موقعیت خونه ی ما اینجوری بود که، وقتی از خیابون اصلی وارد

موقعیت خونه ی ما اینجوری بود که، وقتی از خیابون اصلی وارد کوچمون که یه کوچه 20 متری با یه بلوار پر از درخت و شمشاد بود میشدی، ساختمون ما، دومین ساختمون سمت چپ کوچه بود...
ینی به محض ورود به کوچه،درب پارکینگ،حیاط و بالکن ها دیده میشد...
خونه ما طبقه ی اول سمت چپ و غزل اینا سمت راست بودن...
وقتی وارد کوچه شدم دیدم برقای خونه ی ما خاموشه و خونه ی غزل اینا حسابی روشن!
وارد راهرو شدم دیدم خونه شون شلوغه، معلوم بود مهمون داشتن اما همونطور که حدس زده بودم خونه ی ما هیشکی نبود...
وارد خونه شدم و انقدر خسته و بیحال بودم و سردرد شدید داشتم، فقط لباسامو عوض کردمو ولو شدم وسط پذیرایی...
وووااااقعا حالم خیلی بد بود...
پیش خودم میگفتم اصلا انگار نه انگار که سه ساعت منو کاشته... خودش اینجا داره میگه و میخنده!
چن دقیقه بعد دیدم یکی داره در میزنه...
بلند شدم در رو باز کردم، دیدم غزله...
ظاهراً میدونست خونه ی ما کسی نیست و تو اون شلوغی خونشون انقد گوش وایساده بود که ببینه کی صدای پای من میاد و در اولین فرصت پیچونده بود و اومده بود دم در خونه ی ما...
خلاصه واسه اینکه توو راهرو و در خونه شون تابلو نباشه، فورا اومد داخل خونه!
نه چک زدیم نه چونه...
خودش پرید توو خونه!
حالم که اصلا خوب نبود اما یه کم قیافه هم گرفته بودم ...
غزل کلی عذرخواهی کرد و گفت که مهمون اومده بوده خونشون و اصلا نمیتونسته بیاد...
ینی همه جور فکر منفی!!!! کرده بودم به جز اینکه فک کنم دلیل نیومدنش میتونسته مهمون سرزده باشه!
چون خیلی بهم برخورده بود و حسابی عصبانی شده بودم، دلیلش واسم قانع کننده نبود اما خداییش حق داشت!
منم که واقعاً حوصله ی بحث کردن نداشتم، گفتم اشکال نداره، به هرحال گذشته... ولی حالم اصلا خوب نیست...
غزل رفت خونشون...
اما چند دقیقه بعد دوباره برگشت...
با چند تا قرص و یه لیوان آب پرتقال... نمیدونید چچچچقدر واسم قشنگ بود اون لحظه که میدیدم غزل اینهمه به فکرمه و با وجود اینکه مهمون داشتن اینهمه ریسک میکرد و به من میرسید... کلی ذوق مرگ شده بودم... حالم خوب نبود اما حال دلم عااااالی...
دوباره غزل رفت و چند دقیقه بعد، با یه سینی غذا ( برنج و کباب) و سالاد و... برگشت!
اینو دیگه واقعاً توو رویا هم نمیدیدم!
خلاصه اون شب سنگ تموم گذاشت و حسابی بهم رسید...
منم با دیدن اینهمه محبت و مهربونی، کلا مریضی و عصبانیتم یادم رفت و خوب شدم... با اکسیر عشق و محبت!
به این ترتیب، دومین قرار ما، با کلی ماجرا همراه شد و گذشت اما دونه های تازه ای از عشق توو قلبمون کاشته شد!
دیدگاه ها (۶)

ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺧﻮﺍﻫﺸﺎً ﻧﻤﺎﺯ ﺭﻭﺯﻩ ﻫﺎﺗﻮﻧﻮ ﺟﺪﯼ ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ .ﺩﯾﺸﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ،...

...

:'(

اما، حرف زدن تلفنی هم یواش یواش عادی شد....دیگه راضیمون نمیک...

𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒎𝒐𝒐𝒏Ⓟⓐⓡⓣ{ویو جیا}=باران ارام با بنجره برخورد میکر...

chapter ⁸

پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط