حکایت، مم و زین تاریخ ملت کورد است_۹
حکایت، مم و زین تاریخ ملت کورد است_۹
امیر به مم میگوید شرط را باختی حال از رابطه خود و زین بگو...
مم گفت اری من عاشق یک دختر نجیب زاده به نام زین هستم. امیر خشمگین شد و خواست مم را بکشد که تاج الدین نمیگذارد ولی دستور میدهد اورا به سیاهچال بندازند هر روز مم در زندان ضعیف و بی نوا و زین در قصر نالان و پریشان میشود تا جای که عشق زمینی را فراموش میکند و معشوق خود را خالقش قرار میدهد.
بالاخره صدای مردم شهر در می اید زیرا از این عشق باخبراند. امیر ملایمتر میشود و زین را به ملاقات مم میفرستد ولی مم انقدر ضعیف گشته که زین را نمیشناسد و میگوید عاشق پروردگارم هستم
بکو با مم چه کرده که به این روز افتاده است
#کورد
#کوردستان
#فرهنگ
#تمدن
#اصالت
امیر به مم میگوید شرط را باختی حال از رابطه خود و زین بگو...
مم گفت اری من عاشق یک دختر نجیب زاده به نام زین هستم. امیر خشمگین شد و خواست مم را بکشد که تاج الدین نمیگذارد ولی دستور میدهد اورا به سیاهچال بندازند هر روز مم در زندان ضعیف و بی نوا و زین در قصر نالان و پریشان میشود تا جای که عشق زمینی را فراموش میکند و معشوق خود را خالقش قرار میدهد.
بالاخره صدای مردم شهر در می اید زیرا از این عشق باخبراند. امیر ملایمتر میشود و زین را به ملاقات مم میفرستد ولی مم انقدر ضعیف گشته که زین را نمیشناسد و میگوید عاشق پروردگارم هستم
بکو با مم چه کرده که به این روز افتاده است
#کورد
#کوردستان
#فرهنگ
#تمدن
#اصالت
- ۲.۸k
- ۰۹ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط