من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم

من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم
تنها و غمگین رفته ام دل از همه گسسته ام
تنهای تنها غمگینو رسوا تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم

من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام کوله بارم را بسته ام
بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شبها منم
بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شبها منم
من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام کوله بارم را بسته ام
بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شبها منم
بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شبها منم
من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم
دیدگاه ها (۵۴)

تا میل نباشد به وصال از طرف دوستسودی نکند حرص و تمنا که تو د...

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش راباز گم کردم ز شادی دست و ...

‌‌‌لیلا که شدی حرف مرا میفهمی..مجنونِ تمامِ قصه‌ها نامردند..

یارِ عاشق را به روزِ سخت می‌باید شناختور‌ نه در ایامِ دیگر ...

بیاد زنده یاد حبیب ( روحش شاد )

🍒🌱دارم عادت میدهم دل را به بوی رفتنتعشق هم رسوا شده از آبروی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط