مان

#ࢪمان
       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت26
#یاس

داد پاشا به هوا رفت که از ترس تو خودم جمع شدم و اشک ریختم .
پانسمان و وا کرد و با دیدن جای عمیق چاقو دو دستی زد تو سرش و نشست رو زمین که وحشت کردم و هق هق ام بلند شد.
داد ش خونه رو لرزوند:
- چیکار کردی چه بلاییی سر خودت اوردی یا امام حسین !
فقط گریه می کردم و می ترسیدم چیزی بگم بزنتم!
دست برد بالا و داد کشید:
- می گی بزنمتتتت.
دستمامو جلوی صورتم گرفتم و توی خودم جمع شدم و جیغ زدم اما ضربه ای حس نکردم.
دستمو کشید از صورتم و گفت:
- با تووووام جواب منووو بده.
با هق هق گفتم:
- به خدا من کاری نکردم.
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و داد کشید:
- کاری بهت ندارم بگو ببینم کی این بلا رو سرت اورده.
با ترس تند تند گقتم:
- به خدا تاکسی گرفتم هی نگاهم می کرد گفت چقدر خوشکلی به خدا من گفتم کارشو بکنه بعد دیدم مسیر و نمیره گفتم اشتباه داری می ری بعد چاقو کشید زدم زیر دستش درو باز کردم و خودمو هل دادم سمت بیرون که چاقو کشید بازومو برید و افتادم وسط خیابون بیمارستان بودم با امبولانس بردنم به خدا.
سریع دوید پانسمان و اورد و بازمو بست دستمو گرفت و زد بیرون .
تاحالا اینطور ندیده بودمش.
چنان عصبی و خشن شده بود می ترسیدم ازش.
درو باز کرد و کمک کرد سوار بشم درو کوبید و سوار شد و گفت:
- کدوم پاسگاه.
هق هقی کردم و گفتم:
-...
با سرعت بالا راه افتاد و وقتی رسیدیم.
اومد و دستمو گرفت رفتیم تو.
با دیدن همون راننده که دستبند دستش بود بازوی پاشا و گرفتم که با خشم برگشت سمتم به مرده اشاره کرد نگاه کرد و گفت:
- همین بی ناموس بود؟
سر تکون دادم که سمتش رفت و یه مشت محکن حواله صورت ش کرد.
زیر مشت و لگد گرفته بودش و داد و فریاد هاش اداره رو پر کرده بود.
من که یه گوشه وایساده بودم و جیک ام در نمی یومد.
چند تا سرباز جداش کردن و فرستادنمون اتاق سروان.
سروان رو به پاشا گفت:
- چه خبره جوون؟ اینجا رو گذاشتی رو سرت؟
پاشا با خشم به مرده نگاه کرد و گفت:
- چطور عصبی نباشم به ناموس من چشم داشته می خواسته بهش دست درازی کنه چاقو کشیده بگین بیان دست زن منو ببین خودشو پرت کرده وسط خیابون ماشینی از روش در می شد چی؟
سروان گفت:
- حساب این اقا رسیده می شه نگران نباشید حیدری.
یه سرباز داخل اومد و گفت:
- یه اب قند بگو بیارن برا خانوم خوب نیست حالشون یه پرونده شکایت هم بیارین.
دیدگاه ها (۰)

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت27#یاس...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت28#یاس...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت25#یاس...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت24#یاس...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت20#یاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط