پارت ۶۴۱

پارت ۶۴۱


اشفته و مضطرب جلوي در اتاق عمل قدم میزدم. دل تو دلم نبود و قلبم داشت از جا در میومد. لرزون دستامو مشت کردم و قدم زدم. پاهام درد گرفته بود اما نمیتونستم وایستم.
احساس تهوع خيلي شديدي بهم دست داده بود. به زحمت با اضطراب خيلي شديدي پيشونیم رو به دیوار
تکیه دادم.. خداياا.. لطفا..
جیمین رو ازم نگیر نمیتونم..
بدون جیمین نمیتونم..
نیکول اومد کنارم و اروم دست رو کمرم کشید. اختیار هق هق کردم
دیگه واقعا جوون ندارم. این زجر داره میکشتم.. پیرم کرده..
کمرم رو شکونده.. لرزون چرخیدم و به دیوار تکیه دادم.. کمرم خم شده بود. آنالی اومد کنارم و سرمو تو بغلش کشید. پردرد چشمامو بستم و خودمو بهش فشردم. پاهام جوون نداشت..
لرزون نشستم و افسونم همونجور منو تو آغوشش نگه
داشت و همراهم نشست.. دلسوز و مهربون دست به موهام کشید و گفت:الا..اروم باش..
درمونده نالیدم نمیتونم...نمیتونم
پردرد هق هق کردم و گفتم : خسته ام..خيلي خسته.. میخوام سالها بخوابم.. اما اگه جیمین چیزیش بشه..
هق هق کردم موهامو نوازش کرد
دلم نوازش هاي جیمین رو میخواد.. دلم گرماي دستاشو میخواد..
قلبم اروم نمیگرفت.
تند تند و مشوش میزد.
سرم گیج میرفت و احساس ضعف خيلي شديدي ميکردم..
تمام بدنم داشت ریز میلرزید آنالی نگران گفت: دنیل یه چیز شیرین براي الا بگیر.. بدنش یخه و میلرزه.. احتمالاً فشارش افتاده..
دنیل تند گفت: باشه..
و سریع رفت.. مشوش سرمو توی دستام گرفتم.
دیگه هیچی برام مهم نبود..
قلبم داشت آتیش میگرفت. اما..همه وجودم از بیرون یخ زده بود..
آنالی تند تند دستاي يخم رو فشرد..
خدايا..
این درد و عذاب رو تموم کن.. شد.
یه مایع شيريني وارد دهنم
گرفته و با شوک سرمو عقب کشیدم..
آنالی ني ابمیوه اي رو توي دهنم
گفت: بخور عزیزم
گذاشته بود و اروم
درمونده و با بغض یه کم دیگه نوشیدم..
معده ام تیر میکشید..
فرد اشفته و متفکر عين يويو جلوم اینور و اونور میرفت. با سرگیجه عصبي :گفتم میشه انقدر جلوي من رژه نري؟
با حرص گفت چیکار
نیکول زد تو بازوش و گفت بگو چشم..
فرد زل زد بهش و با خشم گفت چشم
کلافه گوشه سالن رو زمین نشست و گفت: دیگه بمیرین هم پا نمیشم.
داغون دستمو به پیشونیم کشیدم
نگرانی جیمین داشت خفه ام میکرد..
لطفا..
جیمین لطفا...
به خاطر من..
برگرد بهم.
خواهش میکنم.
و پردرد چشمامو بستم و بی قرار خودمو تکون دادم.
یهو در اتاق عمل باز شد..
هول و ترسیده از جام پریدم
نفسم داشت بند میومد..
دکتر خسته و جدي نگاهمون کرد.
لرزون به زور گفتم دکتر.. جیمین..
دکتر : عمل به خوبي پيش رفت اما .
اشک تو چشمام جمع شد و لرزون گفتم اما نفسم در نمیومد.
دکتر : الان نمیشه چیزی گفت..باید به هوش بیاد..
قلبم اشفته میزد.
دنیل : کي به هوش میاد؟
دکتر : معلوم نیست. اشکم جاري شد. يعني چي؟
فرد لرزون گفت:يعني..ممکنه که..به هوش نیاد؟
دیدگاه ها (۷۷)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۲دکتر : بله متاسفانه..هر احت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۳يهو قلبم ریخت و شوکه و به ز...

سلام خفنا خفنم ... چطور مطورین خوبین ؟.. مدت زیادی گذشته و ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۰اروم و به زور گفت:هیچی نگو....

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط