کاشکیمیشددوبارهبهزمینبرگردم
#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.
#Part 1
هوای دمکردهی تابستان، نفسهای شهر را بند آورده بود. خیابانها در سکوتی سنگین فرو رفته بودند و تنها صدای وزوز حشرات بود که سکوت وهمآلود را میشکست. اما در اتاق کوچک فلیکس، جنب و جوشی دیگر بود. کولهپشتیها گوشه اتاق تلنبار شده بودند و نقشهی کهنهای که حالا دیگر از تا خوردنهای زیاد، نرم و چرمگون شده بود، روی تخت پهن بود. فلیکس، با چشمانی که برق کنجکاوی در آنها میدرخشید، انگشتش را روی نقطهای از نقشه گذاشت؛ نقطهای که با جوهری کمرنگ، نشان کلبهای کنار دریاچهای دورافتاده را میداد.
"مطمئنی فلیکس؟" صدای هان، که پشت سرش ایستاده بود و با دقت به نقشه نگاه میکرد، کمی تردید در خود داشت. "شنیدم اون اطراف اتفاقات عجیبی میفته."
فلیکس لبخندی زد، لبخندی که بیشتر به یک پوزخند آمیخته با هیجان بود. "اتفاقات عجیب؟ هان، ما دنبال اتفاقات عجیبیم! همین که داستانش رو شنیدم، دلم ریخت. یه کلبهی متروکه، کنار یه دریاچهی تاریک، توی جنگلی که میگن جنها توش خونه دارن... مگه بهتر از اینم میشه؟"
هان سرش را تکان داد. "ولی فلیکس، گفتی که آخرین بار که کسی اونجا رفته بود، دیگه هیچوقت برنگشته. چطور میتونیم مطمئن باشیم که..."
"چون ما فلیکس و هانیم!" فلیکس حرف هان را قطع کرد و با هیجان ادامه داد: "ما یه کم شجاعتریم، یه کم دیوونهتریم! تازه، با هم میریم. هیچ اتفاقی برای دو تا رفیق نمیافته." دستش را به سمت هان دراز کرد. "قبول؟"
هان لحظهای تردید کرد. نگاهش بین صورت مصمم فلیکس و نقشهی کهنه چرخید. آخرش، با یه نفس عمیق، دست فلیکس را فشرد. "قبول. ولی اگه یهو یه هیولای چنگالدار از دل دریاچه بیرون اومد، اولین نفری هستم که ازت دور میشم!"
خنده فلیکس در اتاق پیچید. "قول میدم که هیچ هیولایی جرأت نکنه نزدیک ما بشه. آماده شو رفیق، ماجراجویی ما از همین حالا شروع میشه!"
***
صبح روز بعد، پیش از طلوع آفتاب، موتور سیکلت هان با غرش خفیفی خیابانهای خلوت را میشکافت. باد خنک صبحگاهی به صورتشان میخورد و بوی علفهای تازه را با خود میآورد. فلیکس روی صندلی عقب نشسته بود و با لذت، هوای آزاد را به درون ریههایش میکشید. هرچه از شهر دورتر میشدند، جاده باریکتر و جنگل انبوه تر میشد. درختان سر به فلک کشیده، سایههای بلند و ترسناکی روی جاده میانداختند و انگار که دنیای دیگری آغاز شده بود.
حدود ساعت ده صبح بود که با نزدیک شدن به منطقهای ناآشنا، ناگهان صدای مهیبی شنیده شد. فلیکس حس کرد که تعادلشان به هم خورده. قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، موتور سیکلت با شدت به زمین خورد. درد تیز و ناگهانی در تمام بدنش پیچید. آخرین چیزی که به یاد آورد، صورت وحشتزدهی هان بود که در کنارش روی زمین افتاده بود.
***
چند ساعت بعد...
نور خورشید از لابهلای شاخ و برگ درختان به صورت فلیکس میتابید و او را به آرامی از بیهوشی بیرون میکشید. سرش گیج میرفت و هر عضوش تیر میکشید. به سختی چشمهایش را باز کرد. اولین چیزی که دید، صورت رنگپریده و زخمی هان بود که چند متری او افتاده بود.
"هان؟" صدایش به سختی شنیده میشد. "هان، خوبی؟"
هان به آرامی ناله کرد و سعی کرد بنشیند. "فلیکس... چی شد؟"
فلیکس با درد بلند شد و کنار هان رفت. "نمیدونم... یهو... انگار یه چیزی از جلو پرید جلومون." نگاهی به اطراف انداخت. موتور سیکلتشان واژگون شده بود و قطعاتی از آن روی زمین پخش شده بود. جادهی خاکی، اطرافشان را احاطه کرده بود و در دوردست، تاریکی جنگل انبوه دیده میشد.
"ما... ما خیلی از جاده اصلی دور شدیم." هان با وحشت گفت. "نقشهم... نقشه کجاست؟"
#Part 1
هوای دمکردهی تابستان، نفسهای شهر را بند آورده بود. خیابانها در سکوتی سنگین فرو رفته بودند و تنها صدای وزوز حشرات بود که سکوت وهمآلود را میشکست. اما در اتاق کوچک فلیکس، جنب و جوشی دیگر بود. کولهپشتیها گوشه اتاق تلنبار شده بودند و نقشهی کهنهای که حالا دیگر از تا خوردنهای زیاد، نرم و چرمگون شده بود، روی تخت پهن بود. فلیکس، با چشمانی که برق کنجکاوی در آنها میدرخشید، انگشتش را روی نقطهای از نقشه گذاشت؛ نقطهای که با جوهری کمرنگ، نشان کلبهای کنار دریاچهای دورافتاده را میداد.
"مطمئنی فلیکس؟" صدای هان، که پشت سرش ایستاده بود و با دقت به نقشه نگاه میکرد، کمی تردید در خود داشت. "شنیدم اون اطراف اتفاقات عجیبی میفته."
فلیکس لبخندی زد، لبخندی که بیشتر به یک پوزخند آمیخته با هیجان بود. "اتفاقات عجیب؟ هان، ما دنبال اتفاقات عجیبیم! همین که داستانش رو شنیدم، دلم ریخت. یه کلبهی متروکه، کنار یه دریاچهی تاریک، توی جنگلی که میگن جنها توش خونه دارن... مگه بهتر از اینم میشه؟"
هان سرش را تکان داد. "ولی فلیکس، گفتی که آخرین بار که کسی اونجا رفته بود، دیگه هیچوقت برنگشته. چطور میتونیم مطمئن باشیم که..."
"چون ما فلیکس و هانیم!" فلیکس حرف هان را قطع کرد و با هیجان ادامه داد: "ما یه کم شجاعتریم، یه کم دیوونهتریم! تازه، با هم میریم. هیچ اتفاقی برای دو تا رفیق نمیافته." دستش را به سمت هان دراز کرد. "قبول؟"
هان لحظهای تردید کرد. نگاهش بین صورت مصمم فلیکس و نقشهی کهنه چرخید. آخرش، با یه نفس عمیق، دست فلیکس را فشرد. "قبول. ولی اگه یهو یه هیولای چنگالدار از دل دریاچه بیرون اومد، اولین نفری هستم که ازت دور میشم!"
خنده فلیکس در اتاق پیچید. "قول میدم که هیچ هیولایی جرأت نکنه نزدیک ما بشه. آماده شو رفیق، ماجراجویی ما از همین حالا شروع میشه!"
***
صبح روز بعد، پیش از طلوع آفتاب، موتور سیکلت هان با غرش خفیفی خیابانهای خلوت را میشکافت. باد خنک صبحگاهی به صورتشان میخورد و بوی علفهای تازه را با خود میآورد. فلیکس روی صندلی عقب نشسته بود و با لذت، هوای آزاد را به درون ریههایش میکشید. هرچه از شهر دورتر میشدند، جاده باریکتر و جنگل انبوه تر میشد. درختان سر به فلک کشیده، سایههای بلند و ترسناکی روی جاده میانداختند و انگار که دنیای دیگری آغاز شده بود.
حدود ساعت ده صبح بود که با نزدیک شدن به منطقهای ناآشنا، ناگهان صدای مهیبی شنیده شد. فلیکس حس کرد که تعادلشان به هم خورده. قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، موتور سیکلت با شدت به زمین خورد. درد تیز و ناگهانی در تمام بدنش پیچید. آخرین چیزی که به یاد آورد، صورت وحشتزدهی هان بود که در کنارش روی زمین افتاده بود.
***
چند ساعت بعد...
نور خورشید از لابهلای شاخ و برگ درختان به صورت فلیکس میتابید و او را به آرامی از بیهوشی بیرون میکشید. سرش گیج میرفت و هر عضوش تیر میکشید. به سختی چشمهایش را باز کرد. اولین چیزی که دید، صورت رنگپریده و زخمی هان بود که چند متری او افتاده بود.
"هان؟" صدایش به سختی شنیده میشد. "هان، خوبی؟"
هان به آرامی ناله کرد و سعی کرد بنشیند. "فلیکس... چی شد؟"
فلیکس با درد بلند شد و کنار هان رفت. "نمیدونم... یهو... انگار یه چیزی از جلو پرید جلومون." نگاهی به اطراف انداخت. موتور سیکلتشان واژگون شده بود و قطعاتی از آن روی زمین پخش شده بود. جادهی خاکی، اطرافشان را احاطه کرده بود و در دوردست، تاریکی جنگل انبوه دیده میشد.
"ما... ما خیلی از جاده اصلی دور شدیم." هان با وحشت گفت. "نقشهم... نقشه کجاست؟"
- ۱۰۷
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط