دیگه ام گیره ی نوار قلب بهش وصل بود!
دستگاه ‌های پشته سرم رو دیدم...
انقدر احساس ترس توی من جا خوش کرده بود که دیدم اون خط توی دستگاه که مال ضربان قلب بود بالاتر از حد عادی رفت...
در با شتاب باز شد و گروهی از پرستار های زن و مرد ریختن تو اتاق و مثل زامبی ریختن رو سرم...
یکیشون منو هدایت کرد تا از دوباره دراز بکشم، و بقیه هم کاره خودشون...
از یکی که نزدیکم بود پرسیدم:
بدنم آسیب دیده؟!
گفت:
خانوم تمرکزتون رو بزارین رو استراحت کردن!
گفتم:
بگو...
گفت:
گونه اتون زخم شده...
بازوتون تیر خورده...
دستتون شکسته...
و یه قسمت از پهلوتون شکافته شده بود...
الانم همه چی اوکیه لطفا استراحت کنین...
گفتم:
کسی اینجا هست!
گفت:
فکر کنم، گفتن همسرتون هستن!
دیدگاه ها (۴)

P²⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

P¹⁹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

مثلث عشقی من پارت ۱۸:ا/ت ویو حوصلم سر رفته بود برای همین رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط