آخر شب بود...مست و خراب از کوچه ای میگذشتم ناگهان دور ورم

آخر شب بود...مست و خراب از کوچه ای میگذشتم ناگهان دور ورم پر از گرگ های ناشناس شد!!سردسته آنها جلو آمد... سر بالا آوردم و دیدم او همان است که بیادش مست کردم!! نیش خندی زدم و گفتم: بزن ...! زد ..! باورم نمیشد! او همان بره ای بود که خودم گرگش کردم..
دیدگاه ها (۶)

ﺑﺎﮐﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﻳﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪﺭ...

ﻋﻤﺮﯼ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻮﯼ ﻭ ﮔﺬﺭ ﮔﺸﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﻢﺍﮐﻨﻮﻥ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ...

به خلوت تک نفره ام طعنه نزن......اينجامدت هاست يک بعلاوه ي ي...

مراازياد برد آخر....ولي من به جزاو،عالمي رابردم ازياد....

رمان دخت من

رمان تهیونگ و جنی

پارت ۲۹ | درِ آخرقفل با صدای بلندی چرخید.تق!درِ آهنی آرام با...

رمان { همسایه ای از جنس شب و روز }

لبخند قاتلپارت⁴⁰ویو سلیندستم هنوز توی دست جونگ‌کوک بود.هوا س...

Novel panleo ♡ #part⁶² ♡『 leoreza 』آدمای زیادی رو از طبقه ی ...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁸....

KIM V

Novel panleo ♡ #part⁶³ ♡『 leoreza 』نگاه عاجزانه اش رو بهم دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط