ویو نویسندهبیمارستان با چراغ های روشن و سکوت سنگینش فضا
ویو نویسنده:بیمارستان با چراغ های روشن و سکوت سنگینش، فضایی آلوده داشت. جیمین با چشمای اشک آلود و چهره ی پریشان، کنار تخت جیا ایستاده بود .دختر کوچکش هنوز بی هوش بود ،اما سرمی به او وصل بودنوید بخش بهبودی بود.
جیمین به آرومی صورت جیا رو نوازش می کرد و تو دلش امید داشت.نگران بود ،اما در این حال ،عشقش به جیا، او را امیدوار تر می کرد
جیمین:بابا اینجاست ،دخترم تو قوی هستی میتونی برگردی
(چشمای جیا یکدفعه به آرومی باز شد و جیمین با شوق به جیا نزدیک شد)
جیمین :جیا عزیزم؟!
جیا:بابا...
جیمین:اره عزیزم من اینجام،نمیخواد نگران باشی حالت بهتره؟
جیا:(سعی کرد بشینه اما بدنش هنوز ضعیف بود جیمین با عجله پشتش رو گرفت و کمک کرد بشینه)
جیا:من چرا بیهوش شدم
جیمین:فقط یه تب شدید داشتی دکتر برات سرم زد الان بهتر میشی من بالا سرت بودم عزیزن تکون نخوردم
جیا:بابا ....من حیلی ترسیده بودم
جیمین:میدونم...ولی دیگه تموم شد الان پیش منی جات امنه من همیشه پیشتم
جیا:بغل...
(جیمین بدوم مکث با دقت جیا رو بغل کرد مراقب بود سرن تکون نخوره جیا سرش رو روی سینه پدرش گذاشت و اروم به ضربان قلبش گوش داد
ادامه دارد
جیمین به آرومی صورت جیا رو نوازش می کرد و تو دلش امید داشت.نگران بود ،اما در این حال ،عشقش به جیا، او را امیدوار تر می کرد
جیمین:بابا اینجاست ،دخترم تو قوی هستی میتونی برگردی
(چشمای جیا یکدفعه به آرومی باز شد و جیمین با شوق به جیا نزدیک شد)
جیمین :جیا عزیزم؟!
جیا:بابا...
جیمین:اره عزیزم من اینجام،نمیخواد نگران باشی حالت بهتره؟
جیا:(سعی کرد بشینه اما بدنش هنوز ضعیف بود جیمین با عجله پشتش رو گرفت و کمک کرد بشینه)
جیا:من چرا بیهوش شدم
جیمین:فقط یه تب شدید داشتی دکتر برات سرم زد الان بهتر میشی من بالا سرت بودم عزیزن تکون نخوردم
جیا:بابا ....من حیلی ترسیده بودم
جیمین:میدونم...ولی دیگه تموم شد الان پیش منی جات امنه من همیشه پیشتم
جیا:بغل...
(جیمین بدوم مکث با دقت جیا رو بغل کرد مراقب بود سرن تکون نخوره جیا سرش رو روی سینه پدرش گذاشت و اروم به ضربان قلبش گوش داد
ادامه دارد
- ۵.۸k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط