پسر بد

☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 16

دستام شل شد کیف از تو دستم افتاد.
لبام لرزید. ترسیده بودم.
پوزخندی وحشتناکی زد.

تهیونگ: امیلی یا بهتره بگم یونا... فکر کردی من نمیفهمم؟ هع مسخرس.

اومد موهامو گرفت و یه سیلی خیلی محکم بهم زد افتادم رو زمین.
جای دستش رو صورتم بود.
بلندم کرد و جسبوندم به دیوار دستش و گذاشت زیر گلوم و فشار میداد.
نفس داشت قطع میشد.
تهیونگ: کثافت عوضی فکر کردی میتونی منو بازی بدی؟؟؟؟؟ هااااا؟ جوابمو بده لعنتی.

یونا: و.. و. ولم ک.. کن

تهیونگ: ولت کنم؟؟؟ عمراااااااا!!

دستشو برداشت که افتادم رو زمین و شروع کردم به نفس نفس زدن و سرفه کردن.
بغض بدی تو گلوم بود.
سری داد زدم..

یونا: پدر من پدرت رو نکشتهههههه بفهمممم دست از سر منو خانوادم بردااااارررر.

دوباره موهامو گرفت.

تهیونگ: هع تو گفتی و من باور کردم. دهنتو ببند عوضی.

موهامو گرفت و بردم داخل اتاقش یه دکمه و زد که یه در مخفی باز شد منو برد داخلش خیلی ترسناک بود.
پر از شلاق و چاقو و تفنگ بود.
شلاق رو برداشت.

تهیونگ: با هر ضربه من بشمار وگرنه میره از اول.

شروع کرد به زدن.
گریم شدت گرفت.

یونا: ۱... ۲... ۹.. ۳۵... ۶۷... دیگه نمیتونم.

شلاق رو انداخت و شوک الکتریکی آورد.
بهم وصل کرد. از درد جیغ زدم.
شوک الکتریکی رو برداشت و بعد شروع کرد به زدنم.

تهیونگ: این تازه اولشه...

چاقو رو برداشت و به سمتم اومد.
شروع کرد به چاقو کشیدن رو بدنم.
با تمام قدرتم جیغ میزدم و گریه میکردم.

یونا: ت.. ت.. تهیونگ. تروخ.. دا.

تهیونگ: خفه شو.

یونا: هرجایی خط میکشی بکش ولی رو ماهگرفتگی نه لطفا.!

با این حرفم دستش دیگه حرکت نکرد.
فقط بهم زل زده بود. کلافه هوفی کشید و چاقو رو پرت کرد.
چنگی به موهاش زد.
بعد دوباره با پا زد تو شکمم.

تهیونگ: تو لیاقتت همینه زنیکه. فکر کردی دلم برات میسوزه؟؟؟؟ هع دارم برات.

و بعد شروع کرد به زدنم.
بعد چند دقیقه دیگه چشمام سیاهی رفت و هیچی ندیدم....

.....................

چشمامو باز کردم.
توی همون اتاق لعنتی بودم.
هیچکس نبود.
خواستم بلند شم که کل بدنم تیر کشید.
جیغ زدم.
درد خیلی زیاد بود.
در باز شد.
جونگکوک بود.

جونگکوک: خوبت شد؟؟؟ اوه پس تسلیت فعلا اولشه.

یونا: ج. جو.. جونگکوک ک.. ک.. ک.. کمکم کن.

جونگکوک: شرمنده نمیتونم و نمیخوام. تو لیاقتت بدتر از ایناس.

یونا: تروخدا... به ت.. تهیونگ... بگو پدر.. من پدرش.. رو نکش.. ته.

جونگکوک: هع. هرچقدر تلاش کنی نمیتونی به ما بفهمونی که پدرت قاتل پدر تهیونگ نیست.

جونگکوک رفت.
فشار روم بود.
احساس بدبختی میکردم.
احساس میکردم نبودنم بهتره.
احساس اضافی بودن..
احساس بازنده بودن.
احساس بی ارزش بودن.
رو داشتم.
به سقف خیره بودم.
دیگه نمیدونم چجوری به تهیونگ بگم بابام باباش رو نکشته. تقصیره خودمه همون اول نباید وارد این بازی مسخره میشدم.
الین راست میگفت.
پشیمون میشم.

هی تلاش میکردم بلند بشم ولی دردش بدتر از اونیه که فکر میکردم.
که در باز شد.
تهیونگ بود.
رفت رو صندلی نشست و سیگارش رو روشن کرد. شروع کرد به کشیدن.

تهیونگ: میبینم بیدار شدی. خب خوشگذشت؟ قراره همش تکرار بشه هروز همینجوری میشه کاری میکنم روزی هزار بار بری جهنم... کاری میکنم روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی. فکر میپکردی پیدات نمیکردم؟

سیگارش رو انداخت و با پاش لهش کرد.
پوزخندی زد و به سمتم اومد.
چونم رو گرفتو به چشمام خیره شد.

تهیونگ: تو چشمات هنوز همون برق رو داری.
تو کوچیکی عاشق این بودم که همش نگاه چشمات کنم ولی انتقامم مهمتره باید انتقام خون پدرمو بگیرم. هرجور شده عذابت نمیدم... درسته نمیکشمت بهت نیاز دارم. ولی تا حد مرگ عذابت میدم.

از در رفت بیرون.
من موندم و یه دنیا غم.
من موندمو تنهایی.
من موندمو بدبختی.
ولی تهیونگ به روزی باید بفهمه بابای من قاتل باباش نیست!!!

بفرمایید خوشگلا. ♡
دیدگاه ها (۲۳)

فالوشه🎀@ixaxxn

☆ پسر بد ☆☆_bad boy_☆Part: 15ویو یونا تو حال خودم بودم. خودم...

☆پسر بد☆☆_bad boy _☆Part: 9با صحنه ای که مواجه شدم بدنم لرزی...

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 8ویو تهیونگ با کوک تو اتاقم بودیم. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط