Part
Part:1
[...با وجود سختی اما تو]
نویسنده: دخترک ما که دیشب تا لنگ صبح بیدار بود چون فرداش تعطیل بود ( مثل پنجشنبه و جمعه خودمان )و فردا تا لنگ ظهر خواب بود و از دنیا بیخبر که امروز چه غرغرای خواهد شنید...
مادر: سوهی ای دختره بیشرم حیا پاشو خونه رو گردگیری کن تا ظهر میخوابه خجالت بکش
سوهی : مادر بزار بخوابم لطفاً چرا من؟ خونه رو تمیز کنم خدمتکارا هستن
مادر : به من نگو مادر به من بگو خانم سان چرا تو ؟! چون تو یک اشتباهی و شما اینجا مفت میخوری و زندگی میکنی نباید باید در قبالش به ما چیزی بدی هوم ؟ پاشو زود باش که امشب سهامداران شرکت میان شام زود باش
نویسنده: پستفطرت داستان رفت بیرون و در هم رو محکم بست و از اونطرف سوهی ما به این فکر میکرد که به کدام ناراحتی و مشکلاتش گریه کند بیخیال ناراحتی شد چون چارهای نداشت رفت دستشویی و صورتشُ شست و آماده شد رفت پایین بدون خوردن ناهار شروع به تمیز کردن خونه شد چرا ناهار نخورد ؟! چون خانواده سان اون رو یکی از خودشان نمیداستند
سوهی: ( تو حمام) آخیش کارام تموم خیلی ناراحتم چرا چرا من اینقدر زندگی بد دارم میخوام مثل خانوادههای عادی زندگی کنم با عشق و محبت اما خداروشکر پدرم تو خانواده تنها کسی است که من رو دخترش میدونه اما خوب که چی همیشه خدا شرکته و منم با این زنه و دخترش ایشششش
خدمتکار: خانم خانم کی میایین بیرون خانم سان کارتون داره
سوهی: الان.....
نویسنده: یکی وسط حرف سوهی پرید اونم کسی نبود جز سانگهی
سانگهی: هی خدمتکار کی به تو گفته که به اون خانم بگی هااا ؟( داد و عصبی )
خدمتکار: ب ب ببخشید خانم دیگه تکرار نمیشه ( ترسیده و سر پایین)
سانگهی: هوم آفرین دیگه بهش بگو خدمتکار اممم اما پیش پدرم بهش بگو خانم سوهی ( جدی و سرد ) حالا برو
نویسنده: سوهی ما که تازه از حمام لذت میبرد که با شنیدن حرفا باز اندوهگین شد از حمام بیرون آمد و کاراش رو انجام داد تا حاضر بشه و بره پیش شیطان بزرگ
سوهی: ( تق تق)
مادر : بیا تو
سوهی: خانم سان با من کاری داشتین
مادر : آفرین یادت نرفته اممم لباس هامو تازه همسر عزیزم خریده و فرستاده برو اونارو آویزون کن ( خوشحال و خود را بالا گرفتن)
سوهی: بله ما... خانم سان ( اضطراب و ترسیده)
نویسنده: کاراش تمام شد و میخواست بره که یکی ...
آنچه خواهید دید: نه نه (گریه) لطفاً ( سیلی زدن) دختره بیشرم آفرین بزنش هههههه ...
در هیجان قسمت بعد بمانید توتفرنگی هام 🍓
#باوجودسختیاماتو...
#بیتیاس#BTS#آرمی#ARMY#کیپاپ#غذا#اسمرفود#کیدراما#سیدراما#بلکپینک#BLAKPINK#ایران#پینترست#لیلیوم#دنس#اینستاگرام#تیکتاک#مردجنتلمن#ارئالمادرید#بارسلونا#FIFA#کنسرت#آهنگ#MUSiCجونگکوک#جیمین#تهیونگ#جیهچوپ#نامجون#شوگا#جین#BIGHIT#کرهجنوبی#مدرسه#فیکنویس#رمان#سناریو#داستان#مانهوا#انیمه
[...با وجود سختی اما تو]
نویسنده: دخترک ما که دیشب تا لنگ صبح بیدار بود چون فرداش تعطیل بود ( مثل پنجشنبه و جمعه خودمان )و فردا تا لنگ ظهر خواب بود و از دنیا بیخبر که امروز چه غرغرای خواهد شنید...
مادر: سوهی ای دختره بیشرم حیا پاشو خونه رو گردگیری کن تا ظهر میخوابه خجالت بکش
سوهی : مادر بزار بخوابم لطفاً چرا من؟ خونه رو تمیز کنم خدمتکارا هستن
مادر : به من نگو مادر به من بگو خانم سان چرا تو ؟! چون تو یک اشتباهی و شما اینجا مفت میخوری و زندگی میکنی نباید باید در قبالش به ما چیزی بدی هوم ؟ پاشو زود باش که امشب سهامداران شرکت میان شام زود باش
نویسنده: پستفطرت داستان رفت بیرون و در هم رو محکم بست و از اونطرف سوهی ما به این فکر میکرد که به کدام ناراحتی و مشکلاتش گریه کند بیخیال ناراحتی شد چون چارهای نداشت رفت دستشویی و صورتشُ شست و آماده شد رفت پایین بدون خوردن ناهار شروع به تمیز کردن خونه شد چرا ناهار نخورد ؟! چون خانواده سان اون رو یکی از خودشان نمیداستند
سوهی: ( تو حمام) آخیش کارام تموم خیلی ناراحتم چرا چرا من اینقدر زندگی بد دارم میخوام مثل خانوادههای عادی زندگی کنم با عشق و محبت اما خداروشکر پدرم تو خانواده تنها کسی است که من رو دخترش میدونه اما خوب که چی همیشه خدا شرکته و منم با این زنه و دخترش ایشششش
خدمتکار: خانم خانم کی میایین بیرون خانم سان کارتون داره
سوهی: الان.....
نویسنده: یکی وسط حرف سوهی پرید اونم کسی نبود جز سانگهی
سانگهی: هی خدمتکار کی به تو گفته که به اون خانم بگی هااا ؟( داد و عصبی )
خدمتکار: ب ب ببخشید خانم دیگه تکرار نمیشه ( ترسیده و سر پایین)
سانگهی: هوم آفرین دیگه بهش بگو خدمتکار اممم اما پیش پدرم بهش بگو خانم سوهی ( جدی و سرد ) حالا برو
نویسنده: سوهی ما که تازه از حمام لذت میبرد که با شنیدن حرفا باز اندوهگین شد از حمام بیرون آمد و کاراش رو انجام داد تا حاضر بشه و بره پیش شیطان بزرگ
سوهی: ( تق تق)
مادر : بیا تو
سوهی: خانم سان با من کاری داشتین
مادر : آفرین یادت نرفته اممم لباس هامو تازه همسر عزیزم خریده و فرستاده برو اونارو آویزون کن ( خوشحال و خود را بالا گرفتن)
سوهی: بله ما... خانم سان ( اضطراب و ترسیده)
نویسنده: کاراش تمام شد و میخواست بره که یکی ...
آنچه خواهید دید: نه نه (گریه) لطفاً ( سیلی زدن) دختره بیشرم آفرین بزنش هههههه ...
در هیجان قسمت بعد بمانید توتفرنگی هام 🍓
#باوجودسختیاماتو...
#بیتیاس#BTS#آرمی#ARMY#کیپاپ#غذا#اسمرفود#کیدراما#سیدراما#بلکپینک#BLAKPINK#ایران#پینترست#لیلیوم#دنس#اینستاگرام#تیکتاک#مردجنتلمن#ارئالمادرید#بارسلونا#FIFA#کنسرت#آهنگ#MUSiCجونگکوک#جیمین#تهیونگ#جیهچوپ#نامجون#شوگا#جین#BIGHIT#کرهجنوبی#مدرسه#فیکنویس#رمان#سناریو#داستان#مانهوا#انیمه
- ۳۹۸
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط