ویو جیمین
ویو جیمین
جیمین: سلام.
میچی: سلام برادرِ جوجهی من.
جیمین: چند بار بگم بهم نگو جوجه؟
میچی: خب… موچی خوبه؟
جیمین: فقط تمومش کن، خستم.
میچی: فردا روز عروسیمه، آخه قراره خیلی خوش بگذره.
جیمین: کات کردن من برات خوشگذرونیه؟
میچی: اگه طرف اون دختره باشه، آره.
جیمین: گرسنمهههه.
میچی: بیا، مرغ آمادهست.
جیمین: هی، تو مامانمو پختی؟
میچی: تو که جوجه نبودی.
جیمین: (میخنده)
میچی، خواهر دیوونه و مهربونمه. یک سال ازم کوچیکتره، اما جای مادر رو برام پر کرده.
خیلی زحمت منو میکشه… بیشتر از چیزی که باید.
میچی: هی… باید برم سر کار. سریع یه زن پیدا کن برات کلفتی کنه، مردم از بس برای تو حمالی کردم.
جیمین: هعی خدا… مگه زن رباته که بخرم بذارم کار کنه؟
میچی: اصلاً فردا یه دختر خوب برات جور میکنم.
جیمین: در سطح من کسی نیست که باهاش ازدواج کنم.
میچی: پیدا میشه… خوبشم پیدا میشه.
جیمین: منظورت چیه؟
میچی: اون دستیارته. اون خوبه.
جیمین: نه… فکر کنم دوستپسر داره.
میچی: یه امتحانی میکنم.
جیمین: ببینیم و تعریف کنیم.
میچی: پاشو پاشو، خیلی داری حرف میزنی. برو بخواب.
جیمین: نهههههه.
میچی: آرهههههه.
---
ویو ا.ت
وقتی رئیس منو رسوند، کمی خجالت کشیدم.
چرا باید منو تو این شرایط ببینه؟
ما خانوادهی پولداری نیستیم.
درسته کارم درآمد خوبی داره، اما پدرم…
پدرم آدم بدیست.
برای اینکه مادرم بتونه دخترِ زنِ قبلیش—سوفیا—رو بزرگ کنه، باید بهش پول بدیم.
مادرم هنوز عاشقشه… و هر بار به بهانهی گرفتن پول میاد اینجا تا مادرم فقط چند دقیقه ببینتش و آروم بشه.
وارد خونه شدم.
بوی سوپ مرغ پیچیده بود.
رفتم سمت آشپزخونه، اما مادرم نبود.
روی میز یک نامه بود:
«سلام دختر قشنگم. دیر کردی، منم رفتم دیدن سوفیا. فعلاً همونجا میمونم.»
آه…
باز هم رفته پیش اون دختره.
تنها برتری سوفیا اینه که یک پدر داره.
من ندارم.
و نمیفهمم چرا مادرم به اون بیشتر از من توجه میکنه.
به قابلمه نگاه کردم.
کمی سوپ برای خودم ریختم.
شاید خواب کمک کنه از فکر اون سلیطه بیام بیرون.
جیمین: سلام.
میچی: سلام برادرِ جوجهی من.
جیمین: چند بار بگم بهم نگو جوجه؟
میچی: خب… موچی خوبه؟
جیمین: فقط تمومش کن، خستم.
میچی: فردا روز عروسیمه، آخه قراره خیلی خوش بگذره.
جیمین: کات کردن من برات خوشگذرونیه؟
میچی: اگه طرف اون دختره باشه، آره.
جیمین: گرسنمهههه.
میچی: بیا، مرغ آمادهست.
جیمین: هی، تو مامانمو پختی؟
میچی: تو که جوجه نبودی.
جیمین: (میخنده)
میچی، خواهر دیوونه و مهربونمه. یک سال ازم کوچیکتره، اما جای مادر رو برام پر کرده.
خیلی زحمت منو میکشه… بیشتر از چیزی که باید.
میچی: هی… باید برم سر کار. سریع یه زن پیدا کن برات کلفتی کنه، مردم از بس برای تو حمالی کردم.
جیمین: هعی خدا… مگه زن رباته که بخرم بذارم کار کنه؟
میچی: اصلاً فردا یه دختر خوب برات جور میکنم.
جیمین: در سطح من کسی نیست که باهاش ازدواج کنم.
میچی: پیدا میشه… خوبشم پیدا میشه.
جیمین: منظورت چیه؟
میچی: اون دستیارته. اون خوبه.
جیمین: نه… فکر کنم دوستپسر داره.
میچی: یه امتحانی میکنم.
جیمین: ببینیم و تعریف کنیم.
میچی: پاشو پاشو، خیلی داری حرف میزنی. برو بخواب.
جیمین: نهههههه.
میچی: آرهههههه.
---
ویو ا.ت
وقتی رئیس منو رسوند، کمی خجالت کشیدم.
چرا باید منو تو این شرایط ببینه؟
ما خانوادهی پولداری نیستیم.
درسته کارم درآمد خوبی داره، اما پدرم…
پدرم آدم بدیست.
برای اینکه مادرم بتونه دخترِ زنِ قبلیش—سوفیا—رو بزرگ کنه، باید بهش پول بدیم.
مادرم هنوز عاشقشه… و هر بار به بهانهی گرفتن پول میاد اینجا تا مادرم فقط چند دقیقه ببینتش و آروم بشه.
وارد خونه شدم.
بوی سوپ مرغ پیچیده بود.
رفتم سمت آشپزخونه، اما مادرم نبود.
روی میز یک نامه بود:
«سلام دختر قشنگم. دیر کردی، منم رفتم دیدن سوفیا. فعلاً همونجا میمونم.»
آه…
باز هم رفته پیش اون دختره.
تنها برتری سوفیا اینه که یک پدر داره.
من ندارم.
و نمیفهمم چرا مادرم به اون بیشتر از من توجه میکنه.
به قابلمه نگاه کردم.
کمی سوپ برای خودم ریختم.
شاید خواب کمک کنه از فکر اون سلیطه بیام بیرون.
- ۶.۳k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط