خون آشام تشنه به خون
خون آشام تشنه به خون
پارت هشتم
کوک : باشه ( نگران )
ته یونگ : کوک ناراحتی ؟
کوک : نه نیستم
ته یونگ یه بوسه روی گونه کوک گذاشت و بلند شد
ته یونگ : من که میدونم نیستی ( نیشخند )
کوک همچنان داخل شک بود که تهیونگ از اتاق رفت بیرون
فلش بک به شب ¥¥
کوک داخل اتاقش با گوشیش بود که تهیونگ وارد اتاق شد
ته یونگ : کوک چرا هنوز حاضر نشدی برای مراسم
کوک نشست روی تخت
کوک: ته استرس دارم نمیتونم بیام ( ناراحت )
ته یونگ رفت سمت کوک و بغلش کرد
ته یونگ : هیچ استرسی نداشته باش من کنارتم ، تو فقط باید بیای کنار من بشینی و سلام کنی همین( لبخند )
کوک : باشه ولی من لباس ندارم
ته یونگ : کوک کمد رو نگاه کردی ؟ ( نیشخند )
کوک : چی نه
کوک بلند شد و در کمد رو باز کرد که با یه عالمه لباس های زیبا روبهرو شد کوک از خوشحال پرید بغل تهیونگ
کوک : مرسی تهیونگی خیلی خوشگلن ( ذوق زده )
ته یونگ : خواهش میکنم بانی کوچولو حالا زود حاضر شو ( لبخند )
کوک : باشه ( ذوق )
ته یونگ از اتاق رفت بیرون تا کوک حاضر بشه وقتی ، کوک حاضر شد و اومد بیرون تهیونگ از زیبایی کوک خیره بهش مونده بود
کوک : ته خوبی ؟
ته یونگ : چ....چی ار...اره خوبم ( لبخند )
همینطور که داشتن صحبت میکردن زنگ خونه به صدا در اومد
و مهمونا یکی یکی اومدن داخل تا وقتی که همه اومدن و تهیونگ رفت بالای صحن :
ته یونگ : سلام به همگی ، خیلی ممنون که امروز به اینجا اومدین ( لبخند )
کوک کنار تهیونگ وایساده بود که تهیونگ دست کوک رو گرفت و اوردش جلو
ته یونگ : این پسر معشوقه کنه و هیچکس جرعت ندارن بهش نزدیک بشه ( سرد )
کوک از خجالت لپاش گوجه شده بودن تهیونگ وقتی به کوک نگاه کرد جلوی همه ی مهمونا به بوسه روی گونه پسرش گذاشت که لی جون یونگ رییس یکی از شرکت ها گفت
لی : کیم خوشحالم برات ( لبخند )
ته یونگ بهش یه لبخندی زد و از صحن پایین اومدن و کوک هم باهاش اومد
ته یونگ : بیب خوبی شکمت درد نمیکنه ( نگران )
کوک : نه ته خوبم چیزیم نیست ( لبخند )
ته یونگ : چیزی خوردی ؟
کوک : اره خوردم ( لبخند )
ته یونگ : خوبه پس ( لبخند )
ته یونگ : کوک من میرم پیش یکی از رییس شرکت ها که باهاش حرف بزنم تو میای ؟
کوک : اره ته میام
ته یونگ و کوک رفتن سمت یکی از رییس شرکت ها که رییسه به احترام ته یونگ و معشوقش بلند شد ( اسم رییس شرکته سونگ هان هست مینویسم هان )
هان : کیم سلام چطوری ؟( لبخند )
ته یونگ : ممنون هان تو چطوری شرکت رو چیکار کردی ( لبخند )
هان : شرکت هم خوبه ، راستی معشوقت رو معرفی نکردی ( لبخند )
تهیونگ : ایشون معشوقه من جئون جونگ کوک هست ( لبخند )
کوک : سلام خوشبختم ( لبخند )
هان دستش رو دراز کرد که تهیونگ عصبی نگاش کرد
ته یونگ : هان ترجیح نمیدم به کسی که مال کنه دست بزنی ( سرد و عصبی )
هان دستش رو عقب کشید
هان : اه ببخشید حواسم نبود ( لبخند )
ته یونگ : من یه لحظه برم با کوک کار دارم ( لبخند مصنوعی)
کوک : چی ؟ ته ( تعجب )
ته یونگ دست کوک رو گرفت و بردش داخل اتاق خودش و محکم کوبیدش به دیوار که آخی از دهن کوک بیرون اومد
ته یونگ : بیب مگه من بهت نمیگم با کسی دست نده ( عصبی )
کوک : ته من نمیخواستم دست بدم فقط __
حرف کوک با کوبیده شدن لب ته یونگ روی لبای نرم و پفکیش قطع شد کوک همراهی کرد تا ته یونگ از این کارش دست بکشه ولی ته یونگ بعد از چندمین وقتی حس کرد نفس هردوشون بند اومده ازش جدا شد که کوک با نفس نفس زدن افتاد روی زمین
کوک : ت.... ته...تقصیر م....من....ن.....نبود ( نفس زدن )
ته یونگ : هیس بعد مراسم بهت میرسم ( نیشخند )
کوک حس کرد که نفسش منظم شده بلند شد و لب ته یونگ رو بوسید
کوک : ببخشید ته ( بغض)
تهیونگ که یهو نگران کوک شد بغلش کرد
تهیونگ : باشه باشه میبخشمت فقط لطفا گریه نکن کوک ( ناراحت و نگران )
کوک : ب...باشه گریه نمیکنم ( لبخند )
ته یونگ : آفرین پسر کوچولوم حالا بیا بریم پایین ( لبخند )
تهیونگ و کوک رفتن پایین کنار بقیه .....
-------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید 💕✨
پارت هشتم
کوک : باشه ( نگران )
ته یونگ : کوک ناراحتی ؟
کوک : نه نیستم
ته یونگ یه بوسه روی گونه کوک گذاشت و بلند شد
ته یونگ : من که میدونم نیستی ( نیشخند )
کوک همچنان داخل شک بود که تهیونگ از اتاق رفت بیرون
فلش بک به شب ¥¥
کوک داخل اتاقش با گوشیش بود که تهیونگ وارد اتاق شد
ته یونگ : کوک چرا هنوز حاضر نشدی برای مراسم
کوک نشست روی تخت
کوک: ته استرس دارم نمیتونم بیام ( ناراحت )
ته یونگ رفت سمت کوک و بغلش کرد
ته یونگ : هیچ استرسی نداشته باش من کنارتم ، تو فقط باید بیای کنار من بشینی و سلام کنی همین( لبخند )
کوک : باشه ولی من لباس ندارم
ته یونگ : کوک کمد رو نگاه کردی ؟ ( نیشخند )
کوک : چی نه
کوک بلند شد و در کمد رو باز کرد که با یه عالمه لباس های زیبا روبهرو شد کوک از خوشحال پرید بغل تهیونگ
کوک : مرسی تهیونگی خیلی خوشگلن ( ذوق زده )
ته یونگ : خواهش میکنم بانی کوچولو حالا زود حاضر شو ( لبخند )
کوک : باشه ( ذوق )
ته یونگ از اتاق رفت بیرون تا کوک حاضر بشه وقتی ، کوک حاضر شد و اومد بیرون تهیونگ از زیبایی کوک خیره بهش مونده بود
کوک : ته خوبی ؟
ته یونگ : چ....چی ار...اره خوبم ( لبخند )
همینطور که داشتن صحبت میکردن زنگ خونه به صدا در اومد
و مهمونا یکی یکی اومدن داخل تا وقتی که همه اومدن و تهیونگ رفت بالای صحن :
ته یونگ : سلام به همگی ، خیلی ممنون که امروز به اینجا اومدین ( لبخند )
کوک کنار تهیونگ وایساده بود که تهیونگ دست کوک رو گرفت و اوردش جلو
ته یونگ : این پسر معشوقه کنه و هیچکس جرعت ندارن بهش نزدیک بشه ( سرد )
کوک از خجالت لپاش گوجه شده بودن تهیونگ وقتی به کوک نگاه کرد جلوی همه ی مهمونا به بوسه روی گونه پسرش گذاشت که لی جون یونگ رییس یکی از شرکت ها گفت
لی : کیم خوشحالم برات ( لبخند )
ته یونگ بهش یه لبخندی زد و از صحن پایین اومدن و کوک هم باهاش اومد
ته یونگ : بیب خوبی شکمت درد نمیکنه ( نگران )
کوک : نه ته خوبم چیزیم نیست ( لبخند )
ته یونگ : چیزی خوردی ؟
کوک : اره خوردم ( لبخند )
ته یونگ : خوبه پس ( لبخند )
ته یونگ : کوک من میرم پیش یکی از رییس شرکت ها که باهاش حرف بزنم تو میای ؟
کوک : اره ته میام
ته یونگ و کوک رفتن سمت یکی از رییس شرکت ها که رییسه به احترام ته یونگ و معشوقش بلند شد ( اسم رییس شرکته سونگ هان هست مینویسم هان )
هان : کیم سلام چطوری ؟( لبخند )
ته یونگ : ممنون هان تو چطوری شرکت رو چیکار کردی ( لبخند )
هان : شرکت هم خوبه ، راستی معشوقت رو معرفی نکردی ( لبخند )
تهیونگ : ایشون معشوقه من جئون جونگ کوک هست ( لبخند )
کوک : سلام خوشبختم ( لبخند )
هان دستش رو دراز کرد که تهیونگ عصبی نگاش کرد
ته یونگ : هان ترجیح نمیدم به کسی که مال کنه دست بزنی ( سرد و عصبی )
هان دستش رو عقب کشید
هان : اه ببخشید حواسم نبود ( لبخند )
ته یونگ : من یه لحظه برم با کوک کار دارم ( لبخند مصنوعی)
کوک : چی ؟ ته ( تعجب )
ته یونگ دست کوک رو گرفت و بردش داخل اتاق خودش و محکم کوبیدش به دیوار که آخی از دهن کوک بیرون اومد
ته یونگ : بیب مگه من بهت نمیگم با کسی دست نده ( عصبی )
کوک : ته من نمیخواستم دست بدم فقط __
حرف کوک با کوبیده شدن لب ته یونگ روی لبای نرم و پفکیش قطع شد کوک همراهی کرد تا ته یونگ از این کارش دست بکشه ولی ته یونگ بعد از چندمین وقتی حس کرد نفس هردوشون بند اومده ازش جدا شد که کوک با نفس نفس زدن افتاد روی زمین
کوک : ت.... ته...تقصیر م....من....ن.....نبود ( نفس زدن )
ته یونگ : هیس بعد مراسم بهت میرسم ( نیشخند )
کوک حس کرد که نفسش منظم شده بلند شد و لب ته یونگ رو بوسید
کوک : ببخشید ته ( بغض)
تهیونگ که یهو نگران کوک شد بغلش کرد
تهیونگ : باشه باشه میبخشمت فقط لطفا گریه نکن کوک ( ناراحت و نگران )
کوک : ب...باشه گریه نمیکنم ( لبخند )
ته یونگ : آفرین پسر کوچولوم حالا بیا بریم پایین ( لبخند )
تهیونگ و کوک رفتن پایین کنار بقیه .....
-------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید 💕✨
- ۲۰.۸k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط