مادر خطاب به کودک خردسالش:

مادر خطاب به کودک خردسالش:
هیچ میدونستی وقتی که اون شیرینی رو یواشکی بر میداشتی در تمام مدت خدا داشت تو رو نگاه میکرد؟
کودک: آره مامان جونم!
مادر: و فکر میکنی به تو چی میگفت?
کودک: میگفت غیر از ما دو نفر کسی نیست، پس میتونی دو تا برداری!

✨ خداوند امید شجاعان است،نه بهانه ترسوها

"نورمن وینست پیل"
دیدگاه ها (۴)

دستان من نمی توانندنه، نمی توانندهرگز این سیب را عادلانه قسم...

تمام سهم من از توآتشی‌ست که از دور گرمم می‌کندو هر بار نزدیک...

عاشق که می شویلالایی خواندن هم یاد بگیرشب های باقیمانده ی عم...

تو دنیای بچه ها هر کس که زودتر بگه. دوستت دارم برنده استول...

I will love you forever🙃

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:5اون..اون پسر ال...

★ازدواج من و بابات؟...p¹مین‌یون اومد سمتم و گفت:"بابا الان م...

جدایی

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 20| فلش بک عمارت جئو...

P20جیمین مشغول هم‌زدن سوپ بود،جینا امروز برای ناهار میومد خو...

ابلیس

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~سه روز بعد...صندلی چوبی با صدای جیر...

part1:مثل همیشه چشماشو بازکرد و از خواب بیدار شد سردر طاقت ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط