「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 63
✦.................................

چند ساعت بعد، کاروان خودروهای نظامی در سکوتی مطلق جاده را پشت سر می‌گذاشتند. آسمان خاکستری بود و باد سردی از سمت بندر می‌وزید.

تهیونگ در خودروی پیشرو نشسته بود و نگاهش روی تبلت مقابلش ثابت مانده بود؛ نقشه منطقه، مسیرهای فرار و موقعیت نیروها یکی پس از دیگری روی صفحه ظاهر می‌شدند.

جیمین از طریق بی‌سیم آخرین گزارش را دریافت کرد:

جیمین: هدف داخل انبار شرقی دیده شده. حداقل بیست نفر همراهشه.

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از صفحه بردارد، سرد و کوتاه پاسخ داد:

_ محاصره کامل. هیچ راه خروجی نباید باز بمونه.

دقایقی بعد، خودروها در فاصله‌ای امن متوقف شدند. نیروها در سکوت پیاده شدند. همه‌چیز با دقتی نظامی پیش می‌رفت؛ بدون فریاد، بدون شتاب. تنها سکوتی سنگین قبل از طوفان حکم‌فرما بود.

درِ فلزی انبار با ضربه نیروها از جا کنده شد. همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد؛ صدای شلیک، فریادها و دویدن نیروها میان جعبه‌های فلزی. افرادِ «سایه» تلاش کردند راه فراری باز کنند، اما حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ‌تر شد.

چند نفر دستگیر و تعدادی خلع سلاح شدند، اما خودِ سایه... ناپدید شده بود. جیمین با اخمی غلیظ اطراف را کاوید:

جیمین: لا៸شی... دوباره فرار کرد.

تهیونگ چیزی نگفت نگاهش آرام میان انبار چرخید و روی دیواری فلزی ثابت ماند. اثری بسیار جزئی از رد لاستیک روی گرد و غبارِ درِ مخفی، توجهش را جلب کرد.

بدون هیچ عجله‌ای به سمت آن رفت و نیروها پشت سرش حرکت کردند. راهروی باریکی پشت دیوار قرار داشت و در انتهای آن... سایه ایستاده بود.

مردی که ماه‌ها تمام سازمان‌های اطلاعاتی کشور را به بازی گرفته بود؛ با قد بلند، شانه‌های صاف و کتی مشکی و خاک‌گرفته که هنوز هم ابهت صاحبش را پنهان نمی‌کرد.

حتی حالا که در محاصره بود و افرادش شکست خورده بودند، هیچ اثری از ترس در چهره‌اش دیده نمی‌شد؛ مانند پادشاهی که تختش را از دست داده، اما تاجش را نه.

چند متر آن‌طرف‌تر، تهیونگ ایستاده بود؛ سرد، بی‌حرکت و بی‌احساس. دستکش‌های چرمی‌اش را به دست داشت و اسلحه‌اش آرام کنار رانش قرار گرفته بود. در نگاهش نه غروری دیده می‌شد، نه هیجان و نه حتی رضایت از پیروزی؛ گویی از همان ابتدا می‌دانست پایان ماجرا همین‌جاست.

جیمین چند قدم جلو آمد و اسلحه را به سمت سایه گرفت:

جیمین: بازی تموم شد، سایه.

لبخند محوی روی لب‌های مرد نشست؛ لبخندی آرام اما مغرور.

سایه: تموم؟

سرش را کمی کج کرد، نگاهی به افراد زخمی‌اش انداخت و سپس روی تهیونگ ثابت ماند:

سایه: تو هم فکر می‌کنی تموم شده؟

هیچ جوابی دریافت نکرد. تهیونگ فقط نگاهش می‌کرد؛ همان نگاهِ سرد و غیرقابل‌خواندن

چند ثانیه گذشت و سایه آرام خندید:

سایه: ماه‌ها دنبالم بودی. ارزشش رو داشت؟

باز هم سکوت.

سایه: یا شاید از همون اول می‌دونستی آخرش اینجاست؟

هیچ تغییری در چهره تهیونگ ایجاد نشد؛ گویی صدای مرد اصلاً به او نمی‌رسید. همین سکوت، بیش از هر جوابی اعصابِ سایه را تحریک می‌کرد.

ناگهان یکی از افراد زخمی سعی کرد اسلحه‌ای را روی زمین به سمت او پرت کند. همه‌چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. سایه اسلحه را گرفت. ویلیام اسلحه کشید، جیمین آماده شلیک شد و نیروها فریاد زدند، اما...

شلیک تهیونگ زودتر از همه شنیده شد.

گلوله مستقیم به اسلحه برخورد کرد؛ فلز با صدایی بلند در هوا چرخید و چند متر آن‌طرف‌تر به زمین افتاد.

سایه برای اولین بار اخم کرد؛ نه از درد، بلکه از تحقیرِ اینکه حتی فرصت واکنش پیدا نکرده بود. سپس آرام شروع به راه رفتن کرد.

یک قدم. دو قدم. سه قدم به سمت تهیونگ

هیچ‌کس جلو نرفت وهیچ‌کس مانعش نشد، چون همه می‌دانستند مردی که روبه‌رویش ایستاده، نیازی به محافظ ندارد.

فاصله کمتر شد؛ سه متر، دو متر، یک متر. حالا تقریباً روبه‌روی هم ایستاده بودند؛ دو فرمانده، دو مردی که هرکدام سال‌ها به دستور دادن عادت داشتند.

سایه نگاه مستقیمی به چشمانِ تهیونگ انداخت.
دیدگاه ها (۳)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 64 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 65✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 62✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 61✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط