صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره موند.

قرار بود امروز آزادش کنه.

اما عجیب بود... اصلاً ذوق رفتن نداشت.

ات لباسش رو پوشید و از اتاق بیرون اومد.

تهیونگ توی سالن ایستاده بود و با یکی از افرادش صحبت می‌کرد.

وقتی ات رو دید، حرفش رو قطع کرد.

تهیونگ: صبح بخیر.

ات: صبح بخیر.

تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.

تهیونگ: وسایلت آماده‌ست.

ات آروم سر تکون داد.

ات: اوهوم

تهیونگ: ماشین هم آماده‌ست.

ات: باشه.

تهیونگ منتظر موند.

اما ات تکون نخورد.

تهیونگ: نمی‌خوای بری؟

ات نگاهش کرد.

ات: نمی‌دونم.

تهیونگ: دیشب مطمئن بودی.

ات: دیشب فرق داشت.

تهیونگ: چی فرق کرده؟

ات چند لحظه سکوت کرد.

ات: تو.

تهیونگ کاملاً ساکت شد.

ات: اولش فقط می‌خواستم از اینجا فرار کنم.

تهیونگ: و الان؟

ات نگاهش رو پایین انداخت.

ات: الان... نمی‌خوام برم.

تهیونگ آروم نزدیکش شد.

تهیونگ: مطمئنی؟

ات سرش رو بالا آورد.

ات: آره.

تهیونگ برای اولین بار لبخند واقعی زد.

تهیونگ: پس بمون.

ات: ولی یه شرط دارم.

تهیونگ: چی؟

ات: دیگه باهام مثل زندانی رفتار نکنی.

تهیونگ چند ثانیه فکر کرد.

تهیونگ: قبول...از اولم رفتار بدی نداشتم.

ات لبخند زد.

و هیچ‌کدومشون نمی‌دونستن که این تصمیم، قراره همه‌چیز رو برای همیشه تغییر بده...
دیدگاه ها (۱)

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

مهمونی پارت ۳۸

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت۲]صبح روز بعد، ات هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط