معجزه زندگی )

معجزه زندگی )
پارت هجده


با لبخند مشغول خوردن اش شد ولی تهیونگ نگاه ازش برنداشت همان طور زل زد بهش از نظرش دختر بسیار خوشگل و زیبایی بود با چشم های بزرگ و آبی‌رنگ ... رنگ پوست روشن موهای به شدت بلند اش با بدن کوچیک اش دل هر پسری رو میبرد
تهیونگ ؛ خب یه سری چیزا. رو باید بدونی
دخترک آروم بقیه غذا تو دهنش را قورت داد و با چشم های ریز زل زد به تهیونگ
تهیونگ: ببینم لالی ! خوب بگو چی رو باید بدونی
دخترک تند آب دهنش رو قورت داد و آروم گفت
ات : خب گوشم با شماست
تهیونگ آرنج هایش را روی میز گذاشت همان طور جدی و اخم کرد گفت
تهیونگ: دیگه نباید به خودت آسیب برسونی فهمیدی چون به پسر من شیر میدی و باید به فکر خودت باشی راستی گفته باشم تو زن من هم هستی پس باید وظیفه هر زن متاهل ای رو انجام بدی گرفتی چی میگیم ؟
دخترک تنش لرزید و آروم سری تکون داد
ات : باشه ...
تهیونگ همچنین اخم کرده گفت
تهیونگ: خوبه همین طور ساکت و آروم باش تازه نبینم سر تو کارای من بکنی وگرنه بد میبینی کوچولو
ات : هی من کوچولو نیستم
تهیونگ خندید ....
تعیونگ: آره به جون خودت نیستی
سپس بلند شد و کرابات اش را سفت کرد و همچنین دستی به موهایش کشید
تهیونگ: با خدمتکار زیاد حرف نزن
دخترک از لباس تهیونگ فهمید که سر کار می‌ره پس سوال جوابش نکرد و این بهترین اخلاق دخترا برای هر مرد ای گفته میشه
صدا زنگ در به گوششون خورد همچنین خدمتکار درو باز کرد ثانیه ای نگذشت که صدا دادو بیداد دختری به گوش آن ها خورد ... تهیونگ همان طور انگار صداشو می‌شناخت سری تکون داد بلافاصله دختری با موهای بلند و فردار به سمت تهیونگ رفت لباس کوتاه و کفش های بلندش به خوبی نشون میداد که پول دار بود
تهیونگ: برای چی اومدی تارا
تارا عصبی گفت
تارا : برای چی اومدم ها ... دلیلش توی
ات خیلی متعجب زل زد به تارا از نظرش دختر بسیار خوشگلی بود
تارا همچنین محکم یقه تهیونگو گرفت سپس با داد و عصبی گفت
تارا : من زیر خوابه تو نبودم که وقتی نیاز داشتی میومدی پیشم وقتی زنت با یکی دیگه لاس میزد میومدی پیشم ولی الان حتی جواب تماس های منو هم نمی‌دی
ات آورم از روی صندلی بلند شد همینش کم بود خیانت شوهر کابوس یا همون زندگی جدیدی اش
تهیونگ عصبی و محکم دست هاشو گرفت و هولش داد عقب خشن گفت
تهیونگ: تارا یادت نره تو برای عروسی پول ازم گرفتی
دخترک با ناامیدی زیاد به تهیونگ نگاه میکرد ٫ مردک پست مردک عوضی ازت متنفرم خیانت کار باید بمیری ٫ سخت بغضش را قورت داد ولی تارا خیلی یهویی و عصبی محکم ات را هول داد سمت زمین و برخورد بدی با زمین کرد بلافاصله تهیونگ متعجب و ترس هجوم برد سمت ات و با داد گفت
دیدگاه ها (۱)

معجزه زندگی )پارت نوزده تهیونگ: کافیه تارا گمشو بیرون ... حا...

معجزه زندگی )پارت بیست تهیونگ مرموزانه نگاهش کرد پسری نبود ک...

(معجزه زندگی)پارت هفده صبح با آروم پلک از رو هم برداشت هیچ ص...

بوسه دردناک )پارت ۱۱۵ انگشتری که...

پارت ۱۵ ات خندید و تهیونگ رو بغل کرد ....تهیونگ گفت ...قربون...

تک پارتی✨عصر جمعه بود و هوا حسابی خوب و دلپذیر بود.ات دست دخ...

Part 3

پارت:۱ویو ات:صبح با جیغای‌ِ مامانم بلند شدم چی شده؟سریع  رفت...

مربی موتور سوار

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

Last leaves/رمان جیمین

چند پارتی تهیونگ

{خوانواده بی ارامش }

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط