🦢 پارت پنجم | چیزی که نباید حس میکرد
🦢 پارت پنجم | چیزی که نباید حس میکرد
مهمانی هنوز ادامه داشت.
لیانا کنار یکی از میزها ایستاده بود و با مادرش صحبت میکرد، اما هر چند لحظه یکبار نگاهش ناخواسته سمت جنگکوک میرفت.
جنگکوک هم تنها کنار پنجره ایستاده بود.
دوستدخترش کنارش رفت.
— از وقتی اومدیم، حواست جای دیگهست.
جنگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— خستهام.
— دروغ نگو.
جنگکوک بالاخره نگاهش کرد.
— چی میخوای؟
دختر لبخند زد.
— میخوام بدونم چرا هر بار یه پسری به لیانا نزدیک میشه، تو عصبی میشی.
جنگکوک اخم کرد.
— به من ربطی نداره.
— پس چرا دخالت کردی؟
جنگکوک جوابی نداشت.
دختر آرامتر گفت:
— نکنه ازش خوشت اومده؟
جنگکوک با عصبانیت گفت:
— دیوونه شدی؟
— پس ثابتش کن.
جنگکوک چیزی نگفت.
---
کمی بعد، لیانا برای برداشتن چیزی به حیاط رفت.
هوای شب خنک بود.
صدای موسیقی از داخل سالن میآمد.
هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که صدایی پشت سرش شنید.
— خانم لیانا؟
برگشت.
یکی از مهمانها بود.
— بله؟
پسر لبخند زد.
— میتونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟
لیانا با تردید گفت:
— درباره چی؟
— راستش... از وقتی دیدمتون، به نظرم خیلی جذاب اومدید.
لیانا کمی عقب رفت.
— ممنون، ولی فکر نمیکنم—
صدای سردی از پشت سرش آمد.
— فکر نمیکنی چی؟
پسر برگشت.
جنگکوک آنجا ایستاده بود.
لیانا زیر لب گفت:
— باز تو؟
جنگکوک بدون توجه به او، به پسر نگاه کرد.
— مهمونی داخل برگزار میشه.
پسر متوجه منظورش شد.
— من فقط داشتم باهاش صحبت میکردم.
— پس صحبتتون تموم شد.
پسر چیزی نگفت و برگشت داخل.
لیانا با عصبانیت گفت:
— واقعاً چرا این کارو میکنی؟
جنگکوک نگاهش کرد.
— چه کاری؟
— هر کسی با من حرف میزنه، میای وسط.
جنگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— نمیدونم.
لیانا متعجب شد.
— چی؟
جنگکوک نگاهش را از او گرفت.
— نمیدونم چرا اینقدر عصبی میشم.
برای اولین بار، صدایش سرد نبود.
صادق بود.
لیانا چیزی نگفت.
جنگکوک هم بدون حرف دیگری به سمت سالن رفت.
اما آن شب، هر دو تا مدتها به یک سؤال فکر کردند:
چرا رفتارشان دیگر شبیه دو نفر که از هم متنفرند نبود؟ 🦢
پآیآن پآرت پنجم...📝⃢💍
مهمانی هنوز ادامه داشت.
لیانا کنار یکی از میزها ایستاده بود و با مادرش صحبت میکرد، اما هر چند لحظه یکبار نگاهش ناخواسته سمت جنگکوک میرفت.
جنگکوک هم تنها کنار پنجره ایستاده بود.
دوستدخترش کنارش رفت.
— از وقتی اومدیم، حواست جای دیگهست.
جنگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— خستهام.
— دروغ نگو.
جنگکوک بالاخره نگاهش کرد.
— چی میخوای؟
دختر لبخند زد.
— میخوام بدونم چرا هر بار یه پسری به لیانا نزدیک میشه، تو عصبی میشی.
جنگکوک اخم کرد.
— به من ربطی نداره.
— پس چرا دخالت کردی؟
جنگکوک جوابی نداشت.
دختر آرامتر گفت:
— نکنه ازش خوشت اومده؟
جنگکوک با عصبانیت گفت:
— دیوونه شدی؟
— پس ثابتش کن.
جنگکوک چیزی نگفت.
---
کمی بعد، لیانا برای برداشتن چیزی به حیاط رفت.
هوای شب خنک بود.
صدای موسیقی از داخل سالن میآمد.
هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که صدایی پشت سرش شنید.
— خانم لیانا؟
برگشت.
یکی از مهمانها بود.
— بله؟
پسر لبخند زد.
— میتونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟
لیانا با تردید گفت:
— درباره چی؟
— راستش... از وقتی دیدمتون، به نظرم خیلی جذاب اومدید.
لیانا کمی عقب رفت.
— ممنون، ولی فکر نمیکنم—
صدای سردی از پشت سرش آمد.
— فکر نمیکنی چی؟
پسر برگشت.
جنگکوک آنجا ایستاده بود.
لیانا زیر لب گفت:
— باز تو؟
جنگکوک بدون توجه به او، به پسر نگاه کرد.
— مهمونی داخل برگزار میشه.
پسر متوجه منظورش شد.
— من فقط داشتم باهاش صحبت میکردم.
— پس صحبتتون تموم شد.
پسر چیزی نگفت و برگشت داخل.
لیانا با عصبانیت گفت:
— واقعاً چرا این کارو میکنی؟
جنگکوک نگاهش کرد.
— چه کاری؟
— هر کسی با من حرف میزنه، میای وسط.
جنگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— نمیدونم.
لیانا متعجب شد.
— چی؟
جنگکوک نگاهش را از او گرفت.
— نمیدونم چرا اینقدر عصبی میشم.
برای اولین بار، صدایش سرد نبود.
صادق بود.
لیانا چیزی نگفت.
جنگکوک هم بدون حرف دیگری به سمت سالن رفت.
اما آن شب، هر دو تا مدتها به یک سؤال فکر کردند:
چرا رفتارشان دیگر شبیه دو نفر که از هم متنفرند نبود؟ 🦢
پآیآن پآرت پنجم...📝⃢💍
- ۵.۴k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط