پارت *4*
پارت *4*
رفتم و مهدی و مریم رو بیدار کردم و گفتم مامان گفته سه ساعت دیگه به خونه میاد پاشو تا بریم همون لحظه پدر بزرگ هم اومد و گفت کجا بودید حالا زود تر از من مهدی جواب داد مامان ستاره کارش تموم شده و میخواد بیاد خونه باید بریم کار هارو بکنیم
+خب با اینکه میدونم ستاره دله خوشی از این خونه نداره اما خب بگین بیادش اینجا دور همیم دیگه
_نه ممنون باید برگردیم
+باشه پس سلام منو به ستاره برسونید
_چشم
و به سمت خونه راهی شدیم وقتی رسیدیم مهدی گفت
+تو پیاده شو من و مریم بریم برای خونه خرید کنیم
_باشه خداحافظ
دره خونه رو باز کردم و به سمت اتاقم رفتم و کتاب رو برداشتم با خودم گفتم مگه میشه؟
این کتاب به زبان ما نیست پس به چه زبانیه؟
نکنه این کتاب شیطانی باشه؟ اه عمرا اینجوری باشه توهم زدم حتما این چیزا وجود نداره
خواستم کار های خونه رو بکنم تا حواسم رو پرت کنم اما اصلا فایده نداشت هنگام کار کردن فکری به سرم زد بابای هم کلاسیم و همچنین رفیقم تو این زمینه کار میکرد باید باهاش حرف میزدم گوشی مو برداشتم و شماره گلبهار رو گرفتم پس از چند تا بوق جواب داد
_الو سلام خانم خانوما چطوری
+الوو سلام مهتاب خانم چیشده یاد ما کردی
_زبون نریز دیوونه کارت داشتم
+جانم
_میگما تو پدرت تو زمینه اتفاقات ماورایی کار میکنه درسته میتونه کمکم کنه؟
+یاخدا چی شده
_اینجوری نمیشه بگم باید پدرت رو ببینم
+باشه بهش بگم تا یک ساعت دیگه بهت خبر میدم
_باشه ممنون خداحافظ....
رفتم و مهدی و مریم رو بیدار کردم و گفتم مامان گفته سه ساعت دیگه به خونه میاد پاشو تا بریم همون لحظه پدر بزرگ هم اومد و گفت کجا بودید حالا زود تر از من مهدی جواب داد مامان ستاره کارش تموم شده و میخواد بیاد خونه باید بریم کار هارو بکنیم
+خب با اینکه میدونم ستاره دله خوشی از این خونه نداره اما خب بگین بیادش اینجا دور همیم دیگه
_نه ممنون باید برگردیم
+باشه پس سلام منو به ستاره برسونید
_چشم
و به سمت خونه راهی شدیم وقتی رسیدیم مهدی گفت
+تو پیاده شو من و مریم بریم برای خونه خرید کنیم
_باشه خداحافظ
دره خونه رو باز کردم و به سمت اتاقم رفتم و کتاب رو برداشتم با خودم گفتم مگه میشه؟
این کتاب به زبان ما نیست پس به چه زبانیه؟
نکنه این کتاب شیطانی باشه؟ اه عمرا اینجوری باشه توهم زدم حتما این چیزا وجود نداره
خواستم کار های خونه رو بکنم تا حواسم رو پرت کنم اما اصلا فایده نداشت هنگام کار کردن فکری به سرم زد بابای هم کلاسیم و همچنین رفیقم تو این زمینه کار میکرد باید باهاش حرف میزدم گوشی مو برداشتم و شماره گلبهار رو گرفتم پس از چند تا بوق جواب داد
_الو سلام خانم خانوما چطوری
+الوو سلام مهتاب خانم چیشده یاد ما کردی
_زبون نریز دیوونه کارت داشتم
+جانم
_میگما تو پدرت تو زمینه اتفاقات ماورایی کار میکنه درسته میتونه کمکم کنه؟
+یاخدا چی شده
_اینجوری نمیشه بگم باید پدرت رو ببینم
+باشه بهش بگم تا یک ساعت دیگه بهت خبر میدم
_باشه ممنون خداحافظ....
- ۴.۳k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط