Part

Part⁸⁰
دوروک‌ بعد اینکه موهامو خشک کردم
لباسای بیرونمو تنم کردم
زنجیری که آسیه برام خریده بود همیشه گردنم بود
اونو انداختم.. ساعتمم دستم کردم
کش آسیه رو توی دستم انداختم و عطر تلخمم زدم و رفتم پایین
دیدم آسیه داره با یکی حرف میزنه
فکر کنم ایبیکه بود
چون داشت بهش میگفتم آخرین بار با دوروک رفته دیدن ستاره ها دلم برای دیدن ستاره ها تنگ شده و...
دروغ چرا منم خیلی دلم تنگ شد🥺😍

به خاطر همین یه فکرایی به ذهنش رسید😃😉

دوروک‌

ایبیکه: خب آسیه خانم از شما چه خبر😉

آسیه: منظور از ما

ایبیکه: شما و دوروک دیگه😈
ها راستی گفتم دوروک‌ یادم افتاد
دستش چطوره؟!

آسیه: دستش بهتره
یعنی باید بگم خیلیم خوبه🙄

ایبیکه: چرااا😅

آسیه: چون یه روز با آتل می‌گرده میگه دستم درد می‌کنه
یک روزم بدون آتل می‌گه دستم بهتره و نمی بنده.
من.......

ایبیکه: صب کن صب کن... ی...یه لحظه
تو گفتی یه روز اینجوری یه روز اونجوری!!
مگه دوروک‌ خونه شما می‌مونه😃😳

آسیه: آآآ... آره

ایبیکه: اوها😮
داری شوخی می‌کنی با من😃

آسیه: چیه مگه ایبیکه
گفتم نمی‌تونه بره خونه.. نمی‌تونه از خودش مراقبت کنه چون دستش بستست گفتم تا وقتی دستشو باز می‌کنه یا تا وقتی دستش خوب میشه می‌تونه اینجا بمونه

ایبیکه:.......
دیدگاه ها (۲)

Part⁸¹ایبیکه: یه لحظه... تو پیشنهاد دادی بمونه😃😃😃واااااااااا...

Part⁸³آسیه: خب ایبیکه دروغ میگم؟ایبیکه: نه خوشگلم تو همینجور...

Part ⁴¹دوروک: پسره از دست رفت خدا بگم چیکارت کنه هاریکا بچه ...

DarkBlaze p۹:ویو مایک :جنا رو می خواستم ببرم خونم ........وی...

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ³⁰با چیزی که دیدم خشکم زدفقط یه صندلی خالی بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط