درخواستی
#درخواستی
#دو_پارتی
وقتی.....
Part 1
اتاق تمرین ساکت شده بود افراد یکییکی رفته اتاق رو ترک کردن و حالا فقط صدای نفسهای عمیق چانگبین به گوش میرسید
ا/ت گوشهی سالن نشسته بود، زانوهاشو بغل کرده بود و بهش نگاه میکرد از صبح که برای تمرین اومده بود، چانگبین حتی یه بار هم درست بهش نگاه نکرده بود نه اینکه بیمحلی کنه...ولی اون گرمای همیشگی تو رفتارش نبود، همیشه بعد تمرین مستقیم میومد کنارش، شوخی میکرد، بغلش میکرد و غر میزد که خستهست...ولی امروز فقط فاصله میگرفت
×چیزی شده؟
چانگبین نگاه جدیش رو داد بهش
_فکر میکنم تو خیلی راحت از کنار بعضی چیزا رد میشی
ا/ت ابرو بالا انداخت
×مثلاً؟
چانگبین حوله رو انداخت روی شونهش
_مثلاً وقتی یکی جلوی من زیادی باهات صمیمی حرف میزنه و تو مشکلی باهاش نداری و خیلی بحثشو ادامه میدی
ا/ت یه لحظه مکث کرد
×داری شوخی میکنی؟
_نه!
این "نه" جدیتر از چیزی بود که انتظار داشت
_من آدم حسودی نیستم ولی وقتی میبینم انگار برات مهم نیست که ناراحت میشم...حس میکنم جدی نمیگیری منو
ا/ت آروم گفت:
×من فکر نمیکردم همچین چیزی اذیتت کنه
چانگبین از سر جاش بلند شد و اومد رو به روی ا/ت نشست
_من قویام جلوی همه شوخی میکنم ولی....
مکث کرد
_وقتی پای تو وسط باشه، ضعیف میشم
ا/ت با یه لبخند شیطنتآمیز محکم زد روی شونهش
×یاااا سئو چانگبین! اعتراف کن عاشقمی!
چانگبین اول جا خورد، بعد سریع حالت صورتشو جمع کرد و اخماش رفت تو هم
_یاااا کی گفته من عاشقتم؟ تو؟ عاشق تو؟ اصلاً و ابدا تو مثل خواهر کوچولومی
لبخند ا/ت برای یه ثانیه یخ زد
×خواهر...کوچولو!
چانگبین نگاهشو دزدید و سریع کیفشو برداشت که مثلا بره
ولی پشت اون اخم مصنوعی، قلبش داشت دیوانه وار میزد و با خودش میگفت:
خواهر؟ جدی گفتی اینو؟مگه عقل ندری سئو چانگبین؟
اون از همون اولی که ا/ت با اون لبخند بیهوا وارد زندگیش شده بود، دلشو باخته بود، از خندههای بلندش، از وقتی که همیشه بهش میگفت "بهت افتخار میکنم" از وقتی که موقع تمرین باهم شوخی میکردن
ادامه دارد...
#دو_پارتی
وقتی.....
Part 1
اتاق تمرین ساکت شده بود افراد یکییکی رفته اتاق رو ترک کردن و حالا فقط صدای نفسهای عمیق چانگبین به گوش میرسید
ا/ت گوشهی سالن نشسته بود، زانوهاشو بغل کرده بود و بهش نگاه میکرد از صبح که برای تمرین اومده بود، چانگبین حتی یه بار هم درست بهش نگاه نکرده بود نه اینکه بیمحلی کنه...ولی اون گرمای همیشگی تو رفتارش نبود، همیشه بعد تمرین مستقیم میومد کنارش، شوخی میکرد، بغلش میکرد و غر میزد که خستهست...ولی امروز فقط فاصله میگرفت
×چیزی شده؟
چانگبین نگاه جدیش رو داد بهش
_فکر میکنم تو خیلی راحت از کنار بعضی چیزا رد میشی
ا/ت ابرو بالا انداخت
×مثلاً؟
چانگبین حوله رو انداخت روی شونهش
_مثلاً وقتی یکی جلوی من زیادی باهات صمیمی حرف میزنه و تو مشکلی باهاش نداری و خیلی بحثشو ادامه میدی
ا/ت یه لحظه مکث کرد
×داری شوخی میکنی؟
_نه!
این "نه" جدیتر از چیزی بود که انتظار داشت
_من آدم حسودی نیستم ولی وقتی میبینم انگار برات مهم نیست که ناراحت میشم...حس میکنم جدی نمیگیری منو
ا/ت آروم گفت:
×من فکر نمیکردم همچین چیزی اذیتت کنه
چانگبین از سر جاش بلند شد و اومد رو به روی ا/ت نشست
_من قویام جلوی همه شوخی میکنم ولی....
مکث کرد
_وقتی پای تو وسط باشه، ضعیف میشم
ا/ت با یه لبخند شیطنتآمیز محکم زد روی شونهش
×یاااا سئو چانگبین! اعتراف کن عاشقمی!
چانگبین اول جا خورد، بعد سریع حالت صورتشو جمع کرد و اخماش رفت تو هم
_یاااا کی گفته من عاشقتم؟ تو؟ عاشق تو؟ اصلاً و ابدا تو مثل خواهر کوچولومی
لبخند ا/ت برای یه ثانیه یخ زد
×خواهر...کوچولو!
چانگبین نگاهشو دزدید و سریع کیفشو برداشت که مثلا بره
ولی پشت اون اخم مصنوعی، قلبش داشت دیوانه وار میزد و با خودش میگفت:
خواهر؟ جدی گفتی اینو؟مگه عقل ندری سئو چانگبین؟
اون از همون اولی که ا/ت با اون لبخند بیهوا وارد زندگیش شده بود، دلشو باخته بود، از خندههای بلندش، از وقتی که همیشه بهش میگفت "بهت افتخار میکنم" از وقتی که موقع تمرین باهم شوخی میکردن
ادامه دارد...
- ۲.۴k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط