به خدا گفتم:

به خدا گفتم:
۱ عهد ببندیم... گفت بگو..
گفتم وقتی که میخوام برم، من تعیین کنم که چطور و کی برم،
گفت باشه، قبوله...
اما وقتی امروز بهش گفتم برای چندمین بار، منو برگردون،
گفت: هنوز کار داری تو زمین...
پس این چه عهدی بود وقتی گوش نمیدی به حرف؟!!
گفت:
هنوز باید بیشتر منو بشناسی، هنوز هیچی از من نمیدونی...

گفتم: اینجا خیلی کوچیک شده برای زندگی...
کیو بغل کنم بگم دوست دارم وقتی تورو دارم
با کی قهوه و چای بنوشم و از تو بگم تا بفهمه ، چی میگم؟
اینجا آدما همه در پی، مهد کودکی هستن که تمومی نداره...

گفت:
تویی که باید این حصار مهد کودک رو بشکنی...
و تبدیل کنی به مکتب...!

یاد حرف مولانا افتادم که گفت:
این نور توست که جهان را روشن می‌کند....
سبب شمع شدن ، نور شدن، سوختن است...
🕯✨️🦋
✍️🏼SG
DarSaye
369👁
دیدگاه ها (۰)

قسمت اول

قسمت دوم

بنام هیچ و جهان عدم برای صلح مینویسم به آنکه مرا با خود یکی ...

آنجا که «من» در آتشِ شناخت می‌سوزد، پرده‌ها از میان برمی‌خیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط