دستاشو مشت کرده بود...پرسیدم توی مشتت چیه؟! گفت:خودت نگاه

دستاشو مشت کرده بود...پرسیدم توی مشتت چیه؟! گفت:خودت نگاه کن . دستاشو گرفتم و آروم باز کردم...توی دستاش چیزی نبود!!!
گفتم:چیزی نیست که...!
دستامو که توی دستاش بود فشرد و گفت:نبود... ولی حالا هست!
دستام گرم شد و اون لبخند زد.....
دیدگاه ها (۶)

به چشمهایت بگو... نگاهم نکنند بگو وقتی خیره ات می شوم سرشان ...

یه پنچرگیری باحال در برزیل .

اعداد را باور نکن : هوا : بی : تو :سرد تر از این حرفا...

برایم بخند ،برایم که میخندی.....چشمهایت که هیچ ،آسمان هم زیب...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part با لبخند به سمت ع...

#in_your_eyes part_85ویو کایلایک روز از مرخص شدنم گذشته بود....

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 208♡⁠。⁠)⁩با آرا...

پارت دوم نماد مرگ

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط