《검은 마음》
《검은 마음》
پارت یازدهم | پروندهی شماره ۴۷
باران آرام روی شیشههای کلاس مینشست.
صدای قطرهها با خشخش گچ روی تخته قاطی شده بود.
جونگکوک آخرین جمله را نوشت.
«هیچ قاتلی از خودش متنفر نیست.»
سکوت...
بعد گچ را روی میز گذاشت.
نگاهش روی دانشجوها چرخید.
«امروز... کتابها رو ببندید.»
همهمهای بین کلاس افتاد.
یکی از دانشجوها با تعجب گفت:
«امتحان داریم؟»
جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
«نه...»
پوشهی مشکیرنگی را از کیفش بیرون آورد.
روی جلد فقط یک عدد نوشته شده بود.
۴۷
او پوشه را روی میز گذاشت.
«این... پروندهی یک جنایت واقعیه.»
همه ساکت شدند.
امیلی ناخودآگاه کمی جلوتر نشست.
---
جونگکوک ادامه داد:
«اسم قربانی حذف شده.»
«اسم مظنون هم حذف شده.»
«فقط مدارک باقی مونده.»
او چند عکس و گزارش را روی میز پخش کرد.
«میخوام بدون هیچ پیشداوری، فقط از روی شواهد نتیجه بگیرید.»
دانشجوها شروع به بررسی پرونده کردند.
همهمهی آرامی در کلاس پیچید.
---
ده دقیقه بعد...
جونگکوک بین میزها قدم میزد.
هر از گاهی کنار یکی از دانشجوها میایستاد.
فقط یک سؤال میپرسید.
بعد رد میشد.
وقتی به میز امیلی رسید...
ایستاد.
نگاهش روی برگهی او افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«همه نوشتن قاتل از پنجره فرار کرده.»
نگاهش را به امیلی دوخت.
«تو نوشتی هنوز داخل ساختمونه.»
امیلی آرام خودکارش را زمین گذاشت.
«چون...»
برگه را جلو کشید.
«اگر از پنجره رفته بود، رد کفش روی لبهی پنجره باقی میموند.»
«ولی نیست.»
«پس یا کسی عمداً ما رو گول زده...»
چند ثانیه مکث کرد.
«یا قاتل هیچوقت از اتاق خارج نشده.»
چند دانشجو با تعجب نگاهش کردند.
جونگکوک...
فقط لبخند خیلی محوی زد.
«ادامه بده.»
امیلی نفس عمیقی کشید.
«به نظرم...»
«قاتل یکی از افرادی بوده که بعد از قتل، خودش رو بهعنوان شاهد معرفی کرده.»
کلاس کاملاً ساکت شد.
جونگکوک آرام گفت:
«دقیقاً...»
همهمهی عجیبی بین دانشجوها افتاد.
---
زنگ کلاس خورد.
دانشجوها یکییکی بیرون رفتند.
اما قبل از اینکه امیلی از در خارج شود...
جونگکوک صدایش زد.
«خانم کیم.»
امیلی برگشت.
«بله؟»
«پرونده رو با خودت ببر.»
امیلی با تعجب گفت:
«ولی... این پرونده محرمانه نیست؟»
«نسخهای که دست توئه، نه.»
او پوشه را به سمتش گرفت.
«میخوام تا هفتهی بعد، همهی جزئیاتش رو تحلیل کنی.»
امیلی با هیجان پوشه را گرفت.
«حتماً.»
---
همان لحظه، یکی از استادهای قدیمی دانشگاه از کنار کلاس رد شد.
وقتی جونگکوک را دید، لبخند زد.
«دکتر جئون... هنوزم مثل گذشته سختگیرین؟»
جونگکوک با احترام سر خم کرد.
«سعی میکنم.»
استاد نگاهی به امیلی انداخت.
بعد با خنده گفت:
«میدونی ایشون چند سالش بود که وارد دانشگاه شد؟»
امیلی با کنجکاوی گفت:
«نه...»
استاد گفت:
«شانزده سال.»
چشمهای امیلی گرد شد.
«شانزده سال؟!»
استاد ادامه داد:
«بیست سالگی اولین مقالهی بینالمللیش چاپ شد.»
«بیستوچهار سالگی هم مشاور چند پروندهی بزرگ جنایی بود.»
«استعدادش... واقعاً عادی نیست.»
جونگکوک انگار از تعریف شدن خوشش نیامده باشد، آرام گفت:
«استاد...»
مرد خندید.
«باشه، باشه... بیشتر از این تعریف نمیکنم.»
و رفت.
---
امیلی هنوز مات مانده بود.
«واقعاً... همهی اینا حقیقت داره؟»
جونگکوک کیفش را برداشت.
«تعریف کردن، همیشه همهی واقعیت نیست.»
«یعنی؟»
برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد فقط گفت:
«آدمها معمولاً موفقیت رو میبینن... نه بهایی که براش پرداخت شده.»
بعد از کنار امیلی رد شد.
و آرام از کلاس بیرون رفت.
...
امیلی همانجا ایستاده بود.
پوشهی شمارهی ۴۷ را در آغوش گرفته بود.
اما ذهنش دیگر درگیر پرونده نبود...
بلکه درگیر مردی شده بود که هرچه بیشتر دربارهاش میفهمید، مرموزتر به نظر میرسید.
راستی از پوستر خوشتون آمد ؟
میدونید خیلی راز زیاد داره این داستان راز هایی که اصلا حدس نمی تونید حدس بزنید چیه.😈
نظر های خوشگلتون رو بگید تو کامنتا❤️🔥🙈
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
پارت یازدهم | پروندهی شماره ۴۷
باران آرام روی شیشههای کلاس مینشست.
صدای قطرهها با خشخش گچ روی تخته قاطی شده بود.
جونگکوک آخرین جمله را نوشت.
«هیچ قاتلی از خودش متنفر نیست.»
سکوت...
بعد گچ را روی میز گذاشت.
نگاهش روی دانشجوها چرخید.
«امروز... کتابها رو ببندید.»
همهمهای بین کلاس افتاد.
یکی از دانشجوها با تعجب گفت:
«امتحان داریم؟»
جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
«نه...»
پوشهی مشکیرنگی را از کیفش بیرون آورد.
روی جلد فقط یک عدد نوشته شده بود.
۴۷
او پوشه را روی میز گذاشت.
«این... پروندهی یک جنایت واقعیه.»
همه ساکت شدند.
امیلی ناخودآگاه کمی جلوتر نشست.
---
جونگکوک ادامه داد:
«اسم قربانی حذف شده.»
«اسم مظنون هم حذف شده.»
«فقط مدارک باقی مونده.»
او چند عکس و گزارش را روی میز پخش کرد.
«میخوام بدون هیچ پیشداوری، فقط از روی شواهد نتیجه بگیرید.»
دانشجوها شروع به بررسی پرونده کردند.
همهمهی آرامی در کلاس پیچید.
---
ده دقیقه بعد...
جونگکوک بین میزها قدم میزد.
هر از گاهی کنار یکی از دانشجوها میایستاد.
فقط یک سؤال میپرسید.
بعد رد میشد.
وقتی به میز امیلی رسید...
ایستاد.
نگاهش روی برگهی او افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«همه نوشتن قاتل از پنجره فرار کرده.»
نگاهش را به امیلی دوخت.
«تو نوشتی هنوز داخل ساختمونه.»
امیلی آرام خودکارش را زمین گذاشت.
«چون...»
برگه را جلو کشید.
«اگر از پنجره رفته بود، رد کفش روی لبهی پنجره باقی میموند.»
«ولی نیست.»
«پس یا کسی عمداً ما رو گول زده...»
چند ثانیه مکث کرد.
«یا قاتل هیچوقت از اتاق خارج نشده.»
چند دانشجو با تعجب نگاهش کردند.
جونگکوک...
فقط لبخند خیلی محوی زد.
«ادامه بده.»
امیلی نفس عمیقی کشید.
«به نظرم...»
«قاتل یکی از افرادی بوده که بعد از قتل، خودش رو بهعنوان شاهد معرفی کرده.»
کلاس کاملاً ساکت شد.
جونگکوک آرام گفت:
«دقیقاً...»
همهمهی عجیبی بین دانشجوها افتاد.
---
زنگ کلاس خورد.
دانشجوها یکییکی بیرون رفتند.
اما قبل از اینکه امیلی از در خارج شود...
جونگکوک صدایش زد.
«خانم کیم.»
امیلی برگشت.
«بله؟»
«پرونده رو با خودت ببر.»
امیلی با تعجب گفت:
«ولی... این پرونده محرمانه نیست؟»
«نسخهای که دست توئه، نه.»
او پوشه را به سمتش گرفت.
«میخوام تا هفتهی بعد، همهی جزئیاتش رو تحلیل کنی.»
امیلی با هیجان پوشه را گرفت.
«حتماً.»
---
همان لحظه، یکی از استادهای قدیمی دانشگاه از کنار کلاس رد شد.
وقتی جونگکوک را دید، لبخند زد.
«دکتر جئون... هنوزم مثل گذشته سختگیرین؟»
جونگکوک با احترام سر خم کرد.
«سعی میکنم.»
استاد نگاهی به امیلی انداخت.
بعد با خنده گفت:
«میدونی ایشون چند سالش بود که وارد دانشگاه شد؟»
امیلی با کنجکاوی گفت:
«نه...»
استاد گفت:
«شانزده سال.»
چشمهای امیلی گرد شد.
«شانزده سال؟!»
استاد ادامه داد:
«بیست سالگی اولین مقالهی بینالمللیش چاپ شد.»
«بیستوچهار سالگی هم مشاور چند پروندهی بزرگ جنایی بود.»
«استعدادش... واقعاً عادی نیست.»
جونگکوک انگار از تعریف شدن خوشش نیامده باشد، آرام گفت:
«استاد...»
مرد خندید.
«باشه، باشه... بیشتر از این تعریف نمیکنم.»
و رفت.
---
امیلی هنوز مات مانده بود.
«واقعاً... همهی اینا حقیقت داره؟»
جونگکوک کیفش را برداشت.
«تعریف کردن، همیشه همهی واقعیت نیست.»
«یعنی؟»
برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد فقط گفت:
«آدمها معمولاً موفقیت رو میبینن... نه بهایی که براش پرداخت شده.»
بعد از کنار امیلی رد شد.
و آرام از کلاس بیرون رفت.
...
امیلی همانجا ایستاده بود.
پوشهی شمارهی ۴۷ را در آغوش گرفته بود.
اما ذهنش دیگر درگیر پرونده نبود...
بلکه درگیر مردی شده بود که هرچه بیشتر دربارهاش میفهمید، مرموزتر به نظر میرسید.
راستی از پوستر خوشتون آمد ؟
میدونید خیلی راز زیاد داره این داستان راز هایی که اصلا حدس نمی تونید حدس بزنید چیه.😈
نظر های خوشگلتون رو بگید تو کامنتا❤️🔥🙈
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
- ۵۲۲
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط