𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦
_بخش دوم_
ریچل کمی از جا میپرد"مکس!"
حسابی حالم گرفته شد.گه بگیرند."بلد نیستی کی باید کجا بری اسمیت؟"
لبخند میزند"نه"
الان است خفهش کنم"مایلی یادت بدم یا میگی چکار داشتی؟"
میخندد"وای داری تهدیدمم میکنی!ببین چقدر خاک تو سر شدم خدایا.میخواستم بپرسم برای شام میای یا مایلی خواهرمو به جاش بخوری؟"
میگویم"گزینه دو"
اخم میکند"ای بی حیا!"
پوفی میکشم"تموم شد یا بازم مزخرف برای گفتن داری؟"
با لبخند میگوید"نه تموم شد"
بعد نگاهی به ریچل میاندازد"اگه رفت رو مخت فقط یه ندا بده.حیف شد که پیمان برادری مونو شکستیم"
ریچل با لبخند میگوید"خفه شو مکس"
با ژست ساختگی ادای تیر خوردن در میآورد"چه ناامید کننده!خیلی خب کفترا تنهاتون میذارم فقط بیناموسی نکنی سوروس.لطفاً"
لبخندم را میخورم"خجالت بکش!"
لبخند میزند"این مرحله برای من قفله.شب بخیر بچه ها"
و راه ویلا را طی میکند.
دوباره ریچل را نگاه میکنم"خب داشتیم چی میگفتیم؟"
لبخندش محو نمیشود"داشتی میگفتی من از همه چی مهم ترم"
"خب فکر کنم همین بسه دیگه.بریم یه دوری بزنیم؟"
"بریم"
دستش را میگیرم.معمولاً پیشقدم نمیشوم.جا میخورد.انگشت هایش را به انگشت هایم قفل و زمین را نگاه میکند
"دستت چی شده سی؟"
"چیزی نیست.سطحیه"
"زخم سطحی رو بخیه زدی؟"
"با چندتا قلوه سنگ دعوام شد و اونا یکم زخمیم کردن.چیز مهمی نیست"
"سنگا؟"
"نمیخوای بیشتر بدونی.قول می دم"
"ما چی میشیم سوروس؟"
نگاهش میکنم" منظورت چیه؟"
"وقتی که جنگ بشه؟"
آهی میکشم"نمیدونم.جنگ بی رحمه.حتی اگه ببری هم باختی"
سر تکان میدهد"دلم نمیخواد اینطوری زندگی کنم"
"هیچکس دلش نمیخواد.کاش تو زمونه دیگه ای زندگی میکردیم.هممون حیف بودیم"
"یعنی میگی جنگ که تموم بشه...ما دیگه مثل حالا نیستیم؟منظورم اینه که عوض میشیم"
"وقتی به دل طوفان میزنی حتی اگه زنده هم بمونی،بعد از بیرون اومدن ازش دیگه همون کسی نیستی که واردش شده.جنگ آدمها رو میجوه و تفاله شون رو بیرون میاندازه."
"چقدر ناامیدکننده!"
"آره"
"حرف بهتری نداری بزنی؟"
"دوست داری چه دروغی واست سر هم کنم؟"
میخندد"پناه بر خدا!یعنی تنها چیزخوبی که میتونی بگی دروغه؟"
"اوضاع عوض نمیشه.مملکت جنگه عزیزم.نمیتونم دریچه سرزمین پریان رو برات باز کنم"
لبخند عمیقی میزند"همه چیز بدرک!تو الان به من گفتی«عزیزم»"
لعنت به من!"فراموش کن چی گفتم"
"البته که فراموش نمیکنم!و میخوام بازم بشنوم"
"متاسفم کاری از دستم برنمیاد"
"کامان سی!یعنی به اندازهی یه عزیزم گفتن دوسم نداری؟"
سر تکان میدهم"بحث دوست داشتن نیست.این حرفها به من نمیاد"
"ولی الان که گفتی خیلی بهت اومد!"
"جدی؟!"
"جدی."
"باشه."
"یعنی بعداً بازم بهم میگی عزیزم؟"
"آره.بهت میگم"
لبخند میزند"میدونم گفتن این چیزا برات سخته.ممنونم که بخاطر من انجامش میدی"
"ری واقعاً چیزی نیست که بخوای بخاطرش ممنون باشی."
"تو بخاطر خوشحال شدن من کاری انجام میدی.به بزرگ و کوچیکش نیست.مهم اینه که خوشحالی من برات مهم بود.ممنونم"
نمیخواهم این بحث را ادامه بدهم.کار دست هردویمان میدهد.میگویم"دوست داری بریم بیرون؟قهوهخونه ای جایی؟"
"یهجوری نیست؟دوتایی بزنیم بیرون؟"
"دوست دخترمی.چهجوری باشه؟"
"پس بریم.ایول بلاخره خوش گذرونی درست حسابی!"
_بخش دوم_
ریچل کمی از جا میپرد"مکس!"
حسابی حالم گرفته شد.گه بگیرند."بلد نیستی کی باید کجا بری اسمیت؟"
لبخند میزند"نه"
الان است خفهش کنم"مایلی یادت بدم یا میگی چکار داشتی؟"
میخندد"وای داری تهدیدمم میکنی!ببین چقدر خاک تو سر شدم خدایا.میخواستم بپرسم برای شام میای یا مایلی خواهرمو به جاش بخوری؟"
میگویم"گزینه دو"
اخم میکند"ای بی حیا!"
پوفی میکشم"تموم شد یا بازم مزخرف برای گفتن داری؟"
با لبخند میگوید"نه تموم شد"
بعد نگاهی به ریچل میاندازد"اگه رفت رو مخت فقط یه ندا بده.حیف شد که پیمان برادری مونو شکستیم"
ریچل با لبخند میگوید"خفه شو مکس"
با ژست ساختگی ادای تیر خوردن در میآورد"چه ناامید کننده!خیلی خب کفترا تنهاتون میذارم فقط بیناموسی نکنی سوروس.لطفاً"
لبخندم را میخورم"خجالت بکش!"
لبخند میزند"این مرحله برای من قفله.شب بخیر بچه ها"
و راه ویلا را طی میکند.
دوباره ریچل را نگاه میکنم"خب داشتیم چی میگفتیم؟"
لبخندش محو نمیشود"داشتی میگفتی من از همه چی مهم ترم"
"خب فکر کنم همین بسه دیگه.بریم یه دوری بزنیم؟"
"بریم"
دستش را میگیرم.معمولاً پیشقدم نمیشوم.جا میخورد.انگشت هایش را به انگشت هایم قفل و زمین را نگاه میکند
"دستت چی شده سی؟"
"چیزی نیست.سطحیه"
"زخم سطحی رو بخیه زدی؟"
"با چندتا قلوه سنگ دعوام شد و اونا یکم زخمیم کردن.چیز مهمی نیست"
"سنگا؟"
"نمیخوای بیشتر بدونی.قول می دم"
"ما چی میشیم سوروس؟"
نگاهش میکنم" منظورت چیه؟"
"وقتی که جنگ بشه؟"
آهی میکشم"نمیدونم.جنگ بی رحمه.حتی اگه ببری هم باختی"
سر تکان میدهد"دلم نمیخواد اینطوری زندگی کنم"
"هیچکس دلش نمیخواد.کاش تو زمونه دیگه ای زندگی میکردیم.هممون حیف بودیم"
"یعنی میگی جنگ که تموم بشه...ما دیگه مثل حالا نیستیم؟منظورم اینه که عوض میشیم"
"وقتی به دل طوفان میزنی حتی اگه زنده هم بمونی،بعد از بیرون اومدن ازش دیگه همون کسی نیستی که واردش شده.جنگ آدمها رو میجوه و تفاله شون رو بیرون میاندازه."
"چقدر ناامیدکننده!"
"آره"
"حرف بهتری نداری بزنی؟"
"دوست داری چه دروغی واست سر هم کنم؟"
میخندد"پناه بر خدا!یعنی تنها چیزخوبی که میتونی بگی دروغه؟"
"اوضاع عوض نمیشه.مملکت جنگه عزیزم.نمیتونم دریچه سرزمین پریان رو برات باز کنم"
لبخند عمیقی میزند"همه چیز بدرک!تو الان به من گفتی«عزیزم»"
لعنت به من!"فراموش کن چی گفتم"
"البته که فراموش نمیکنم!و میخوام بازم بشنوم"
"متاسفم کاری از دستم برنمیاد"
"کامان سی!یعنی به اندازهی یه عزیزم گفتن دوسم نداری؟"
سر تکان میدهم"بحث دوست داشتن نیست.این حرفها به من نمیاد"
"ولی الان که گفتی خیلی بهت اومد!"
"جدی؟!"
"جدی."
"باشه."
"یعنی بعداً بازم بهم میگی عزیزم؟"
"آره.بهت میگم"
لبخند میزند"میدونم گفتن این چیزا برات سخته.ممنونم که بخاطر من انجامش میدی"
"ری واقعاً چیزی نیست که بخوای بخاطرش ممنون باشی."
"تو بخاطر خوشحال شدن من کاری انجام میدی.به بزرگ و کوچیکش نیست.مهم اینه که خوشحالی من برات مهم بود.ممنونم"
نمیخواهم این بحث را ادامه بدهم.کار دست هردویمان میدهد.میگویم"دوست داری بریم بیرون؟قهوهخونه ای جایی؟"
"یهجوری نیست؟دوتایی بزنیم بیرون؟"
"دوست دخترمی.چهجوری باشه؟"
"پس بریم.ایول بلاخره خوش گذرونی درست حسابی!"
- ۷۰
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط