𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۱۰
روز تقریباً تمام شده بود.
چهار امگا کنار هم از راهروی اصلی رد میشدند.
هان طبق معمول حرف میزد.
هان: من هنوز معتقدم اون چهار نفر یه نقشهای دارن.
سونگمین لبخند زد.
سونگمین: تو برای همهچیز نقشه پیدا میکنی.
جونگین خندید.
جونگین: شاید واقعاً فقط میخوان باهامون دوست بشن و دیگه مثل قبل نیستن ...
فلیکس چیزی نگفت.
هنوز به هیونجین فکر میکرد.
به آن جمله.
تو باید مال من باشی.
اما برخلاف روزهای قبل...
دیگر فقط عصبانی نبود.
بخشی از وجودش میخواست بداند چرا هیونجین آن حرف را زده و ایا اون حرفش واقعا از ده دلش بود ...؟
همان لحظه چهار آلفا از انتهای راهرو ظاهر شدند.
هیونجین نگاهش را مستقیم روی فلیکس گذاشت.
اما این بار جلو نیامد.
فقط ایستاد.
فلیکس هم نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت.
بعد فلیکس خیلی آرام سرش را تکان داد.
یک سلام کوتاه.
هیونجین برای لحظهای متعجب شد.
سپس لبخند بسیار کوچکی زد.
چان با تعجب به او نگاه کرد.
چان: تو لبخند زدی؟
هیونجین فوراً جدی شد.
هیونجین: نه.
مینهو خندید.
مینهو: همه دیدیم.
آن طرفتر، چانگبین متوجه شد جونگین بند کیفش باز شده.
چانگبین: صبر کن.
جونگین ایستاد.
چانگبین بند کیف را مرتب کرد و کنار رفت.
جونگین: ممنون.
چانگبین سر تکان داد.
اما این بار جونگین قبل از رفتن گفت:
جونگین: فردا هم میبینمت؟
چانگبین چند لحظه به او نگاه کرد.
چانگبین: اگه بخوای.
جونگین لبخند زد.
جونگین: پس میبینمت.
چانگبین برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.
گرگش با آرامش غرید.
در طرف دیگر، هان از کنار مینهو رد شد.
هان: فردا تو کتابخونه نباشی.
مینهو ابرو بالا انداخت.
مینهو: چرا؟
هان لبخند شیطنتآمیزی زد.
هان: چون میخوام ببینم بالاخره میتونم یه روز بدون دیدنت بگذرونم یا نه.
مینهو خندید.
مینهو: امتحانش کن.
هان چند قدم رفت.
بعد بیاختیار برگشت.
مینهو هنوز همانجا ایستاده بود.
نگاهشان برای لحظهای به هم گره خورد.
و هان لبخندش را پنهان کرد.
چهار آلفا بهم نگاه کردند.
چهار امگا هم از در مدرسه بیرون رفتند.
هیچکس هنوز اعترافی نکرده بود.
هیچکس هنوز حقیقت را نمیدانست.
اما یک چیز دیگر مثل قبل نبود.
فاصلهای که روز اول بینشان بود...
دیگر وجود نداشت.
و از فردا...
اولین قلب قرار بود تسلیم شود.
پایان پارت ۱۰
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۱۰
روز تقریباً تمام شده بود.
چهار امگا کنار هم از راهروی اصلی رد میشدند.
هان طبق معمول حرف میزد.
هان: من هنوز معتقدم اون چهار نفر یه نقشهای دارن.
سونگمین لبخند زد.
سونگمین: تو برای همهچیز نقشه پیدا میکنی.
جونگین خندید.
جونگین: شاید واقعاً فقط میخوان باهامون دوست بشن و دیگه مثل قبل نیستن ...
فلیکس چیزی نگفت.
هنوز به هیونجین فکر میکرد.
به آن جمله.
تو باید مال من باشی.
اما برخلاف روزهای قبل...
دیگر فقط عصبانی نبود.
بخشی از وجودش میخواست بداند چرا هیونجین آن حرف را زده و ایا اون حرفش واقعا از ده دلش بود ...؟
همان لحظه چهار آلفا از انتهای راهرو ظاهر شدند.
هیونجین نگاهش را مستقیم روی فلیکس گذاشت.
اما این بار جلو نیامد.
فقط ایستاد.
فلیکس هم نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت.
بعد فلیکس خیلی آرام سرش را تکان داد.
یک سلام کوتاه.
هیونجین برای لحظهای متعجب شد.
سپس لبخند بسیار کوچکی زد.
چان با تعجب به او نگاه کرد.
چان: تو لبخند زدی؟
هیونجین فوراً جدی شد.
هیونجین: نه.
مینهو خندید.
مینهو: همه دیدیم.
آن طرفتر، چانگبین متوجه شد جونگین بند کیفش باز شده.
چانگبین: صبر کن.
جونگین ایستاد.
چانگبین بند کیف را مرتب کرد و کنار رفت.
جونگین: ممنون.
چانگبین سر تکان داد.
اما این بار جونگین قبل از رفتن گفت:
جونگین: فردا هم میبینمت؟
چانگبین چند لحظه به او نگاه کرد.
چانگبین: اگه بخوای.
جونگین لبخند زد.
جونگین: پس میبینمت.
چانگبین برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.
گرگش با آرامش غرید.
در طرف دیگر، هان از کنار مینهو رد شد.
هان: فردا تو کتابخونه نباشی.
مینهو ابرو بالا انداخت.
مینهو: چرا؟
هان لبخند شیطنتآمیزی زد.
هان: چون میخوام ببینم بالاخره میتونم یه روز بدون دیدنت بگذرونم یا نه.
مینهو خندید.
مینهو: امتحانش کن.
هان چند قدم رفت.
بعد بیاختیار برگشت.
مینهو هنوز همانجا ایستاده بود.
نگاهشان برای لحظهای به هم گره خورد.
و هان لبخندش را پنهان کرد.
چهار آلفا بهم نگاه کردند.
چهار امگا هم از در مدرسه بیرون رفتند.
هیچکس هنوز اعترافی نکرده بود.
هیچکس هنوز حقیقت را نمیدانست.
اما یک چیز دیگر مثل قبل نبود.
فاصلهای که روز اول بینشان بود...
دیگر وجود نداشت.
و از فردا...
اولین قلب قرار بود تسلیم شود.
پایان پارت ۱۰
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۱.۴k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط