مرا باور کن
مرا باور کن
پارت ۲۷:
ریاء:
به یکی زدم تابهش نگاه کردم سگ نزدیکتر شد
به صورتش نگاه کردم و گفتم
- دانیال کمک
پشته دانیال سنگر گرفتم
دانیال خواست نزدیگه سگ بره که بازوشو گرفتم
- دانیال نرو
دانیال- نترس چیزی نمیشه
تا خواست دانیال بره پیشه سگ یکی صوت کشید و سگ به طرفش رفت ...........آرمان صوت کشیده بود سره سگه رو ناز کرد
آرمان- حالتون خوبه؟
دانیال- آره مرسی واسه کمک
- من که حالم خوب نیس😐
آرمان- واقعا خانم سماء می خوای ببرمت دکتر
- نه نمی خواد مرسی😐
دانیال- من دانیال رادمهرم و سماء دختر خالم میشه
آرمان- منم آرمان تاج الدین پسره بزرگه ارباب روستا
دانیال - خوشبختم
آرمان-همچنین
انگار من وجودی نداشتم دارن باهم صحبت میکنن و می خندن و من یه موجود اضافیم
تا خواستم برم داخل آرمان صدام زد
آرمان- سماء وایسا
برگشتم و بهش نگاه کردم
- بله
آرمان- تو واقعا این سگو نمی شناسی(به سگ اشاره کرد که زیر پاهای آرمان نشسته و داره به آرمان نگاه میکنه )
- نه نمی شناسم
آرمان-خوب بزار به تو بگم . این بیتره و از وقتی که اومدی روستا باهات بود و تو این اسمو واسش انتخاب کردی
خوب به بیتر نگاه کردم سماء سگ هارو دوست داشت اما من نه
- اقا آرمان من از سگ ها خوشم نمی یاد
باتعجب به من نگاه کرد و دانیال هی چشم و ابرو می یاد یعنی می خوای لومون بدی
آرمان-تو که عاشق سگ ها بودی
- خوب الان نظرم عوض شد
و به سمته داخل رفتم
*****************
دلبر:
دومین روز میشه که به روستا اومدیم به ساعت نگاه کردم ۷:۱۸ چه سحر خیز شدم
به ریاء نگاه کردم هنور خواب بود
شیطونم فعال شد باید بهش یه درسه درست حسابی بدم
از میز عسلی یه لیوان پر از آب بردم و با یه جیق همش رو روی ریاء انداختم
- ریاااااااات طوفان اومد
ریاء هراسون بیدار شد وهی به اطرافش نگاه میکنه
یکمی که به خودش اومد دنبالم اومد
از اتاق اومدم بیرون که ریاء با یه پارچ پر از آب اومد دنبالم
به سمته حیاط عمارت رفتم مثل تام و جری شده بودیم
نزدیکای دره عمارت بودیم که ایستادم دیگه خسته شده بودم
- ریاء من تسلیمم. بسه دیگه حال ندارم
ریاء- من تا اینکه انتقاممو نبرم ولت نمی کنم
و خواست همه ی پارچ آب رو روم بریزه که فرار کردم
و پارچ آب روی کسه دیگه ای ریخت
واااای خدا😬
این همون...................همون شخص......ادامه دارد
پارت ۲۷:
ریاء:
به یکی زدم تابهش نگاه کردم سگ نزدیکتر شد
به صورتش نگاه کردم و گفتم
- دانیال کمک
پشته دانیال سنگر گرفتم
دانیال خواست نزدیگه سگ بره که بازوشو گرفتم
- دانیال نرو
دانیال- نترس چیزی نمیشه
تا خواست دانیال بره پیشه سگ یکی صوت کشید و سگ به طرفش رفت ...........آرمان صوت کشیده بود سره سگه رو ناز کرد
آرمان- حالتون خوبه؟
دانیال- آره مرسی واسه کمک
- من که حالم خوب نیس😐
آرمان- واقعا خانم سماء می خوای ببرمت دکتر
- نه نمی خواد مرسی😐
دانیال- من دانیال رادمهرم و سماء دختر خالم میشه
آرمان- منم آرمان تاج الدین پسره بزرگه ارباب روستا
دانیال - خوشبختم
آرمان-همچنین
انگار من وجودی نداشتم دارن باهم صحبت میکنن و می خندن و من یه موجود اضافیم
تا خواستم برم داخل آرمان صدام زد
آرمان- سماء وایسا
برگشتم و بهش نگاه کردم
- بله
آرمان- تو واقعا این سگو نمی شناسی(به سگ اشاره کرد که زیر پاهای آرمان نشسته و داره به آرمان نگاه میکنه )
- نه نمی شناسم
آرمان-خوب بزار به تو بگم . این بیتره و از وقتی که اومدی روستا باهات بود و تو این اسمو واسش انتخاب کردی
خوب به بیتر نگاه کردم سماء سگ هارو دوست داشت اما من نه
- اقا آرمان من از سگ ها خوشم نمی یاد
باتعجب به من نگاه کرد و دانیال هی چشم و ابرو می یاد یعنی می خوای لومون بدی
آرمان-تو که عاشق سگ ها بودی
- خوب الان نظرم عوض شد
و به سمته داخل رفتم
*****************
دلبر:
دومین روز میشه که به روستا اومدیم به ساعت نگاه کردم ۷:۱۸ چه سحر خیز شدم
به ریاء نگاه کردم هنور خواب بود
شیطونم فعال شد باید بهش یه درسه درست حسابی بدم
از میز عسلی یه لیوان پر از آب بردم و با یه جیق همش رو روی ریاء انداختم
- ریاااااااات طوفان اومد
ریاء هراسون بیدار شد وهی به اطرافش نگاه میکنه
یکمی که به خودش اومد دنبالم اومد
از اتاق اومدم بیرون که ریاء با یه پارچ پر از آب اومد دنبالم
به سمته حیاط عمارت رفتم مثل تام و جری شده بودیم
نزدیکای دره عمارت بودیم که ایستادم دیگه خسته شده بودم
- ریاء من تسلیمم. بسه دیگه حال ندارم
ریاء- من تا اینکه انتقاممو نبرم ولت نمی کنم
و خواست همه ی پارچ آب رو روم بریزه که فرار کردم
و پارچ آب روی کسه دیگه ای ریخت
واااای خدا😬
این همون...................همون شخص......ادامه دارد
- ۸.۳k
- ۰۵ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط