انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را

انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
بیاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
.
صبح روز بعد اما
یک اجبار
یک لبخند
و یک فراموشی به وسعت تمام دنیا
دیدگاه ها (۲)

پاییز یهو میاد، تو یه روز، مثل بهار و بقیه..صبح زود بیدار می...

منتظر تابستان بودمبا طعم گیلاس و زردآلوبا بوی آفتاب و کرختی ...

حرف های نگفته، بدترین دردهاستتمام "دوستت دارم" هایی که نگفتی...

تو،در راهی..میدانم

یک صبح بخیرهایی هم... بخیرهایی هم هستکه برای شنیدنشاز صبح زو...

مهرداد صدیقیان توی برنامه پامپ وقتی امیرحسین قیاسی ازش پرسید...

گاهی زندگی مجبورت می کنه کاری رو انجام بدی که دوست نداری ......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط