──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁸⁰
باید همه‌ی این فکرها رو برای چند ساعت کنار می‌ذاشتم..
امشب وقت فکر کردن به کای،جونگ‌کوک یا حتی اعترافِ عجیبِ تهیونگ نبود.
امشب فقط باید «رزا» می‌بودم.
باید همون نقاب ترک خورده رو به چهره میزدم.
وقتی وارد اتاقم شدم به سمت کمد رفتم و چند لحظه به لباس‌هام خیره موندم.
اما ذهنم هنوز شلوغ بود.
«کسی که من واقعاً عاشقشم..تویی..»
چشم‌هامو بستم.
+هـوف
بالاخره لباسمو انتخاب کردم و پوشیدمش.(لباس اسلاید بعد)
قبل از اینکه از اتاق برم بیرون،توی آینه نگاهی به خودم انداختم.
همه‌چیز مرتب بود.
لباس،موهام،آرایشم..
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق اومدم بیرون.
بوی خاک نم خورده و هوای تازه توی راهرو پیچیده بود.
وقتی به پله‌ها رسیدم،قبل از اینکه پایین برم،چشمم به کسی افتاد که پایین پله‌ها وایساده بود.
جونگ‌کوک.
کت و شلوار مشکی رنگی به تن داشت و موهاش رو مثل همیشه به عقب حالت داده بود‌.
سرش رو بالا آورد.
چشم‌هاش برای لحظه‌ای روی من ثابت موند.
نه لبخندی زد..
نه چیزی گفت.
فقط چند ثانیه نگاهم کرد و بعد خیلی آرام گفت:آماده‌ای؟
سرمو تکون دادم‌ و گفتم:آره
_پس بریم
از پله ها پایین اومدم و همراهش از عمارت خارج شدم.
محوطه حیاط پر از ماشین بود.
چند ماشین مشکی و شیک،یکی پشت سر دیگری جلوی عمارت پارک شده بودن.
چندتا از محافظ‌ها و راننده ها هم اطرافشون منتظر وایساده بودن.
نگاهم روی یکی از ماشین‌ها ثابت موند.
رولزرویس مشکیِ آشنایی که جلوی پله‌ها منتظرمون بود.
جونگ‌کوک بدون مکث به سمتش رفت.
راننده با دیدنمون از ماشین پیاده شد و درِ عقب رو باز کرد.
جونگ‌کوک قبل از سوار شدن به سمتم برگشت.
_بیا
آروم سوار شدم و اون هم کنارم نشست.
راننده درو بست و بعد پشت فرمون نشست.
چند ثانیه بعد،صدای روشن شدن موتور توی سکوت محوطه پیچید.
سرمو به سمت پنجره چرخوندم و به جاده خیس خیره شدم.
کل مسیر توی سکوت گذشت.
و این سکوت بیشتر از هر لحظه‌ای آذار دهنده بود..
بعد از حدود نیم ساعت،سرعت ماشین کم شد.
از پشت شیشه،نورهای زیادی رو دیدم که از دور توی تاریکی می‌درخشیدن.
هرچی جلوتر می‌رفتیم،صدای رفت‌وآمد ماشین‌ها بیشتر می‌شد.
بالاخره ماشین جلوی ساختمونی عظیم و باشکوه توقف کرد.
عمارت بزرگی که تمام نمای بیرونیش با چراغ‌های طلایی روشن شده بود و صدای موسیقی،حتی از پشت درهای بسته ماشین هم به گوش می‌رسید.
چندین ماشین لوکس جلوی ورودی پارک شده بودن و محافظ‌ها با لباس‌های رسمی اطراف محوطه وایساده بودن.
راننده پیاده شد و درِ عقبو باز کرد...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
دیدگاه ها (۱۳)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁹نتونست ادامه بده،چشم‌هاشو بست و گوشه ...

حمایت؟@rose1127

سه قلب یک عشق. 18

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁷ویو: اتصدای شلیک هنوز توی گوشم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط