زمستان بود و هوا سرد بود …

زمستان بود و هوا سرد بود …
کلاغی غدا نداشت تا به بچه هایش بدهد …
گوشت تنش را میکند و به بچه هایش میداد …
زمستان تمام شد و کلاغ مــُرد …
اما بچه هایش زنده ماندند و گفتند :
خوب شد که مــُرد ، راحت شدیم از این غذای تکراری …
این است واقیت تلخ روزگار و واقعیت تلخ بین" من " و " تو "...
دیدگاه ها (۱)

شوخی شوخی میان و جاگیر میشن توی دلت ..تبدیل به یه عشق عمیق م...

این کیف و کتاب ها را نبین توی دستمارام نشستنم را توی ین کافه...

*ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﻧﮕﻔﺘﻴﻢ ﭼﺮﺍ**ﻣﺎ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺑﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﻧ...

شـــک کرده بـودم کسی بیــــن مــــــاست !حالا یــــقین دارم ...

Wooden doll 🍂 با آخرین تراش ، براده ای کوچک بر پارکت های رنگ...

پارت اول | عروسِ دشمنباران از عصر شروع شده بود.قطرات آب با ش...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁵فردا صبحویو لارااز گشنگی از ...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

《검은 마음》پارت چهارم آغاز گذشتهسکوت...همه‌چیز در سکوت فرو رفته ...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط