پارت ۷
پارت ۷
ات داشت تمیز کاری میکرد
که یکی از قوانین براش عجیب بود
شماره ۱۷
خدمتکار گفته بود این قانون فقط برای اون سقط میکنه
جلوی هیچکس زخمی نشو
اخه چرا اون فرد همچین چیزی بهش گفته بود
هر چی فکر کرده بود یه جوابی نرسیده بود
بعد تمیز کاری رفت تو اشپز خونه تا برای اربابش غذا درست کنه یخچال رو باز کرده بود
از ترس به خودش لرزید کلی خون تو شیشه های مخصوص بود اما براش عجیب بود که چرا هیچ بوی خون گندیده نمیومد
مواد لازم رو برداشت ولی هنوز داشت از ترس میلرزید
چرا باید تو چند تا شیشه خون باشه
بعد چند مین غذا رو درست کرده بود
تمام غذاهایی که درست کرده بود رو
روی میز چیده بود
میز رو تزیین کرده بود این بخش رو خیلی دوست داشت یه دفعه یه نفر وارد قصر شد
همه بهش احترام گذاشتن و تعظیم کردن ات هم همینطور اون فرد نشست روی یه صندلی مخصوص و با چشمای سردش به میز غذا نگاه کرد هیچ وقت این غذا ها رو ندیده بود
حتا تزیین میز هم فرق داشت
و از همه مهم تر هیچ بطری که با خون پر شده باشه روی میز نبود
اخم کرد و یکی از خدمتکار ها رفت و یه شیشه خون رو اورد و تو یه لیوان ریخت
و تعظیم کرد و رفت سر جای مخصوصش
جیمین: کی این میز رو چیده..... عصبی.....
ات: م. من چیدم.... ترس....
جیمین: تو خدمتکار جدیدمی
ات: ب. بله
جیمین سرشو به سمت ات چرخوند
اون خدمتکار جدیدش رو نمیشناخت
هر کس بود فقط میدونست که مثل خودش و بقیه خدمتکار های دیگه خوناشام نیست
از سر میز بلند شد و به طرف ات رفت
سرشو تو گردن ات فروع کرد و بو کشید
جیمین: تو یه انسانی.... سرد....
ات: ب. بله.... ترس.....
ات داشت تمیز کاری میکرد
که یکی از قوانین براش عجیب بود
شماره ۱۷
خدمتکار گفته بود این قانون فقط برای اون سقط میکنه
جلوی هیچکس زخمی نشو
اخه چرا اون فرد همچین چیزی بهش گفته بود
هر چی فکر کرده بود یه جوابی نرسیده بود
بعد تمیز کاری رفت تو اشپز خونه تا برای اربابش غذا درست کنه یخچال رو باز کرده بود
از ترس به خودش لرزید کلی خون تو شیشه های مخصوص بود اما براش عجیب بود که چرا هیچ بوی خون گندیده نمیومد
مواد لازم رو برداشت ولی هنوز داشت از ترس میلرزید
چرا باید تو چند تا شیشه خون باشه
بعد چند مین غذا رو درست کرده بود
تمام غذاهایی که درست کرده بود رو
روی میز چیده بود
میز رو تزیین کرده بود این بخش رو خیلی دوست داشت یه دفعه یه نفر وارد قصر شد
همه بهش احترام گذاشتن و تعظیم کردن ات هم همینطور اون فرد نشست روی یه صندلی مخصوص و با چشمای سردش به میز غذا نگاه کرد هیچ وقت این غذا ها رو ندیده بود
حتا تزیین میز هم فرق داشت
و از همه مهم تر هیچ بطری که با خون پر شده باشه روی میز نبود
اخم کرد و یکی از خدمتکار ها رفت و یه شیشه خون رو اورد و تو یه لیوان ریخت
و تعظیم کرد و رفت سر جای مخصوصش
جیمین: کی این میز رو چیده..... عصبی.....
ات: م. من چیدم.... ترس....
جیمین: تو خدمتکار جدیدمی
ات: ب. بله
جیمین سرشو به سمت ات چرخوند
اون خدمتکار جدیدش رو نمیشناخت
هر کس بود فقط میدونست که مثل خودش و بقیه خدمتکار های دیگه خوناشام نیست
از سر میز بلند شد و به طرف ات رفت
سرشو تو گردن ات فروع کرد و بو کشید
جیمین: تو یه انسانی.... سرد....
ات: ب. بله.... ترس.....
- ۱۴.۲k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط